توچال کوه تهران
 

 

 

                       شـــــا هـــــنامه

 

 



كشتن خسرو بندوى را به خون پدرش هرمز

 

 

 

ازان پس بآرام بنشست شاه

چو برخاست بهرام جنگى ز راه‏

نديد از بزرگان كسى كينه جوى

كه با او بروى اندر آورد روى‏

بدستور پاكيزه يك روز گفت

كه انديشه تا كى بود در نهفت‏

كشنده پدر هر زمان پيش من

همى بگذرد چون بود خويش من‏

چو روشن روانم پر از خون بود

همى پادشاهى كنم چون بود

نهادند خوان و مى‏ء چند خورد

هم آن روز بندوى را بند كرد

ازان پس چنين گفت با رهنما

كه او را هم اكنون ببر دست و پا

ازان پس بآرام بنشست شاه

چو برخاست بهرام جنگى ز راه‏

نديد از بزرگان كسى كينه جوى

كه با او بروى اندر آورد روى‏

بدستور پاكيزه يك روز گفت

كه انديشه تا كى بود در نهفت‏

كشنده پدر هر زمان پيش من

همى بگذرد چون بود خويش من‏

چو روشن روانم پر از خون بود

همى پادشاهى كنم چون بود

نهادند خوان و مى‏ء چند خورد

هم آن روز بندوى را بند كرد

ازان پس چنين گفت با رهنما

كه او را هم اكنون ببر دست و پا

بريدند هم در زمان او بمرد

پر از خون روانش بخسرو سپرد

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 5:57 AM  توسط ارغوان  |