توچال کوه تهران


 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

آمدن رستم به نخجيرگاه‏

 

 

 

ز گفتار دهقان يكى داستان

بپيوندم از گفته باستان‏

ز موبد برين گونه بر داشت ياد

كه رستم يكى روز از بامداد

غمى بد دلش ساز نخچير كرد

كمر بست و تركش پر از تير كرد

سوى مرز توران چو بنهاد روى

چو شير دژاگاه نخچير جوى‏

چو نزديكى مرز توران رسيد

بيابان سراسر پر از گور ديد

بر افروخت چون گل رخ تاج بخش

بخنديد و ز جاى بركند رخش‏

بتير و كمان و بگرز و كمند

بيفگند بر دشت نخچير چند

ز گفتار دهقان يكى داستان

بپيوندم از گفته باستان‏

ز موبد برين گونه بر داشت ياد

كه رستم يكى روز از بامداد

غمى بد دلش ساز نخچير كرد

كمر بست و تركش پر از تير كرد

سوى مرز توران چو بنهاد روى

چو شير دژاگاه نخچير جوى‏

چو نزديكى مرز توران رسيد

بيابان سراسر پر از گور ديد

بر افروخت چون گل رخ تاج بخش

بخنديد و ز جاى بركند رخش‏

بتير و كمان و بگرز و كمند

بيفگند بر دشت نخچير چند

ز خاشاك و ز خار و شاخ درخت

يكى آتشى برفروزيد سخت‏

چو آتش پراگنده شد پيل تن

درختى بجست از در بابزن‏

يكى نره گورى بزد بر درخت

كه در چنگ او پرّ مرغى نسخت‏

چو بريان شد از هم بكند و بخورد

ز مغز استخوانش برآورد گرد

بخفت و بر آسود از روزگار

چمان و چران رخش در مرغزار

سواران تركان تنى هفت و هشت

بران دشت نخچيرگه برگذشت‏

يكى اسپ ديدند در مرغزار

بگشتند گرد لب جويبار

چو بر دشت مر رخش را يافتند

سوى بند كردنش بشتافتند

گرفتند و بردند پويان بشهر

همى هر يك از رخش جستند بهر

چو بيدار شد رستم از خواب خوش

بكار آمدش باره دستكش‏

بدان مرغزار اندرون بنگريد

ز هر سو همى بارگى را نديد

غمى گشت چون بارگى را نيافت

سراسيمه سوى سمنگان شتافت‏

همى گفت كاكنون پياده دوان

كجا پويم از ننگ تيره روان‏

چه گويند گردان كه اسپش كه برد

تهمتن بدين سان بخفت و بمرد

كنون رفت بايد به بيچارگى

سپردن بغم دل بيكبارگى‏

كنون بست بايد سليح و كمر

بجايى نشانش بيابم مگر

همى رفت زين‏سان پر اندوه و رنج

تن اندر عنا و دل اندر شكنج‏

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:57 AM  توسط ارغوان  |