|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
فرستادن خراد برزين قلون را به نزد بهرام چوبينه
و زان روى بهرام شد تا بمرو بياراست لشكر چو پرّ تذرو كس آمد بخاقان كه از ترك و چين ممان تا كس آيد بايران زمين كه آگاهى ما بخسرو برند ورا زان سخن هديه نو برند مناديگرى كرد خاقان چين كه بىمُهر ما كس بايران زمين شود تا ميانش كنم بدو نيم بيزدان كه نفروشم او را بسيم و زان روى بهرام شد تا بمرو بياراست لشكر چو پرّ تذرو كس آمد بخاقان كه از ترك و چين ممان تا كس آيد بايران زمين كه آگاهى ما بخسرو برند ورا زان سخن هديه نو برند مناديگرى كرد خاقان چين كه بىمُهر ما كس بايران زمين شود تا ميانش كنم بدو نيم بيزدان كه نفروشم او را بسيم همى بود خرّاد برزين سه ماه همى داشت اين رازها را نگاه بتنگى دل اندر قلون را بخواند بران نامور جايگاهش نشاند بدو گفت روزى كه كس در جهان ندارد دلى كش نباشد نهان تو نان جو و ارزن و پوستين فراوان بجستى ز هر در بچين كنون خوردنيهات نان و بره همان پوششت جامههاى سره چنان بود يك چند و اكنون چنين چه نفرين شنيدى و چه آفرين كنون روزگار تو بر سر گذشت بسى روز و شب ديدى و كوه و دشت يكى كار دارم ترا بيمناك اگر تخت يابى اگر تيره خاك ستانم يكى مهر خاقان چين چنان رو كه اندر نوردى زمين بنزديك بهرام بايد شدن بمروت فراوان ببايد بدن بپوشى همان پوستين سياه يكى كارد بستان و بنورد راه نگه دار از آن ماه بهرام روز برو تا در مرو گيتى فروز وى آن روز را شوم دارد بفال نگه داشتستيم بسيار سال نخواهد كه انبوه باشد برش بديباى چينى بپوشد سرش چنين گوى كز دخت خاقان پيام رسانم برين مهتر شادكام همان كارد در آستين برهنه همى دار تا خواندت يك تنه چو نزديك چوبينه آيى فراز چنين گوى كان دختر سر فراز مرا گفت چون راز گويى بگوش سخنها ز بيگانه مردم بپوش چو گويد چه رازست با من بگوى تو بشتاب و نزديك بهرام پوى بزن كارد و نافش سراسر بدر و زان پس بجَه گر بيابى گذر هر آن كس كه آواز او بشنود ز پيش سپهبد بآخُر دود يكى سوى فرش و يكى سوى گنج نيايد ز كشتن بروى تو رنج و گر خود كشندت جهان ديده اى همه نيك و بدها پسنديدهاى همانا بتو كس نپردازدى كه با تو بدانگه بدى سازدى گر ايدونك يابى ز كشتن رها جهان را خريدى و دادى بها ترا شاه پرويز شهرى دهد همان از جهان نيز بهرى دهد چنين گفت با مرد دانا قلون كه اكنون ببايد يكى رهنمون همانا مرا سال بر صد رسيد به بيچارگى چند خواهم كشيد فداى تو بادا تن و جان من به بيچارگى بر جهانبان من چو بشنيد خرّاد برزين دويد ازان خانه تا پيش خاتون رسيد بدو گفت كامد گه آرزوى بگويم ترا اى زن نيك خوى ببند اندرند اين دو كسهاى من سزد گر گشاده كنى پاى من يكى مهر بستان ز خاقان مرا چنان دان كه بخشيدهاى جان مرا بدو گفت خاتون كه خفتست مست مگر گل نهم از نگينش بدست ز خراد برزين گل مهر خواست ببالين مست آمد از حجره راست گل اندر زمان بر نگينش نهاد بيامد بران مرد جوينده داد بدو آفرين كرد مرد دبير بيامد سپرد آن بدين مرد پير
|
||