توچال کوه تهران


 

 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

خوان پنجم گرفتار شدن اولاد به دست رستم‏

 

 

 

و زان جا سوى راه بنهاد روى

چنانچون بود مردم راه جوى‏

همى رفت پويان بجايى رسيد

كه اندر جهان روشنايى نديد

شب تيره چون روى زنگى سياه

ستاره نه پيدا نه خورشيد و ماه‏

تو خورشيد گفتى ببند اندرست

ستاره بخم كمند اندرست‏

عنان رخش را داد و بنهاد روى

نه افراز ديد از سياهى نه جوى‏

و زان جا سوى روشنايى رسيد

زمين پرنيان ديد و يك سر خويد

جهانى ز پيرى شده نوجوان

همه سبزه و آبهاى روان‏

همه جامه بر برش چون آب بود

نيازش به آسايش و خواب بود

و زان جا سوى راه بنهاد روى

چنانچون بود مردم راه جوى‏

همى رفت پويان بجايى رسيد

كه اندر جهان روشنايى نديد

شب تيره چون روى زنگى سياه

ستاره نه پيدا نه خورشيد و ماه‏

تو خورشيد گفتى ببند اندرست

ستاره بخم كمند اندرست‏

عنان رخش را داد و بنهاد روى

نه افراز ديد از سياهى نه جوى‏

و زان جا سوى روشنايى رسيد

زمين پرنيان ديد و يك سر خويد

جهانى ز پيرى شده نوجوان

همه سبزه و آبهاى روان‏

همه جامه بر برش چون آب بود

نيازش به آسايش و خواب بود

برون كرد ببر بيان از برش

بخوى اندرون غرقه بد مغفرش‏

بگسترد هر دو بر آفتاب

بخواب و بآسايش آمد شتاب‏

لگام از سر رخش بر داشت خوار

رها كرد بر خويد در كشتزار

بپوشيد چون خشك شد خود و ببر

گيا كرد بستر بسان هژبر

بخفت و بياسود از رنج تن

هم از رخش غم بد هم از خويشتن‏

چو در سبزه ديد اسپ را دشتوان

گشاده زبان سوى او شد دوان‏

سوى رستم و رخش بنهاد روى

يكى چوب زد گرم بر پاى اوى‏

چو از خواب بيدار شد پيل تن

بدو دشتوان گفت كاى اهرمن‏

چرا اسپ بر خويد بگذاشتى

بر رنج نابرده برداشتى‏

ز گفتار او تيز شد مرد هوش

بجست و گرفتش يكايك دو گوش‏

بيفشرد و بركند هر دو ز بن

نگفت از بد و نيك با او سخن‏

سبك دشتبان گوش را بر گرفت

غريوان و مانده ز رستم شگفت‏

بدان مرز اولاد بد پهلوان

يكى نامجوى دلير و جوان‏

بشد دشتبان پيش او با خروش

پر از خون بدستش گرفته دو گوش‏

بدو گفت مردى چو ديو سياه

پلنگينه جوشن از آهن كلاه‏

همه دشت سرتاسر آهرمنست

و گر اژدها خفته بر جوشنست‏

برفتم كه اسپش برانم ز كشت

مرا خود به اسپ و بكشته نهشت‏

مرا ديد بر جست و يافه نگفت

دو گوشم بكند و همانجا بخفت‏

چو بشنيد اولاد برگشت زود

برون آمد از درد دل همچو دود

كه تا بنگرد كو چه مردست خود

ابا او ز بهر چه كردست بد

همى گشت اولاد در مرغزار

ابا نامداران ز بهر شكار

چو از دشتبان اين شگفتى شنيد

بنخچيرگه بر پى شير ديد

عنان را بتابيد با سركشان

بدان سو كه بود از تهمتن نشان‏

چو آمد بتنگ اندرون جنگجوى

تهمتن سوى رخش بنهاد روى‏

نشست از بر رخش و رخشنده تيغ

كشيد و بيامد چو غرنده ميغ‏

بدو گفت اولاد نام تو چيست

چه مردى و شاه و پناه تو كيست‏

نبايست كردن برين ره گذر

ره نرّه ديوان پر خاشخر

چنين گفت رستم كه نام من ابر

اگر ابر باشد بزور هژبر

همه نيزه و تيغ بار آورد

سران را سر اندر كنار آورد

بگوش تو گر نام من بگذرد

دم و جان و خون و دلت بفسرد

نيامد بگوشت بهر انجمن

كمند و كمان گو پيل تن‏

هران مام كو چون تو زايد پسر

كفن دوز خوانيمش ار مويه‏گر

تو با اين سپه پيش من رانده‏اى

