توچال کوه تهران
 

 


               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

آمدن سام به ديدن رستم

 

 

 

چو آگاهى آمد بسام دلير

كه شد پور دستان همانند شير

كس اندر جهان كودك نارسيد

بدين شير مردى و گردى نديد

بجنبيد مر سام را دل ز جاى

بديدار آن كودك آمدش راى

سپه را بسالار لشكر سپرد

برفت و جهان ديدگان را ببرد

چو مهرش سوى پور دستان كشيد

سپه را سوى زاولستان كشيد

چو زال آگهى يافت بر بست كوس

ز لشكر زمين گشت چون آبنوس‏

خود و گرد مهراب كابل خداى

پذيره شدن را نهادند راى‏

چو آگاهى آمد بسام دلير

كه شد پور دستان همانند شير

كس اندر جهان كودك نارسيد

بدين شير مردى و گردى نديد

بجنبيد مر سام را دل ز جاى

بديدار آن كودك آمدش راى

سپه را بسالار لشكر سپرد

برفت و جهان ديدگان را ببرد

چو مهرش سوى پور دستان كشيد

سپه را سوى زاولستان كشيد

چو زال آگهى يافت بر بست كوس

ز لشكر زمين گشت چون آبنوس‏

خود و گرد مهراب كابل خداى

پذيره شدن را نهادند راى‏

بزد مهره در جام و برخاست غو

بر آمد ز هر دو سپه دار و رو

يكى لشكر از كوه تا كوه مرد

زمين قيرگون و هوا لاژورد

خروشيدن تازى اسپان و پيل

همى رفت آواز تا چند ميل

يكى ژنده پيلى بياراستند

برو تخت زرّين بپيراستند

نشست از بر تخت زر پور زال

ابا بازوى شير و با كتف و يال‏

بسر برش تاج و كمر بر ميان

سپر پيش و در دست گرز گران‏

چو از دور سام يل آمد پديد

سپه بر دو رويه رده بر كشيد

فرود آمد از باره مهراب و زال

بزرگان كه بودند بسيار سال‏

يكايك نهادند سر بر زمين

ابر سام يل خواندند آفرين‏

چو گل چهره سام يل بشكفيد

چو بر پيل بر بچّه شير ديد

چنان همش بر پيل پيش آوريد

نگه كرد و با تاج و تختش بديد

يكى آفرين كرد سام دلير

كه تهما هژبرا بزى شاد دير

ببوسيد رستمش تخت اى شگفت

نيا را يكى نو ستايش گرفت‏

كه اى پهلوان جهان شاد باش

ز شاخ توام من تو بنياد باش‏

يكى بنده‏ام نامور سام را

نشايم خور و خواب و آرام را

همى پشت زين خواهم و درع و خود

همى تير ناوك فرستم درود

بچهر تو ماند همى چهره‏ام

چو آن تو باشد مگر زهره‏ام‏

و زان پس فرود آمد از پيل مست

سپهدار بگرفت دستش بدست‏

همى بر سر و چشم او داد بوس

فرو ماند پيلان و آواى كوس‏

سوى كاخ از ان پس نهادند روى

همه راه شادان و با گفت و گوى‏

همه كاخها تخت زرّين نهاد

نشستند و خوردند و بودند شاد

بر آمد برين بر يكى ماهيان

برنجى نبستند هرگز ميان‏

بخوردند باده بآواى رود

همى گفت هر يك بنوبت سرود

بيك گوشه تخت دستان نشست

دگر گوشه رستمش گرزى بدست

بپيش اندرون سام گيهان‏گشاى

فرو هشته از تاج پرّ هماى

ز رستم همى در شگفتى بماند

برو هر زمان نام يزدان بخواند

بدان بازوى و يال و آن پشت و شاخ

ميان چون قلم سينه و بر فراخ

دو رانش چو ران هيونان ستبر

دل شير نر دارد و زور ببر

بدين خوب‏روئى و اين فرّ و يال

ندارد كس از پهلوانان همال

بدين شادمانى كنون مى خوريم

بمى جان اندوه را بشكريم

بزال آنگهى گفت تا صد نژاد

بپرسى كس اين را ندارد بياد

كه كودك ز پهلو برون آورند

بدين نيكوئى چاره چون آورند

بسيمرغ بادا هزار آفرين

كه ايزد و را ره نمود اندرين‏

كه گيتى سپنجست پر آى و رو

كهن شد يكى ديگر آرند نو

بمى دست بردند و مستان شدند

ز رستم سوى ياد دستان شدند

همى خورد مهراب چندان نبيد

كه چون خويشتن كس بگيتى نديد

همى گفت ننديشم از زال زر

نه از سام و نز شاه با تاج و فر

من و رستم و اسب شبديز و تيغ

نيارد برو سايه گسترد ميغ‏

كنم زنده آيين ضحاك را

بپى مشك سارا كنم خاك را

پر از خنده گشته لب زال و سام

ز گفتار مهراب دل شادكام‏

سر ماه نو هرمز مهر ماه

بران تخت فرخنده بگزيد راه‏

بسازيد سام و برون شد بدر

يكى منزلى زال شد با پدر

همى رفت بر پيل رستم دژم

بپدرود كردن نيا را بهم‏

چنين گفت مر زال را كاى پسر

نگر تا نباشى جز از دادگر

بفرمان شاهان دل آراسته

خرد را گزين كرده بر خواسته‏

همه ساله بر بسته دست از بدى

همه روز جسته ره ايزدى‏

چنان دان كه بر كس نماند جهان

يكى بايدت آشكار و نهان‏

برين پند من باش و مگذر ازين

بجز بر ره راست مسپر زمين‏

كه من در دل ايدون گمانم همى

كه آمد بتنگى زمانم همى‏

دو فرزند را كرد پدرود و گفت

كه اين پندها را نبايد نهفت‏

بر آمد ز درگاه زخم دراى

ز پيلان خروشيدن كرّ ناى‏

سپهبد سوى باختر كرد روى

زبان گرم گوى و دل آزرم جوى‏

برفتند با او دو فرزند او

پر از آب رخ دل پر از پند او

دو منزل برفتند و گشتند باز

كشيد آن سپهبد براه دراز

زان روى زال سپهبد براه

سوى سيستان باز برد آن سپاه‏

شب و روز با رستم شير مرد

همى كرد شادى و هم باده خورد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:32 PM  توسط ارغوان  |