توچال کوه تهران
 

 

 

              شـــــا هـــــنامه

 

 

برگشتن سپاه ايران از خسرو و رها كردن شيرويه از بند

 

 

 

چو آگاه شد زان سخن شهريار

همى داشت آن كار دشوار خوار

بدانست كان هست كار گراز

كه گفته ست با قيصر رزمساز

بدان كش همى خواند و او چاره جست

همى داشت آن نامور شاه سست‏

ز پرويز ترسان بد آن بدنشان

ز درگاه او هم ز گردنكشان‏

شهنشاه بنشست با مهتران

هر آنكس كه بودند ز ايران سران‏

ز انديشه پاك دل را بشست

فراوان ز هر گونه‏يى چاره جست‏

چو آگاه شد زان سخن شهريار

همى داشت آن كار دشوار خوار

بدانست كان هست كار گراز

كه گفته ست با قيصر رزمساز

بدان كش همى خواند و او چاره جست

همى داشت آن نامور شاه سست‏

ز پرويز ترسان بد آن بدنشان

ز درگاه او هم ز گردنكشان‏

شهنشاه بنشست با مهتران

هر آنكس كه بودند ز ايران سران‏

ز انديشه پاك دل را بشست

فراوان ز هر گونه‏يى چاره جست‏

چو انديشه روشن آمد فراز

يكى نامه بنوشت نزد گراز

كه از تو پسنديدم اين كاركرد

ستودم ترا نزد مردان مرد

ز كردارها برفزودى فريب

سر قيصر آوردى اندر نشيب‏

چو اين نامه آرند نزديك تو

پر انديشه كن راى تاريك تو

همى باش تا من بجنبم ز جاى

تو با لشكر خويش بگذار پاى‏

چو زين روى و زان روى باشد سپاه

شود در سخن راى قيصر تباه‏

بايران ورا دستگير آوريم

همه روميان را اسير آوريم‏

ز درگه يكى چاره گر برگزيد

سخن دان و گويا چنانچون سزيد

بدو گفت كاين نامه اندر نهان

همى بر بكردار كار آگهان‏

چنان كن كه روميت بيند كسى

بره بر سخن پرسد از تو بسى‏

بگيرد ترا نزد قيصر برد

گرت نزد سالار لشكر برد

بپرسد ترا كز كجايى مگوى

بگويش كه من كهترى چاره جوى‏

بپيمودم اين رنج راه دراز

يكى نامه دارم بسوى گراز

تو اين نامه بربند بر دست راست

گر ايدونك بستاند از تو رواست‏

برون آمد از پيش خسرو نوند

ببازو مر آن نامه را كرد بند

بيامد چو نزديك قيصر رسيد

يكى مرد بطريق او را بديد

سوى قيصرش برد سر پر ز گرد

دو رخ زرد و لبها شده لاژورد

بدو گفت قيصر كه خسرو كجاست

ببايدت گفتن بما راه راست‏

ازو خيره شد كهتر چاره جوى

ز بيمش بپاسخ دژم كرد روى‏

بجوييد گفت اين بلا جوى را

بدانديش و بد كام و بدگوى را

بجستند و آن نامه از دست اوى

گشاد آنك دانا بد و راه جوى‏

ازان مرز دانا سرى را بجست

كه آن پهلوانى بخواند درست‏

چو آن نامه برخواند مرد دبير

رخ نامور شد بكردار قير

بدل گفت كاين بد كمين گراز

دلير آمدستم بدامش فراز

شهنشاه و لشكر چو سيصد هزار

كس از پيل جنگش نداند شمار

مرا خواست افگند در دام اوى

كه تاريك بادا سرانجام اوى‏

و زان جايگه لشكر اندر كشيد

شد آن آرزو بر دلش ناپديد

چو آگاهى آمد بسوى گراز

كه آن نامور شد سوى روم باز

دلش گشت پر درد و رخساره زرد

سوارى گزيد از دليران مرد

يكى نامه بنوشت با باد و دم

كه بر من چرا گشت قيصر دژم‏

از ايران چرا بازگشتى بگوى

مرا كردى اندر جهان چاره جوى‏

شهنشاه داند كه من كردم اين

دلش گردد از من پر از درد و كين‏

چو قيصر نگه كرد و آن نامه ديد

ز لشكر گرانمايه‏يى برگزيد

فرستاد تازان بنزد گراز

كزان ايزدت كرده بد بى‏نياز

كه ويران كنى تاج و گاه مرا

بآتش بسوزى سپاه مرا

كز آن نامه جز گنج دادن بباد

نيامد مرا از تو اى بدنژاد

مرا خواستى تا بخسرو دهى