همى گوز بر گنبد افشانده‏اى‏

نهنگ بلا بر كشيد از نيام

بياويخت از پيش زين خم خام‏

چو شير اندر آمد ميان بره

همه رزمگه شد ز كشته خره‏

بيك زخم دو دو سر افگند خوار

همى يافت از تن بيك تن چهار

سران را ز زخمش بخاك آوريد

سر سركشان زير پى گستريد

در و دشت شد پر ز گرد سوار

پراگنده گشتند بر كوه و غار

همى گشت رستم چو پيل دژم

كمندى بباز و درون شصت خم‏

به اولاد چون رخش نزديك شد

بكردار شب روز تاريك شد

بيفگند رستم كمند دراز

بخم اندر آمد سر سرفراز

از اسپ اندر آمد دو دستش ببست

بپيش اندر افگند و خود بر نشست‏

بدو گفت اگر راست گويى سخن

ز كژّى نه سر يابم از تو نه بن‏

نمايى مرا جاى ديو سپيد

همان جاى پولادغندى و بيد

بجايى كه بستست كاوس كى

كسى كين بديها فگندست پى‏

نمايى و پيدا كنى راستى

نيارى بكار اندرون كاستى‏

من اين تخت و اين تاج و گرز گران

بگردانم از شاه مازندران‏

تو باشى برين بوم و بر شهريار

ار ايدونك كژّى نيارى بكار

بدو گفت اولاد دل را ز خشم

بپرداز و بگشاى يكباره چشم‏

تن من مپرداز خيره ز جان

بيابى ز من هرچ خواهى همان‏

ترا خانه بيد و ديو سپيد

نمايم من اين را كه دادى نويد

بجايى كه بستست كاوس شاه

بگويم ترا يك بيك شهر و راه‏

از ايدر بنزديك كاوس كى

صد افگنده بخشيده فرسنگ پى‏

و زان جا سوى ديو فرسنگ صد

بيايد يكى راه دشوار و بد

ميان دو صد چاهسارى شگفت

به پيمانش اندازه نتوان گرفت‏

ميان دو كوهست اين هول جاى

نپرّيد بر آسمان بر هماى‏

ز ديوان جنگى ده و دو هزار

بشب پاسبانند بر چاهسار

چو پولادغندى سپهدار اوى

چو بى‏دست و سنجه نگهدار اوى‏

يكى كوه يابى مر او را بتن

بر و كتف و يالش بود ده رسن‏

ترا با چنين يال و دست و عنان

گذارنده گرز و تيغ و سنان‏

چنين برز و بالا و اين كاركرد

نه خوب است با ديو جستن نبرد

كزو بگذرى سنگلاخست و دشت

كه آهو بران ره نيارد گذشت‏

چو زو بگذرى رود آبست پيش

كه پهناى او بر دو فرسنگ بيش‏

كنارنگ ديوى نگهدار اوى

همه نرّه ديوان بفرمان اوى‏

و زان روى بزگوش تا نرم پاى

چو فرسنگ سيصد كشيده سراى‏

ز بزگوش تا شاه مازندران

رهى زشت و فرسنگهاى گران‏

پراگنده در پادشاهى سوار

همانا كه هستند سيصد هزار

ز پيلان جنگى هزار و دويست

كزيشان بشهر اندرون جاى نيست‏

نتابى تو تنها و گر ز آهنى

بسايدت سوهان آهرمنى‏

چنان لشكرى با سليح و درم

نبينى از يشان يكى را دژم‏

بخنديد رستم ز گفتار اوى

بدو گفت اگر با منى راه جوى‏

ببينى كزين يك تن پيل تن

چه آيد بران نامدار انجمن‏

بنيروى يزدان پيروزگر

ببخت و بشمشير تيز و هنر

چو بينند تاو بر و يال من

بجنگ اندرون زخم گوپال من‏

بدرّد پى و پوستشان از نهيب

عنان را ندانند باز از ركيب‏

ازان سو كجا هست كاوس كى

مرا راه بنماى و بردار پى‏

نياسود تيره شب و پاك روز

همى راند تا پيش كوه اسپروز

بدانجا كه كاوس لشكر كشيد

ز ديوان جادو بدو بد رسيد

چو يك نيمه بگذشت از تيره شب

خروش آمد از دشت و بانگ جلب‏

بمازندران آتش افروختند

بهر جاى شمعى همى سوختند

تهمتن باولاد گفت آن كجاست

كه آتش بر آمد همى چپ و راست‏

در شهر مازندران است گفت

كه از شب دو بهره نيارند خفت‏

بدان جايگه باشد ارژنگ ديو

كه هزمان برآيد خروش و غريو

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 2:50 AM  توسط ارغوان  |