توچال کوه تهران
 

 



                              شـــــا هـــــنامه

 

 

 

خشم گرفتن نياتوس بر بندوى و آشتى كردن مريم در ميانشان

 

 

 

دگر روز خسرو بياراست گاه

بسر بر نهاد آن كيانى كلاه‏

نهادند در گلشن سور خوان

چنين گفت پس روميان را بخوان‏

بيامد نياطوس با روميان

نشستند با فيلسوفان بخوان‏

چو خسرو فرود آمد از تخت بار

ابا جامه روم گوهر نگار

خراميد خندان و بر خوان نشست

بشد نيز بندوى برسم بدست‏

جهاندار بگرفت واژ نهان

بزمزم همى راى زد با مهان‏

نياطوس كان ديد بنداخت نان

از آشفتگى باز پس شد ز خوان‏

دگر روز خسرو بياراست گاه

بسر بر نهاد آن كيانى كلاه‏

نهادند در گلشن سور خوان

چنين گفت پس روميان را بخوان‏

بيامد نياطوس با روميان

نشستند با فيلسوفان بخوان‏

چو خسرو فرود آمد از تخت بار

ابا جامه روم گوهر نگار

خراميد خندان و بر خوان نشست

بشد نيز بندوى برسم بدست‏

جهاندار بگرفت واژ نهان

بزمزم همى راى زد با مهان‏

نياطوس كان ديد بنداخت نان

از آشفتگى باز پس شد ز خوان‏

همى گفت واژ و چليپا بهم

ز قيصر بود بر مسيحا ستم‏

چو بندوى ديد آن بزد پشت دست

بخوان بر بروى چليپا پرست‏

غمى گشت زان كار خسرو چو ديد

برخساره شد چون گل شنبليد

بگستهم گفت اين گو بى‏خرد

نبايد كه بى‏داورى مى‏خورد

و را با نياطوس رومى چه كار

تن خويش را كرد امروز خوار

نياطوس زان جايگه بر نشست

بلشكرگه خويش شد نيم مست‏

بپوشيد رومى زره رزم را

ز بهر تبه كردن بزم را

سواران رومى همه جنگ جوى

بدرگاه خسرو نهادند روى‏

هم آنگه ز لشكر سوارى چو باد

بخسرو فرستاد رومى نژاد

كه بندوى ناكس چرا پشت دست

زند بر رخ مرد يزدان پرست‏

گر او را فرستى بنزديك من

و گر نه ببين شورش انجمن‏

ز من بيش پيچى كنون كز رهى

كه جويد همى تخت شاهنشهى‏

چو بشنيد خسرو بر آشفت و گفت

كه كس دين يزدان نيارد نهفت‏

كيومرث و جمشيد تا كى‏قباد

كسى از مسيحا نكردند ياد

مبادا كه دين نياكان خويش

گزيده سرافراز و پاكان خويش‏

گذارم بدين مسيحا شوم

نگيرم بخوان واژ و ترسا شوم‏

تو تنها همى كژّ گيرى شمار

هنر ديدم از روميان روز كار

بخسرو چنين گفت مريم كه من

بپا آورم جنگ اين انجمن‏

بمن ده سرافراز بندوى را

كه تا روميان از پى روى را

ببينند و باز آرمش تن درست

كسى بيهده جنگ هرگز نجست‏

فرستاد بندوى را شهريار

بنزد نياطوس با ده سوار

همان نيز مريم زن هوشمند

كه بودى هميشه لبانش بپند

بدو گفت رو با برادر پدر

بگو اى بد انديش پر خاشخر

نديدى كه با شاه قيصر چه گفت

ز بهر بزرگى ورا بود جفت‏

ز پيوند خويشى و از خواسته

ز مردان و ز گنج آراسته‏

تو پيوند خويشى همى بر كنى

همان فرّ قيصر ز من بفگنى‏

ز قيصر شنيدى كه خسرو ز دين

بگردد چو آيد بايران زمين‏

مگو ايچ گفتار نادلپذير

تو بندوى را سر باغوش گير

ندانى كه دهقان ز دين كهن

نپيچد چرا خام گويى سخن‏

مده رنج و كردار قيصر بباد

بمان تا بباشيم يك چند شاد

بكين پدر من جگر خسته‏ام

كمر بر ميان سوك را بسته‏ام‏

دل او سراسر پر از كين اوست

زبانش پر از رنج و تيمار اوست‏

كه او از پى واژ شد زشت‏گوى

تو از بى‏خرد هوشمندى مجوى‏

چو مريم برفت اين سخنها بگفت

نياطوس بشنيد و كينه نهفت‏

هم از كار بندوى دل كرد نرم

كجا داشت از روى بندوى شرم‏

بيامد بنزديك خسرو چو گرد

دل خويش خوش كرد زان گفته مرد

نياطوس گفت اى جهان ديده شاه

خردمندى از مست رومى مخواه‏

تو بس كن بدين نياكان خويش

خردمند مردم نگردد ز كيش‏

برين گونه چون شد سخنها دراز

بلشكرگه آمد نياطوس باز

 

 

 

 

                                   متن کامل شاهنامه /بخش اول

                                        متن کامل شاهنامه /بخش دوم

                                   متن کامل شانامه/بخش سوم

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 5:27 AM  توسط ارغوان  |