|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گفتار اندر آفرينش گيهان
چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ زمين شد بكردار روشن چراغ بباليد كوه آبها بر دميد سر رستنى سوى بالا كشيد زمين را بلندى نبد جايگاه يكى مركزى تيره بود و سياه ستاره برو بر شگفتى نمود بخاك اندرون روشنايى فزود همى بر شد آتش فرود آمد آب همى، گشت گرد زمين آفتاب گيا رست با چند گونه درخت بزير اندر آمد سرانشان ز بخت چو دريا و چون كوه و چون دشت و راغ زمين شد بكردار روشن چراغ بباليد كوه آبها بر دميد سر رستنى سوى بالا كشيد زمين را بلندى نبد جايگاه يكى مركزى تيره بود و سياه ستاره برو بر شگفتى نمود بخاك اندرون روشنايى فزود همى بر شد آتش فرود آمد آب همى، گشت گرد زمين آفتاب گيا رست با چند گونه درخت بزير اندر آمد سرانشان ز بخت ببالد ندارد جز اين نيروئى نپويد چو پويندگان هر سوئى و زان پس چو جنبنده آمد پديد همه رستنى زير خويش آوريد خور و خواب و آرام جويد همى و زان زندگى كام جويد همى نه گويا زبان و نه جويا خرد ز خاك و ز خاشاك تن پرورد نداند بد و نيك فرجام كار نخواهد از و بندگى كردگار چو دانا توانا بد و دادگر از ايرا نكرد ايچ پنهان هنر چنينست فرجام كار جهان نداند كسى آشكار و نهان
|
||