توچال کوه تهران
 

 

 

               شـــــا هـــــنامه

 

 

 

گفتار اندر آفرينش گيهان‏

 

 

 

چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ

زمين شد بكردار روشن چراغ‏

بباليد كوه آبها بر دميد

سر رستنى سوى بالا كشيد

زمين را بلندى نبد جايگاه

يكى مركزى تيره بود و سياه‏

ستاره برو بر شگفتى نمود

بخاك اندرون روشنايى فزود

همى بر شد آتش فرود آمد آب

همى، گشت گرد زمين آفتاب‏

گيا رست با چند گونه درخت

بزير اندر آمد سرانشان ز بخت‏

چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ

زمين شد بكردار روشن چراغ‏

بباليد كوه آبها بر دميد

سر رستنى سوى بالا كشيد

زمين را بلندى نبد جايگاه

يكى مركزى تيره بود و سياه‏

ستاره برو بر شگفتى نمود

بخاك اندرون روشنايى فزود

همى بر شد آتش فرود آمد آب

همى، گشت گرد زمين آفتاب‏

گيا رست با چند گونه درخت

بزير اندر آمد سرانشان ز بخت‏

ببالد ندارد جز اين نيروئى

نپويد چو پويندگان هر سوئى‏

و زان پس چو جنبنده آمد پديد

همه رستنى زير خويش آوريد

خور و خواب و آرام جويد همى

و زان زندگى كام جويد همى

نه گويا زبان و نه جويا خرد

ز خاك و ز خاشاك تن پرورد

نداند بد و نيك فرجام كار

نخواهد از و بندگى كردگار

چو دانا توانا بد و دادگر

از ايرا نكرد ايچ پنهان هنر

چنينست فرجام كار جهان

نداند كسى آشكار و نهان

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶ساعت 6:9 AM  توسط ارغوان  |