|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشتن خسرو بندوى را به خون پدرش هرمز
ازان پس بآرام بنشست شاه چو برخاست بهرام جنگى ز راه نديد از بزرگان كسى كينه جوى كه با او بروى اندر آورد روى بدستور پاكيزه يك روز گفت كه انديشه تا كى بود در نهفت كشنده پدر هر زمان پيش من همى بگذرد چون بود خويش من چو روشن روانم پر از خون بود همى پادشاهى كنم چون بود نهادند خوان و مىء چند خورد هم آن روز بندوى را بند كرد ازان پس چنين گفت با رهنما كه او را هم اكنون ببر دست و پا ازان پس بآرام بنشست شاه چو برخاست بهرام جنگى ز راه نديد از بزرگان كسى كينه جوى كه با او بروى اندر آورد روى بدستور پاكيزه يك روز گفت كه انديشه تا كى بود در نهفت كشنده پدر هر زمان پيش من همى بگذرد چون بود خويش من چو روشن روانم پر از خون بود همى پادشاهى كنم چون بود نهادند خوان و مىء چند خورد هم آن روز بندوى را بند كرد ازان پس چنين گفت با رهنما كه او را هم اكنون ببر دست و پا بريدند هم در زمان او بمرد پر از خون روانش بخسرو سپرد
|
||