كه هرگز مبادت بهى و مهى‏

بايران نخواهند بيگانه‏يى

نه قيصر نژادى نه فرزانه‏يى‏

بقيصر بسى كرد پوزش گراز

بكوشش نيامد بدامش فراز

گزين كرد خسرو پس آزاده‏يى

سخن‏گوى و دانا فرستاده‏يى‏

يكى نامه بنوشت سوى گراز

كه اى بى‏بهار يمن ديو ساز

ترا چند خوانم برين بارگاه

همى دور مانى ز فرمان و راه‏

كنون آن سپاهى كه نزد تواند

بسال و بماه اورمزد تواند

براى و بدل ويژه با قيصرند

نهانى بانديشه ديگرند

بر ما فرست آنك پيچيده‏اند

همه سركشى را بسيچيده‏اند

چو اين نامه آمد بنزد گراز

پر انديشه شد كهتر ديوساز

گزين كرد زان نامداران سوار

از ايران و نيران ده و دو هزار

بدان مهتران گفت يكدل شويد

سخن گفتن هر كسى مشنويد

بباشيد يك چند زين روى آب

مگيريد يك سر برفتن شتاب‏

چو هم پشت باشيد با همرهان

يكى كوه كندن ز بن بر توان‏

سپه رفت تا خره اردشير

هر آنكس كه بودند برنا و پير

كشيدند لشكر بران رودبار

بدان تا چه فرمان دهد شهريار

چو آگاه شد خسرو از كارشان

نبود آرزومند ديدارشان‏

بفرمود تا زاد فرخ برفت

بنزديك آن لشكر شاه تفت‏

چنين بود پيغام نزد سپاه

كه از پيش بودى مرا نيك خواه‏

چرا راه دادى كه قيصر ز روم

بياورد لشكر بدين مرز و بوم‏

كه بود آنك از راه يزدان بگشت

ز راه و ز پيمان ما بر گذشت‏

چو پيغام خسرو شنيد آن سپاه

شد از بيم رخسار ايشان سياه‏

كس آن راز پيدا نيارست كرد

بماندند با درد و رخساره زرد

پيمبر يكى بد بدل با گراز

همى داشت از آب و ز باد راز

بيامد نهانى بنزديكشان

بر افروخت جانهاى تاريكشان‏

مترسيد گفت اى بزرگان كه شاه

نديد از شما آشكارا گناه‏

مباشيد جز يكدل و يك زبان

مگوييد كز ما كه شد بدگمان‏

وگر شد همه زير يك چادريم

بمردى همه يار هم ديگريم‏

همان چون شنيدند آواز اوى

بدانست هر مهترى راز اوى‏

مهان يك سر از جاى برخاستند

بران هم نشان پاسخ آراستند

بر شاه شد زاد فرخ چو گرد

سخنهاى ايشان همه ياد كرد

بدو گفت رو پيش ايشان بگوى

كه اندر شما كيست آزار جوى‏

كه بفريفتش قيصر شوم بخت

بگنج و سليح و بتاج و بتخت‏

كه نزديك ما او گنهكار شد

هم از تاج و اورنگ بيزار شد

فرستيد يك سر بدين بارگاه

كسى را كه بودست زين سر گناه‏

بشد زاد فرخ بگفت اين سخن

رخ لشكر نو ز غم شد كهن‏

نيارست لب را گشود ايچ كس

پر از درد و خامش بماندند و بس‏

سبك زاد فرخ زبان برگشاد

همى كرد گفتار ناخوب ياد

كزين سان سپاهى دلير و جوان

نبينم كس اندر ميان ناتوان‏

شما را چرا بيم باشد ز شاه

بگيتى پراگنده دارد سپاه‏

بزرگى نبينم بدرگاه اوى

كه روشن كند اختر و ماه اوى‏

شما خوار داريد گفتار من

مترسيد يك سر ز آزار من‏

بدشنام لب را گشاييد باز

چه بر من چه بر شاه گردن فراز

هر آنكس كه بشنيد زو اين سخن

بدانست كان تخت نو شد كهن‏

همه يك سر از جاى برخاستند

بدشنام لبها بياراستند

بشد زاد فرخ بخسرو بگفت

كه لشكر همه يار گشتند و جفت‏

مرا بيم جانست اگر نيز شاه

فرستد به پيغام نزد سپاه‏

بدانست خسرو كه آن كژّ گوى

همى آب و خون اندر آورد بجوى‏

ز بيم برادرش چيزى نگفت

همى داشت آن راستى در نهفت‏

كه پيچيده بد رستم از شهريار

بجايى خود و تيغ زن ده هزار

دل زاد فرخ نگه داشت نيز

سپه را همه روى برگاشت نيز

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 6:19 AM  توسط ارغوان  |