توچال کوه تهران


 

 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

خوان دوم يافتن رستم چشمه آب‏

 

 

 

يكى راه پيش آمدش ناگزير

همى رفت بايست بر خيره خير

پى اسپ و گويا زبان سوار

ز گرما و از تشنگى شد ز كار

پياده شد از اسپ و ژوپين بدست

همى رفت پويان بكردار مست‏

همى جست بر چاره جستن رهى

سوى آسمان كرد روى آنگهى‏

چنين گفت كاى داور دادگر

همه رنج و سختى تو آرى بسر

گرايدونك خشنودى از رنج من

بدان گيتى آگنده كن گنج من‏

يكى راه پيش آمدش ناگزير

همى رفت بايست بر خيره خير

پى اسپ و گويا زبان سوار

ز گرما و از تشنگى شد ز كار

پياده شد از اسپ و ژوپين بدست

همى رفت پويان بكردار مست‏

همى جست بر چاره جستن رهى

سوى آسمان كرد روى آنگهى‏

چنين گفت كاى داور دادگر

همه رنج و سختى تو آرى بسر

گرايدونك خشنودى از رنج من

بدان گيتى آگنده كن گنج من‏

بپويم همى تا مگر كردگار

دهد شاه كاوس را زينهار

هم ايرانيان را ز چنگال ديو

گشايد بى‏آزار گيهان خديو

گنهكار و افگندگان تواند

پرستنده و بندگان تواند

تن پيلوارش چنان تفته شد

كه از تشنگى سست و آشفته شد

بيفتاد رستم بران گرم خاك

زبان گشته از تشنگى چاك چاك‏

همانگه يكى ميش نيكوسرين

بپيمود پيش تهمتن زمين‏

ازان رفتن ميش انديشه خاست

بدل گفت كابشخور اين كجاست‏

همانا كه بخشايش كردگار

فراز آمدست اندرين روزگار

بيفشارد شمشير بر دست راست

بزور جهاندار بر پاى خاست‏

بشد بر پى ميش و تيغش بچنگ

گرفته بدست دگر پالهنگ‏

بره بر يكى چشمه آمد پديد

چو ميش سراور بدانجا رسيد

تهمتن سوى آسمان كرد روى

چنين گفت كاى داور راستگوى‏

هرانكس كه از دادگر يك خداى

بپيچد نيارد خرد را بجاى‏

برين چشمه آبشخور ميش نيست

همان غرم دشتى مرا خويش نيست‏

بجايى كه تنگ اندر آيد سخن

پناهت بجز پاك يزدان مكن‏

بران غرم بر آفرين كرد چند

كه از چرخ گردان مبادت گزند

گيا بر در و دشت تو سبز باد

مباد از تو هرگز دل يوز شاد

ترا هرك يازد بتير و كمان

شكسته كمان باد و تيره گمان‏

كه زنده شد از تو گو پيل تن

و گر نه پر انديشه بود از كفن‏

كه در سينه اژدهاى بزرگ

نگنجد بماند بچنگال گرگ‏

شده پاره پاره كنان و كشان

ز رستم بدشمن رسيده نشان‏

روانش چو پردخته شد ز آفرين

ز رخش تگاور جدا كرد زين‏

همه تن بشستش بران آب پاك

بكردار خورشيد شد تابناك‏

چو سيراب شد ساز نخچير كرد

كمر بست و تركش پر از تير كرد

بيفگند گورى چو پيل ژيان

جدا كرد ازو چرم پاى و ميان‏

چو خورشيد تيز آتشى بر فروخت

برآورد ز آب اندر آتش بسوخت‏

بپردخت ز آتش بخوردن گرفت

بخاك استخوانش سپردن گرفت‏

سوى چشمه روشن آمد بر آب

چو سيراب شد كرد آهنگ خواب‏

تهمتن برخش سراينده گفت

كه با كس مكوش و مشو نيز جفت‏

اگر دشمن آيد سوى من بپوى

تو با ديو و شيران مشو جنگجوى‏

بخفت و بر آسود و نگشاد لب

چمان و چران رخش تا نيم شب‏

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶ساعت 2:22 AM  توسط ارغوان  |