|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
در انگيزه خراب شدن شهر رى
برآمد برين روزگارى دراز نبد گرديه را بچيزى نياز چنين مى همى خورد با بخردان بزرگان و رزم آزموده ردان بدان مجلس اندر يكى جام بود نوشته برو نام بهرام بود بفرمود تا جام بنداختند و ز ان هر كسى دل بپرداختند گرفتند نفرين ببهرام بر بران جام و آرنده جام بر چنين گفت كاكنون بر و بوم رى بكوبند پيلان جنگى بپى برآمد برين روزگارى دراز نبد گرديه را بچيزى نياز چنين مى همى خورد با بخردان بزرگان و رزم آزموده ردان بدان مجلس اندر يكى جام بود نوشته برو نام بهرام بود بفرمود تا جام بنداختند و ز ان هر كسى دل بپرداختند گرفتند نفرين ببهرام بر بران جام و آرنده جام بر چنين گفت كاكنون بر و بوم رى بكوبند پيلان جنگى بپى همه مردم از شهر بيرون كنند همه رى بپى دشت و هامون كنند گرانمايه دستور با شهريار چنين گفت كاى از كيان يادگار نگه كن كه شهرى بزرگست رى نشايد كه كوبند پيلان بپى كه يزدان دران كار همداستان نباشد نه هم بر زمين راستان بدستور گفت آن زمان شهريار كه بدگوهرى بايد و نابكار كه يك چند باشد برى مرزبان يكى مرد بىدانش و بد زبان بدو گفت بهمن كه گر شهريار بخواهد نشان چنين نابكار بجوييم و اين را بجا آوريم نبايد كه بىرهنما آوريم چنين گفت خسرو كه بسيارگوى نژند اخترى بايدم سرخ موى تنش سرخ و بينى كژ و روى زشت همان دوزخى روى دور از بهشت يكى مرد بدنام و رخساره زرد بدانديش و كوتاه و دل پر ز درد همان بد دل و سفله و بىفروغ سرش پر ز كين و زبان پر دروغ دو چشمش كژ و سبز و دندان بزرگ براه اندرون كژ رود همچو گرگ همه موبدان مانده زو در شگفت كه تا ياد خسرو چنين چون گرفت همى جست هر كس بگرد جهان ز شهر كسان از كهان و مهان چنان بد كه روزى يكى نزد شاه بيامد كزين گونه مردى براه بديدم بيارم بفرمان كى بدان تا فرستدش خسرو برى بفرمود تا نزد او آورند و زان گونه بازى بكو آورند ببردند زين گونه مردى برش بخنديد زو كشور و لشكرش بدو گفت خسرو ز كردار بد چه دارى بياد اى بد بىخرد چنين گفت با شاه كز كار بد نياسايم و نيست با من خرد سخن هرچ گويى دگرگون كنم تن و جان مردم پر از خون كنم سر مايه من دروغست و بس سوى راستى نيستم دست رس بدو گفت خسرو كه بد اخترت نوشته مبادا جزين بر سرت بديوان نوشتند منشور رى ز زشتى بزرگى شد آن شوم پى سپاه پراگنده او را سپرد برفت از در و نام زشتى ببرد چو آمد برى مرد ناتندرست دل و ديده از شرم يزدان بشست بفرمود تا ناودانهاى بام بكندند و او شد بران شادكام و زان پس همه گربكان را بكشت دل كدخدايان ازو شد درشت بهر سو همى رفت با رهنماى مناديگرى پيش او بر بپاى همى گفت گر ناودانى بجاى ببينى و گر گربهيى در سراى بدان بوم و بر آتش اندر زنم زبرشان همى سنگ بر سر زنم همى جست جايى كه بد يك درم خداوند او را فگندى بغم همه خانه از موش بگذاشتند دل از بوم آباد برداشتند چو باران بدى ناودانى نبود بشهر اندرون پاسبانى نبود از ان زشت بد كامه شوم پى كه آمد ز درگاه خسرو برى شد آن شهر آباد يك سر خراب بسر بر همى تافتى آفتاب همه شهر يك سر پر از داغ و درد كس اندر جهان ياد ايشان نكرد
|
||