توچال کوه تهران


 

 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

باز آوردن رستم كاوس را

 

 

 

همى كرد پوزش ز بهر گناه

مر او را همى جست هر سو سپاه‏

خبر يافت زو رستم و گيو و طوس

برفتند با لشكرى گشن و كوس‏

برستم چنين گفت گودرز پير

كه تا كرد مادر مرا سير شير

همى بينم اندر جهان تاج و تخت

كيان و بزرگان بيدار بخت‏

چو كاوس نشنيدم اندر جهان

نديدم كس از كهتران و مهان‏

خرد نيست او را نه دانش نه راى

نه هوشش بجايست و نه دل بجاى‏

همى كرد پوزش ز بهر گناه

مر او را همى جست هر سو سپاه‏

خبر يافت زو رستم و گيو و طوس

برفتند با لشكرى گشن و كوس‏

برستم چنين گفت گودرز پير

كه تا كرد مادر مرا سير شير

همى بينم اندر جهان تاج و تخت

كيان و بزرگان بيدار بخت‏

چو كاوس نشنيدم اندر جهان

نديدم كس از كهتران و مهان‏

خرد نيست او را نه دانش نه راى

نه هوشش بجايست و نه دل بجاى‏

رسيدند پس پهلوانان بدوى

نكوهش‏گر و تيز و پرخاش جوى‏

بدو گفت گودرز بيمارستان

ترا جاى زيباتر از شارستان‏

بدشمن دهى هر زمان جاى خويش

نگويى بكس بيهده راى خويش‏

سه بارت چنين رنج و سختى فتاد

سرت ز آزمايش نگشت اوستاد

كشيدى سپه را بمازندران

نگر تا چه سختى رسيد اندران‏

دگر باره مهمان دشمن شدى

صنم بودى اكنون برهمن شدى‏

بگيتى جز از پاك يزدان نماند

كه منشور تيغ ترا بر نخواند

بجنگ زمين سربسر تاختى

كنون باسمان نيز پرداختى‏

پس از تو بدين داستانى كنند

كه شاهى بر آمد بچرخ بلند

كه تا ماه و خورشيد را بنگرد

ستاره يكايك همى بشمرد

همان كن كه بيدار شاهان كنند

ستاينده و نيك خواهان كنند

جز از بندگى پيش يزدان مجوى

مزن دست در نيك و بد جز بدوى‏

چنين داد پاسخ كه از راستى

نيايد بكار اندرون كاستى‏

همى داد گفتى و بيداد نيست

ز نام تو جان من آزاد نيست‏

فرو ماند كاوس و تشوير خورد

ازان نامداران روز نبرد

بسيچيد و اندر عمارى نشست

پشيمانى و درد بودش بدست‏

چو آمد بر تخت و گاه بلند

دلش بود زان كار مانده نژند

چهل روز بر پيش يزدان بپاى

بپيمود خاك و بپرداخت جاى‏

همى ريخت از ديدگان آب زرد

همى از جهان آفرين ياد كرد

ز شرم از در كاخ بيرون نرفت

همى پوست گفتى بروبر بكفت‏

همى ريخت از ديده پالوده خون

همى خواست آمرزش رهنمون‏

ز شرم دليران منش كرد پست

خرام و در بار دادن ببست‏

پشيمان شد و درد بگزيد و رنج

نهاده ببخشيد بسيار گنج‏

همى رخ بماليد بر تيره خاك

نيايش كنان پيش يزدان پاك‏

چو بگذشت يك چند گريان چنين

ببخشود بر وى جهان آفرين‏

يكى داد نو ساخت اندر جهان

كه تابنده شد بر كهان و مهان‏

جهان گفتى از داد ديبا شدست

همان شاه بر گاه زيبا شدست‏

ز هر كشورى نامور مهترى

كه بر سر نهادى بلند افسرى‏

بدرگاه كاوس شاه آمدند

و زان سر كشيدن براه آمدند

زمانه چنان شد كه بود از نخست

بآب وفا روى خسرو بشست‏

همه مهتران كهتر او شدند

پرستنده و چاكر او شدند

كجا پادشا دادگر بود و بس

نيازش نيايد بفريادرس‏

بدين داستان گفتم آنكم شنود

كنون رزم رستم ببايد سرود

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:45 AM  توسط ارغوان  |