توچال کوه تهران
 

 

 


                      شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

 

سگالش گرديه با پهلوانان خويش و گريختن از مرو

 

 

 

و زان پس جوان و خردمند زن

بآرام بنشست با راى زن‏

چنين گفت كامد يكى نو سخن

كه جاويد بر دل نگردد كهن‏

جهاندار خاقان بياراستست

سخنها ز هر گونه پيراستست‏

ازو نيست آهو بزرگست شاه

دلير و خداوند توران سپاه‏

و ليكن چو با تُرك ايرانيان

بكوشد كه خويشى بود در ميان‏

ز پيوند و ز بند آن روزگار

غم و رنج بيند بفرجام كار

نگر تا سياوش از افراسياب

چه بر خورد جز تابش آفتاب‏

و زان پس جوان و خردمند زن

بآرام بنشست با راى زن‏

چنين گفت كامد يكى نو سخن

كه جاويد بر دل نگردد كهن‏

جهاندار خاقان بياراستست

سخنها ز هر گونه پيراستست‏

ازو نيست آهو بزرگست شاه

دلير و خداوند توران سپاه‏

و ليكن چو با تُرك ايرانيان

بكوشد كه خويشى بود در ميان‏

ز پيوند و ز بند آن روزگار

غم و رنج بيند بفرجام كار

نگر تا سياوش از افراسياب

چه بر خورد جز تابش آفتاب‏

سر خويش داد از نخستين بباد

جوانى كه چون او ز مادر نزاد

همان نيز پور سياوش چه كرد

ز توران و ايران برآورد گرد

بسازيد تا ما ز تركان نهان

بايران بريم اين سخن ناگهان‏

بگردوى من نامه‏يى كرده‏ام

هم از پيش تيمار اين خورده‏ام‏

كه بر شاه پيدا كند كار ما

بگويد ز رنج و ز تيمار ما

بنيروى يزدان چنو بشنود

بدين چرب گفتار من بگرود

بدو گفت هر كس كه بانو توى

بايران و چين پشت و بازو توى‏

نجنباندت كوه آهن ز جاى

يلان را بمردى توى رهنماى‏

ز مرد خردمند بيدارتر

ز دستور داننده هشيارتر

همه كهترانيم و فرمان تراست

برين آرزو راى و پيمان تراست‏

چو بشنيد زيشان عرض را بخواند

درم داد و او را بديوان نشاند

بيامد سپه سربسر بنگريد

هزار و صد و شست يل برگزيد

كزان هر سوارى بهنگام كار

نبرگاشتندى سر از ده سوار

درم داد و آمد سوى خانه باز

چنين گفت با لشكر رزمساز

كه هر كس كه ديد او دوال ركيب

نپيچد دل اندر فراز و نشيب‏

نترسد ز انبوه مردم كشان

گر از ابر باشد برو سر فشان‏

بتوران غريبيم و بى‏پشت و يار

ميان بزرگان چنين سست و خوار

همى رفت خواهم چو تيره شود

سر دشمن از خواب خيره شود

شما دل برفتن مداريد تنگ

كه از چينيان لشكر آيد بجنگ‏

كه خود بى‏گمان از پس من سران

بيايند با گرزهاى گران‏

همه جان يكايك بكف بر نهيد

اگر لشكر آيد دميد و دهيد

و گر بر چنين رويتان نيست راى

از ايدر مجنبيد يك تن ز جاى‏

بآواز گفتند ما كهتريم

ز راى و ز فرمان تو نگذريم‏

برين بر نهادند و برخاستند

همه جنگ چين را بياراستند

يلان سينه و مهر و ايزد گشسپ

نشستند با نامداران بر اسپ‏

همى گفت هر كس كه مردان بنام

به از زنده و چينيان شادكام‏

هم آنگه سوى كاروان بر گذشت

شتر خواست تا پيش او شد ز دشت‏

گزين كرد زان اشتران سه هزار

بدان تا بنه بر نهادند و بار

چو شب تيره شد گرديه بر نشست

چو گردى سر افراز و گرزى بدست‏

بر افگند پر مايه برگستوان

ابا جوشن و تيغ و ترگ گوان‏

همى راند چون باد لشكر براه

برخشنده روز و شبان سياه‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 5:53 AM  توسط ارغوان  |