توچال کوه تهران


 

 

             شـــــا هـــــنامه

 

 

 

گفتار اندر زادن رستم

 

 

 

بسى بر نيامد برين روزگار

كه آزاده سرو اندر آمد ببار

بهار دل افروز پژمرده شد

دلش را غم و رنج بسپرده شد

شكم گشت فربه و تن شد گران

شد آن ارغوانى رخش زعفران‏

بدو گفت مادر كه اى جان مام

چه بودت كه گشتى چنين زرد فام‏

چنين داد پاسخ كه من روز و شب

همى بر گشايم بفرياد لب‏

همانا زمان آمدستم فراز

و زين بار بردن نيابم جواز

تو گوئى بسنگستم آگنده پوست

و گر آهنست آنكه نيز اندروست‏

بسى بر نيامد برين روزگار

كه آزاده سرو اندر آمد ببار

بهار دل افروز پژمرده شد

دلش را غم و رنج بسپرده شد

شكم گشت فربه و تن شد گران

شد آن ارغوانى رخش زعفران‏

بدو گفت مادر كه اى جان مام

چه بودت كه گشتى چنين زرد فام‏

چنين داد پاسخ كه من روز و شب

همى بر گشايم بفرياد لب‏

همانا زمان آمدستم فراز

و زين بار بردن نيابم جواز

تو گوئى بسنگستم آگنده پوست

و گر آهنست آنكه نيز اندروست‏

چنين تا گه زادن آمد فراز

بخواب و بآرام بودش نياز

چنان بد كه يك روز از و رفت هوش

از ايوان دستان بر آمد خروش‏

خروشيد سيندخت و بشخود روى

بكند آن سيه گيسوى مشك بوى‏

يكايك بدستان رسيد آگهى

كه پژمرده شد برگ سرو سهى‏

ببالين رودابه شد زال زر

پر از آب رخسار و خسته جگر

همان پرّ سيمرغش آمد بياد

بخنديد و سيندخت را مژده داد

يكى مجمر آورد و آتش فروخت

و ز آن پر سيمرغ لختى بسوخت‏

هم اندر زمان تيره‏گون شد هوا

پديد آمد آن مرغ فرمان روا

چو ابرى كه بارانش مرجان بود

چه مرجان كه آرايش جان بود

برو كرد زال آفرين دراز

ستودش فراوان و بردش نماز

چنين گفت با زال كين غم چراست

بچشم هژبر اندرون نم چراست‏

كزين سرو سيمين بر ماه روى

يكى نرّه شير آيد و نامجوى‏

كه خاك پى او ببوسد هژبر

نيارد گذشتن بسر برش ابر

از آواز او چرم جنگى پلنگ

شود چاك چاك و بخايد دو چنگ‏

هران گرد كاواز كوپال اوى

ببيند بر و بازوى و يال اوى

ز آواز او اندر آيد ز پاى

دل مرد جنگى بر آيد ز جاى

بجاى خرد سام سنگى بود

بخشم اندرون شير جنگى بود

ببالاى سرو و بنيروى پيل

بآورد خشت افگند بر دو ميل

نيايد بگيتى ز راه زهش

بفرمان دادار نيكى دهش

بياور يكى خنجر آبگون

يكى مرد بينا دل پر فسون‏

نخستين بمى ماه را مست كن

ز دل بيم و انديشه را پست كن‏

بكافد تهيگاه سرو سهى

نباشد مر او را ز درد آگهى‏

و زو بچه شير بيرون كشد

همه پهلوى ماه در خون كشد

و ز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك

ز دل دور كن ترس و تيمار و باك‏

گياهى كه گويمت با شير و مشك

بكوب و بكن هر سه در سايه خشك‏

بسا و بر آلاى بر خستگيش

ببينى همان روز پيوستگيش‏

بدو مال از ان پس يكى پرّ من

خجسته بود سايه فرّ من‏

ترا زين سخن شاد بايد بدن

بپيش جهاندار بايد شدن‏

كه او دادت اين خسروانى درخت

كه هر روز نو بشكفاندش بخت‏

بدين كار دل هيچ غمگين مدار

كه شاخ برومندت آمد ببار

بگفت و يكى پر ز بازو بكند

فگند و بپرواز بر شد بلند

بشد زال و آن پرّ او بر گرفت

برفت و بكرد آنچه گفت اى شگفت‏

بدان كار نظاره شد يك جهان

همه ديده پر خون و خسته روان

فرو ريخت از مژّه سيندخت خون

كه كودك ز پهلو كى آيد برون‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:29 PM  توسط ارغوان  |