توچال کوه تهران


 

 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

آمدن رستم نزديك شاه مازندران به پيغمبرى‏

 

 

 

چو نامه بمهر اندر آورد شاه

جهانجوى رستم بپيمود راه‏

بزين اندر افگند گرز گران

چو آمد بنزديك مازندران‏

بشاه آگهى شد كه كاوس كى

فرستادن نامه افگند پى‏

فرستاده چون هژبر دژم

كمندى بفتراك بر شست خم‏

بزير اندرون باره گام‏زن

يكى ژنده پيلست گويى بتن‏

چو بشنيد سالار مازندران

ز گردان گزين كرد چندى سران‏

بفرمودشان تا خبيره شدند

هژبر ژيان را پذيره شدند

چو نامه بمهر اندر آورد شاه

جهانجوى رستم بپيمود راه‏

بزين اندر افگند گرز گران

چو آمد بنزديك مازندران‏

بشاه آگهى شد كه كاوس كى

فرستادن نامه افگند پى‏

فرستاده چون هژبر دژم

كمندى بفتراك بر شست خم‏

بزير اندرون باره گام‏زن

يكى ژنده پيلست گويى بتن‏

چو بشنيد سالار مازندران

ز گردان گزين كرد چندى سران‏

بفرمودشان تا خبيره شدند

هژبر ژيان را پذيره شدند

چو چشم تهمتن بديشان رسيد

بره بر درختى گشن شاخ ديد

بكند و چو ژوپين بكف بر گرفت

بماندند لشكر همه در شگفت‏

بينداخت چون نزد ايشان رسيد

سواران بسى زير شاخ آوريد

يكى دست بگرفت و بفشاردش

همى آزمون را بيازاردش‏

بخنديد ازو رستم پيل تن

شده خيره زو چشم آن انجمن‏

بدان خنده اندر بيفشارد چنگ

ببردش رگ از دست و ز روى رنگ‏

بشد هوش از آن مرد رزم آزماى

ز بالاى اسب اندر آمد بپاى‏

يكى شد بر شاه مازندران

بگفت آنچ ديد از كران تا كران‏

سوارى كه نامش كلاهور بود

كه مازندران زو پر از شور بود

بسان پلنگ ژيان بد بخوى

نكردى بجز جنگ چيز آرزوى‏

پذيره شدن را فرا پيش خواند

بمرديش بر چرخ گردان نشاند

بدو گفت پيش فرستاده شو

هنرها پديدار كن نو بنو

چنان كن كه گردد رخش پر ز شرم

بچشم اندر آرد ز شرم آب گرم‏

بيامد كلاهور چون نرّه شير

به پيش جهاندار مرد دلير

بپرسيد پرسيدنى چون پلنگ

دژم روى زان پس بدو داد چنگ‏

بيفشارد چنگ سرافراز پيل

شد از درد دستش بكردار نيل‏

بپيچيد و انديشه زو دور داشت

بمردى ز خورشيد منشور داشت‏

بيفشارد چنگ كلاهور سخت

فرو ريخت ناخن چو برگ از درخت‏

كلاهور با دست آويخته

پى و پوست و ناخن فرو ريخته‏

بياورد و بنمود و با شاه گفت

كه بر خويشتن درد نتوان نهفت‏

ترا آشتى بهتر آيد ز جنگ

فراخى مكن بر دل خويش تنگ‏

ترا با چنين پهلوان تاو نيست

اگر رام گردد به از ساو نيست‏

پذيريم از شهر مازندران

ببخشيم بر كهتر و مهتران‏

چنين رنج دشوار آسان كنيم

به آيد كه جان را هراسان كنيم‏

تهمتن بيامد هم اندر زمان

بر شاه برسان شير ژيان‏

نگه كرد و بنشاند اندر خورش

ز كاوس پرسيد و از لشكرش‏

سخن راند از راه و رنج دراز

كه چون راندى اندر نشيب و فراز

ازان پس بدو گفت رستم توى

كه دارى بر و بازوى پهلوى‏

چنين داد پاسخ كه من چاكرم

اگر چاكرى را خود اندر خورم‏

كجا او بود من نيايم بكار

كه او پهلوانست و گرد و سوار

بدو داد پس نامور نامه را

پيام جهانجوى خودكامه را

بگفت آنك شمشير بارآورد

سر سركشان در كنار آورد

چو پيغام بشنيد و نامه بخواند

دژم گشت و اندر شگفتى بماند

برستم چنين گفت كين جست و جوى

چه بايد همى خيره اين گفت و گوى‏

بگويش كه سالار ايران تويى

اگر چه دل و چنگ شيران تويى‏

منم شاه مازندران با سپاه

بر او رنگ زرين و بر سر كلاه‏

مرا بيهده خواندن پيش خويش

نه رسم كيان بد نه آيين پيش‏

برانديش و تخت بزرگان مجوى

كزين برترى خوارى آيد بروى‏

سوى گاه ايران بگردان عنان

و گرنه زمانت سر آرد سنان‏

اگر با سپه من بجنبم ز جاى

تو پيدا نبينى سرت را ز پاى‏

تو افتاده بى‏گمان در گمان

يكى راه برگير و بفگن كمان‏

چو من تنگ روى اندر آرم بروى

سرآيد شما را همه گفت و گوى‏

نگه كرد رستم بروشن روان

بشاه و سپاه و رد و پهلوان‏

نيامدش با مغز گفتار اوى

سرش تيزتر شد به پيكار اوى‏

تهمتن چو برخاست كايد براه

بفرمود تا خلعت آرند شاه‏

نپذرفت ازو جامه و اسپ و زر

كه ننگ آمدش زان كلاه و كمر

بيامد دژم از بر گاه اوى

همه تيره ديد اختر و ماه اوى‏

برون آمد از شهر مازندران

سرش گشته بُد زان سخنها گران‏

چو آمد بنزديك شاه اندرون

دل كينه دارش پر از جوش خون‏

ز مازندران هرچ ديد و شنيد

همه كرد بر شاه ايران پديد

و زان پس و را گفت منديش هيچ

دليرى كن و رزم ديوان بسيچ‏

دليران و گردان ان انجمن

چنان دان كه خوارند بر چشم من‏

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 3:3 AM  توسط ارغوان  |