توچال کوه تهران
 

 

 

                        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

در انگيزه خراب شدن شهر رى

 

 

 

برآمد برين روزگارى دراز

نبد گرديه را بچيزى نياز

چنين مى همى خورد با بخردان

بزرگان و رزم آزموده ردان‏

بدان مجلس اندر يكى جام بود

نوشته برو نام بهرام بود

بفرمود تا جام بنداختند

و ز ان هر كسى دل بپرداختند

گرفتند نفرين ببهرام بر

بران جام و آرنده جام بر

چنين گفت كاكنون بر و بوم رى

بكوبند پيلان جنگى بپى‏

برآمد برين روزگارى دراز

نبد گرديه را بچيزى نياز

چنين مى همى خورد با بخردان

بزرگان و رزم آزموده ردان‏

بدان مجلس اندر يكى جام بود

نوشته برو نام بهرام بود

بفرمود تا جام بنداختند

و ز ان هر كسى دل بپرداختند

گرفتند نفرين ببهرام بر

بران جام و آرنده جام بر

چنين گفت كاكنون بر و بوم رى

بكوبند پيلان جنگى بپى‏

همه مردم از شهر بيرون كنند

همه رى بپى دشت و هامون كنند

گرانمايه دستور با شهريار

چنين گفت كاى از كيان يادگار

نگه كن كه شهرى بزرگست رى

نشايد كه كوبند پيلان بپى‏

كه يزدان دران كار همداستان

نباشد نه هم بر زمين راستان‏

بدستور گفت آن زمان شهريار

كه بدگوهرى بايد و نابكار

كه يك چند باشد برى مرزبان

يكى مرد بى‏دانش و بد زبان‏

بدو گفت بهمن كه گر شهريار

بخواهد نشان چنين نابكار

بجوييم و اين را بجا آوريم

نبايد كه بى‏رهنما آوريم‏

چنين گفت خسرو كه بسيارگوى

نژند اخترى بايدم سرخ موى‏

تنش سرخ و بينى كژ و روى زشت

همان دوزخى روى دور از بهشت‏

يكى مرد بدنام و رخساره زرد

بدانديش و كوتاه و دل پر ز درد

همان بد دل و سفله و بى‏فروغ

سرش پر ز كين و زبان پر دروغ‏

دو چشمش كژ و سبز و دندان بزرگ

براه اندرون كژ رود همچو گرگ‏

همه موبدان مانده زو در شگفت

كه تا ياد خسرو چنين چون گرفت‏

همى جست هر كس بگرد جهان

ز شهر كسان از كهان و مهان‏

چنان بد كه روزى يكى نزد شاه

بيامد كزين گونه مردى براه‏

بديدم بيارم بفرمان كى

بدان تا فرستدش خسرو برى‏

بفرمود تا نزد او آورند

و زان گونه بازى بكو آورند

ببردند زين گونه مردى برش

بخنديد زو كشور و لشكرش‏

بدو گفت خسرو ز كردار بد

چه دارى بياد اى بد بى‏خرد

چنين گفت با شاه كز كار بد

نياسايم و نيست با من خرد

سخن هرچ گويى دگرگون كنم

تن و جان مردم پر از خون كنم‏

سر مايه من دروغست و بس

سوى راستى نيستم دست رس‏

بدو گفت خسرو كه بد اخترت

نوشته مبادا جزين بر سرت‏

بديوان نوشتند منشور رى

ز زشتى بزرگى شد آن شوم پى‏

سپاه پراگنده او را سپرد

برفت از در و نام زشتى ببرد

چو آمد برى مرد ناتندرست

دل و ديده از شرم يزدان بشست‏

بفرمود تا ناودانهاى بام

بكندند و او شد بران شادكام‏

و زان پس همه گربكان را بكشت

دل كدخدايان ازو شد درشت‏

بهر سو همى رفت با رهنماى

مناديگرى پيش او بر بپاى‏

همى گفت گر ناودانى بجاى

ببينى و گر گربه‏يى در سراى‏

بدان بوم و بر آتش اندر زنم

زبرشان همى سنگ بر سر زنم‏

همى جست جايى كه بد يك درم

خداوند او را فگندى بغم‏

همه خانه از موش بگذاشتند

دل از بوم آباد برداشتند

چو باران بدى ناودانى نبود

بشهر اندرون پاسبانى نبود

از ان زشت بد كامه شوم پى

كه آمد ز درگاه خسرو برى‏

شد آن شهر آباد يك سر خراب

بسر بر همى تافتى آفتاب‏

همه شهر يك سر پر از داغ و درد

كس اندر جهان ياد ايشان نكرد

 

 

                          متن کامل شاهنامه /بخش دوم

                     متن کامل شانامه/بخش سوم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 6:1 AM  توسط ارغوان  |