توچال کوه تهران
 

 

        شـــــا هـــــنامه

 

 



 

گريختن سلم و كشته شدن او به دست منوچهر

 

 

 

تهى شد ز كينه سر كينه‏دار

گريزان همى رفت سوى حصار

پس اندر سپاه منوچهر شاه

دمان و دنان بر گرفتند راه‏

چو شد سلم تا پيش دريا كنار

نديد آنچه كشتى بر آن رهگذار

چنان شد ز بس كشته و خسته دشت

كه پوينده را راه دشوار گشت‏

پر از خشم و پر كينه سالار نو

نشست از بر چرمه تيز رو

تهى شد ز كينه سر كينه‏دار

گريزان همى رفت سوى حصار

پس اندر سپاه منوچهر شاه

دمان و دنان بر گرفتند راه‏

چو شد سلم تا پيش دريا كنار

نديد آنچه كشتى بر آن رهگذار

چنان شد ز بس كشته و خسته دشت

كه پوينده را راه دشوار گشت‏

پر از خشم و پر كينه سالار نو

نشست از بر چرمه تيز رو

بيفگند بر گستوان و بتاخت

بگرد سپه چرمه اندر نشاخت‏

رسيد آنگهى تنگ در شاه روم

خروشيد كاى مرد بيداد شوم‏

بكشتى برادر ز بهر كلاه

كله يافتى چند پوئى براه‏

كنون تاجت آوردم اى شاه و تخت

ببار آمد آن خسروانى درخت‏

ز تاج بزرگى گريزان مشو

فريدونت گاهى بياراست نو

درختى كه پروردى آمد ببار

بيابى هم اكنون برش در كنار

اگر بار خارست خود كشته

و گر پرنيانست خود رشته

همى تاخت اسپ اندرين گفت‏گوى

يكايك بتنگى رسيد اندر اوى‏

يكى تيغ زد زود بر گردنش

بدو نيمه شد خسروانى تنش‏

بفرمود تا سرش برداشتند

بنيزه بابر اندر افراشتند

بماندند لشكر شگفت اندر اوى

از ان زور و آن بازوى جنگجوى

همه لشكر سلم همچون رمه

كه بپراگند روزگار دمه‏

برفتند يك سر گروها گروه

پراگنده در دشت و دريا و كوه‏

يكى پر خرد مرد پاكيزه مغز

كه بودش زبان پر ز گفتار نغز

بگفتند تازى منوچهر شاه

شود گرم و باشد زبان سپاه‏

بگويد كه گفتند ما كهتريم

زمين جز بفرمان او نسپريم‏

گروهى خداوند بر چارپاى

گروهى خداوند كشت و سراى‏

سپاهى بدين رزمگاه آمديم

نه بر آرزو كينه خواه آمديم‏

كنون سر بسر شاه را بنده‏ايم

دل و جان بمهر وى آگنده‏ايم‏

گرش راى جنگ است و خون ريختن

نداريم نيروى آويختن‏

سران يك سره پيش شاه آوريم

بر او سر بى‏گناه آوريم‏

براند هر آن كام كو را هواست

برين بى‏گنه جان ما پادشاست‏

بگفت اين سخن مرد بسيار هوش

سپهدار خيره بدو داد گوش‏

چنين داد پاسخ كه من كام خويش

بخاك افگنم بر كشم نام خويش‏

هر آن چيز كان نز ره ايزديست

از آهرمنى گر ز دست بديست‏

سراسر ز ديدار من دور باد

بدى را تن ديو رنجور باد

شما گر همه كينه دار منيد

و گر دوستداريد و يار منيد

چو پيروزگر دادمان دستگاه

گنه‏كار پيدا شد از بى‏گناه‏

كنون روز دادست بيداد شد

سران را سر از كشتن آزاد شد

همه مهر جوئيد و افسون كنيد

ز تن آلت جنگ بيرون كنيد

خروشى بر آمد ز پرده سراى

كه اى پهلوانان فرخنده راى‏

ازين پس بخيره مريزيد خون

كه بخت جفا پيشگان شد نگون‏

همه آلت لشكر و ساز جنگ

ببردند نزديك پور پشنگ‏

سپهبد منوچهر بنواختشان

بر اندازه بر پايگه ساختشان‏

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ساعت 7:10 AM  توسط ارغوان  |