|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
نواختن خسرو پرويز خراد را
چو خرّاد برزين بخسرو رسيد بگفت آن كجا كرد و ديد و شنيد دل شاه پرويز ازان شاد شد كزان بدگهر دشمن آزاد شد بدرويش بخشيد چندى درم ز پوشيدنيها و از بيش و كم بهر پادشاهى و خود كامهيى نوشتند بر پهلوى نامهيى كه داراى دارنده يزدان چكرد ز دشمن چگونه برآورد گرد بقيصر يكى نامه بنوشت شاه چنانچون بود در خور پيشگاه چو خرّاد برزين بخسرو رسيد بگفت آن كجا كرد و ديد و شنيد دل شاه پرويز ازان شاد شد كزان بدگهر دشمن آزاد شد بدرويش بخشيد چندى درم ز پوشيدنيها و از بيش و كم بهر پادشاهى و خود كامهيى نوشتند بر پهلوى نامهيى كه داراى دارنده يزدان چكرد ز دشمن چگونه برآورد گرد بقيصر يكى نامه بنوشت شاه چنانچون بود در خور پيشگاه بيك هفته مجلس بياراستند بهر برزنى رود و مى خواستند بآتشكده هم فرستاد چيز بران موبدان خلعت افگند نيز بخرّاد برزين چنين گفت شاه كه زيبد ترا گر دهم تاج و گاه دهانش پر از گوهر شاهوار بياگند و دينار چون صد هزار همى ريخت گنجور در پاى اوى برين گونه تا تنگ شد جاى اوى بدو گفت هر كس كه پيچد ز راه شود روز روشن بروبر سياه چو بهرام باشد بدشت نبرد كزو ترك پيرش برآورد گرد همه موبدان خواندند آفرين كه بىتو مبيناد كهتر زمين چو بهرام باد آنك با مهر تو نخواهد كه رخشان بود چهر تو
|
||