توچال کوه تهران


 

 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

خوان چهارم كشتن زنى جادو را

 

 

 

چو از آفرين گشت پرداخته

بياورد گلرنگ را ساخته‏

نشست از بر زين و ره بر گرفت

خم منزل جادو اندر گرفت‏

همى رفت پويان براه دراز

چو خورشيد تابان بگشت از فراز

درخت و گيا ديد و آب روان

چنانچون بود جاى مرد جوان‏

چو چشم تذروان يكى چشمه ديد

يكى جام زرين برو پرنبيد

يكى غرم بريان و نان از برش

نمكدان و ريچال گرد اندرش‏

خور جاودان بد چو رستم رسيد

از آواز او ديو شد ناپديد

چو از آفرين گشت پرداخته

بياورد گلرنگ را ساخته‏

نشست از بر زين و ره بر گرفت

خم منزل جادو اندر گرفت‏

همى رفت پويان براه دراز

چو خورشيد تابان بگشت از فراز

درخت و گيا ديد و آب روان

چنانچون بود جاى مرد جوان‏

چو چشم تذروان يكى چشمه ديد

يكى جام زرين برو پرنبيد

يكى غرم بريان و نان از برش

نمكدان و ريچال گرد اندرش‏

خور جاودان بد چو رستم رسيد

از آواز او ديو شد ناپديد

فرود آمد از باره زين بر گرفت

بغرم و بنان اندر آمد شگفت‏

نشست از بر چشمه فرخنده پى

يكى جام زر ديد پر كرده مى‏

ابا مى يكى نيز طنبور يافت

بيابان چنان خانه سور يافت‏

تهمتن مر آن را ببر در گرفت

بزد رود و گفتارها بر گرفت‏

كه آواره و بدنشان رستم است

كه از روز شاديش بهره غم است‏

همه جاى جنگست ميدان اوى

بيابان و كوهست بستان اوى‏

همه جنگ با شير و نر اژدهاست

كجا اژدها از كفش نارهاست‏

مى و جام و بويا گل و ميگسار

نكردست بخشش و را كردگار

هميشه بجنگ نهنگ اندر است

و گر با پلنگان بجنگ اندر است‏

بگوش زن جادو آمد سرود

همان ناله رستم و زخم رود

بياراست رخ را بسان بهار

و گر چند زيبا نبودش نگار

بر رستم آمد پر از رنگ و بوى

بپرسيد و بنشست نزديك اوى‏

تهمتن بيزدان نيايش گرفت

ابر آفرينها فزايش گرفت‏

كه در دشت مازندران يافت خوان

مى و جام با ميگسار جوان‏

ندانست كو جادوى ريمنست

نهفته برنگ اندر اهريمنست‏

يكى طاس مى بر كفش بر نهاد

ز دادار نيكى دهش كرد ياد

چو آواز داد از خداوند مهر

دگرگونه‏تر گشت جادو بچهر

روانش گمان نيايش نداشت

زبانش توان ستايش نداشت‏

سيه گشت چون نام يزدان شنيد

تهمتن سبك چون در و بنگريد

بينداخت از باد خمّ كمند

سر جادو آورد ناگه ببند

بپرسيد و گفتش چه چيزى بگوى

بدان گونه كت هست بنماى روى‏

يكى گنده پيرى شد اندر كمند

پر آژنگ و نيرنگ و بند و گزند

ميانش بخنجر بدو نيم كرد

دل جادوان زو پر از بيم كرد

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 2:35 AM  توسط ارغوان  |