|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
گزارش كردن خراد بر كيش هندوان
بدو گفت قيصر كه جاويد زى كه دستور شاهنشهان را سزى يكى خانه دارم در ايوان شگفت كزين برتر اندازه نتوان گرفت يكى اسب و مردى بروبر سوار كز انجا شگفتى شود هوشيار چو بينى ندانى كه اين بند چيست طلسمست گر كرده ايزديست چو خرّاد برزين شنيد اين سخن بيامد بران جايگاه كهن بديدش يكى جاى كرده بلند سوار ايستاده درو ارجمند بدو گفت قيصر كه جاويد زى كه دستور شاهنشهان را سزى يكى خانه دارم در ايوان شگفت كزين برتر اندازه نتوان گرفت يكى اسب و مردى بروبر سوار كز انجا شگفتى شود هوشيار چو بينى ندانى كه اين بند چيست طلسمست گر كرده ايزديست چو خرّاد برزين شنيد اين سخن بيامد بران جايگاه كهن بديدش يكى جاى كرده بلند سوار ايستاده درو ارجمند كجا چشم بيننده چونان نديد بدان سان تو گفتى خداى آفريد بديد ايستاده معلق سوار بيامد بر قيصر نامدار چنين گفت كز آهنست آن سوار همه خانه از گوهر شاهوار كه دانا و را مغناطيس خواند كه روميش بر اسپ هندى نشاند هر انكس كه او دفتر هندوان بخواند شود شاد و روشن روان بپرسيد قيصر كه هندى ز راه همى تا كجا بركشد پايگاه ز دين پرستندگان بر چيند همه بتپرستند گر خود كيند چنين گفت خرّاد برزين كه راه بهند اندرون گاو شاهست و ماه بيزدان نگروند و گردان سپهر ندارد كسى بر تن خويش مهر ز خورشيد گردنده بر بگذرند چو ما را ز دانندگان نشمرند هر انكس كه او آتشى بر فروخت شد اندر ميان خويشتن را بسوخت يكى آتشى داند اندر هوا بفرمان يزدان فرمانروا كه داناى هندوش خواند اثير سخنهاى نغز آورد دلپذير چنين گفت كآتش بآتش رسيد گناهش ز كردار شد ناپديد از ان ناگزير آتش افروختن همان راستى خواند اين سوختن همان گفت و گوى شما نيست راست برين بر روان مسيحا گواست نبينى كه عيسى مريم چه گفت بدانگه كه بگشاد راز از نهفت كه پيراهنت گر ستاند كسى مياويز با او بتندى بسى وگر برزند كف برخسار تو شود تيره زان زخم ديدار تو مزن هم چنان تا بماندت نام خردمند را نام بهتر ز كام بسوتام را بس كن از خوردنى مجو ار نباشدت گستردنى بدين سر بدى را ببد مشمريد بىآزار ازين تيرگى بگذريد شما را هوا بر خرد شاه گشت دل از آز بسيار بى راه گشت كه ايوانهاتان بكيوان رسيد شمارى كه شد گنجتان را كليد ابا گنجتان نيز چندان سپاه زرههاى رومى و رومى كلاه بهر جاى بيداد لشكر كشيد ز آسودگى تيغها بركشيد همى چشمه گردد بيابان ز خون مسيحا نبود اندرين رهنمون يكى بينوا مرد درويش بود كه نانش ز رنج تن خويش بود جز از ترف و شيرش نبودى خورش فزونيش رخبين بدى پرورش چو آورد مرد جهودش بمشت چو بىيار و بيچاره ديدش بكشت همان كشته را نيز بر دار كرد بران دار بر مر ورا خوار كرد چو روشن روان گشت و دانش پذير سخنگوى و داننده و يادگير به پيغمبرى نيز هنگام يافت ببرنايى از زيركى كام يافت تو گويى كه فرزند يزدان بد اوى بران دار برگشته خندان بد اوى بخندد برين بر خردمند مرد تو گر بخردى گرد اين فن مگرد كه هست او ز فرزند و زن بىنياز بنزديك او آشكارست راز چه پيچى ز دين كيومرثى هم از راه و آيين طهمورثى كه گويند داراى كيهان يكيست جز از بندگى كردنت راى نيست جهاندار دهقان يزدان پرست چو بر واژه برسم بگيرد بدست نشايد چشيدن يكى قطره آب گر از تشنگى آب بيند بخواب بيزدان پناهد بروز نبرد نخواهد بجنگ اندرون آب سرد همان قبله رويشان برترين گوهرست كه از آب و خاك و هوا برترست نباشند شاهان ما دين فروش بفرمان دارنده دارند گوش بدينار و گوهر نباشند شاد نجويند نام و نشان جز بداد ببخشيدن كاخهاى بلند دگر شاد كردن دل مستمند سديگر كسى كو بروز نبرد بپوشد رخ شيد گردان بگرد بر و بوم دارد ز دشمن نگاه جزين را نخواهد خردمند شاه جز از راستى هرك جويد ز دين برو باد نفرين بىآفرين چو بشنيد قيصر پسند آمدش سخنهاى او سودمند آمدش بدو گفت آن كو جهان آفريد ترا نامدار مهان آفريد سخنهاى پاك از تو بايد شنيد تو دارى در رازها را كليد كسى را كزين گونه كهتر بود سرش ز افسر ماه برتر بود درم خواست از گنج و دينار خواست يكى افسرى نامبردار خواست بدو داد و بسيار كرد آفرين كه آباد باد از تو ايران زمين
|
||