توچال کوه تهران


 

 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

گريختن افراسياب از رزمگاه‏

 

 

 

تهمتن برانگيخت رخش از شتاب

پس پشت جنگ آور افراسياب‏

چنين گفت با رخش كاى نيك يار

مكن سستى اندر گه كارزار

كه من شاه را بر تو بى‏جان كنم

بخون سنگ را رنگ مرجان كنم‏

چنان گرم شد رخش آتش گهر

كه گفتى بر آمد ز پهلوش پر

ز فتراك بگشاد رستم كمند

همى خواست آورد او را ببند

بترك اندر افتاد خمّ دوال

سپهدار تركان بدزديد يال‏

و ديگر كه زير اندرش بادپاى

بكردار آتش بر آمد ز جاى‏

تهمتن برانگيخت رخش از شتاب

پس پشت جنگ آور افراسياب‏

چنين گفت با رخش كاى نيك يار

مكن سستى اندر گه كارزار

كه من شاه را بر تو بى‏جان كنم

بخون سنگ را رنگ مرجان كنم‏

چنان گرم شد رخش آتش گهر

كه گفتى بر آمد ز پهلوش پر

ز فتراك بگشاد رستم كمند

همى خواست آورد او را ببند

بترك اندر افتاد خمّ دوال

سپهدار تركان بدزديد يال‏

و ديگر كه زير اندرش بادپاى

بكردار آتش بر آمد ز جاى‏

بجست از كمند گو پيل تن

دهن خشك و ز رنج پر آب تن‏

ز لشكر هرانكس كه بد جنگ ساز

دو بهره نيامد بخرگاه باز

اگر كشته بودند اگر خسته تن

گرفتار در دست آن انجمن‏

ز پر مايه اسپان زرّين ستام

ز ترگ و ز شمشير زرّين نيام‏

جزين هر چه پر مايه‏تر بود نيز

بايرانيان ماند بسيار چيز

ميان باز نگشاد كس كشته را

نجستند مردان برگشته را

بدان دشت نخچير باز آمدند

ز هر نيكويى بى‏نياز آمدند

نوشتند نامه بكاوس شاه

ز تركان و ز دشت نخچيرگاه‏

و زان كز دليران نشد كشته كس

زواره ز اسپ اندر افتاد و بس‏

بران دشت فرخنده بر پهلوان

دو هفته همى بود روشن روان‏

سيم را بدرگاه شاه آمدند

بديدار فرّخ كلاه آمدند

چنين است رسم سراى سپنج

يكى زو تن آسان و ديگر برنج‏

برين و بران روز هم بگذرد

خردمند مردم چرا غم خورد

سخنهاى اين داستان شد ببن

ز سهراب و رستم سرايم سخن‏

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:53 AM  توسط ارغوان  |