توچال کوه تهران
 

 

 

                            شـــــا هـــــنامه

 

 

 

جادو ساختن روميان و آزمايش كردن ايرانيان را

 

 

 

چو خورشيد گردنده بى‏رنگ شد

ستاره ببرج شباهنگ شد

بفرمود قيصر بنيرنگ ساز

كه پيش آرد انديشه‏هاى دراز

بسازيد جايى شگفتى طلسم

كه كس باز نشناسد او را بجسم‏

نشسته زنى خوب بر تخت ناز

پر از شرم با جامه‏هاى طراز

ازين روى و زان رو پرستندگان

پس پشت و پيش اندرش بندگان‏

نشسته بران تخت بى‏گفت و گوى

بگريان زنى ماند آن خوب روى‏

چو خورشيد گردنده بى‏رنگ شد

ستاره ببرج شباهنگ شد

بفرمود قيصر بنيرنگ ساز

كه پيش آرد انديشه‏هاى دراز

بسازيد جايى شگفتى طلسم

كه كس باز نشناسد او را بجسم‏

نشسته زنى خوب بر تخت ناز

پر از شرم با جامه‏هاى طراز

ازين روى و زان رو پرستندگان

پس پشت و پيش اندرش بندگان‏

نشسته بران تخت بى‏گفت و گوى

بگريان زنى ماند آن خوب روى‏

زمان تا زمان دست بر آختى

سرشكى ز مژگان بينداختى‏

هر آن كس كه ديدى مر او را ز دور

زنى يافتى شيفته پر ز نور

كه بگريستى بر مسيحا بزار

دو رخ زرد و مژگان چو ابر بهار

طلسم بزرگان چو آمد بجاى

بر قيصر آمد يكى رهنماى‏

ز دانا چو بشنيد قيصر برفت

بپيش طلسم آمد آنگاه تفت‏

از ان جادويى در شگفتى بماند

فرستاد و گستهم را پيش خواند

بگستهم گفت اى گو نامدار

يكى دخترى داشتم چون نگار

بباليد و آمدش هنگام شوى

يكى خويش بد مر و را نامجوى‏

براه مسيحا بدو دادمش

ز بى‏دانشى روى بگشادمش‏

فرستادم او را بخان جوان

سوى آسمان شد روان جوان‏

كنون او نشستست با سوك و درد

شده روز روشن برو لاژورد

نه پندم پذيرد نه گويد سخن

جهان نو از رنج او شد كهن‏

يكى رنج بردار و او را ببين

سخنهاى دانندگان برگزين‏

جوانى و از گوهر پهلوان

مگر با تو او برگشايد زبان‏

بدو گفت گستهم كايدون كنم

مگر از دلش رنج بيرون كنم‏

بنزد طلسم آمد آن نامدار

گشاده دل و بر سخن كامگار

چو آمد بنزديك تختش فراز

طلسم از بر تخت بردش نماز

گرانمايه گستهم بنشست خوار

سخن گفت با دختر سوكوار

دلاور نخست اندر آمد بپند

سخنها كه او را بدى سودمند

بدو گفت كاى دخت قيصر نژاد

خردمند نخروشد از كار داد

رها نيست از مرگ پرّان عقاب

چه در بيشه شير و چه ماهى در آب‏

همه باد بد گفتن پهلوان

كه زن بى‏زبان بود و تن بى‏روان‏

بانگشت خود هر زمانى سرشك

بينداختى پيش گويا پزشك‏

چو گستهم ازو در شگفتى بماند

فرستاد قيصر كس او را بخواند

چه ديدى بدو گفت از دخترم

كزو تيره گردد همى افسرم‏

بدو گفت بسيار دادمش پند

نبد پند من پيش او كاربند

دگر روز قيصر ببالوى گفت

كه امروز با انديان باش جفت‏

همان نيز شاپور مهتر نژاد

كند جان ما را بدين دخت شاد

شوى پيش اين دختر سوكوار

سخن گويى از نامور شهريار

مگر پاسخى يابى از دخترم

كز و آتش آيد همى بر سرم‏

مگر بشنود پند و اندرزتان

بداند سر مايه و ارزتان‏

بر آنم كه امروز پاسخ دهد

چو پاسخ بآواز فرخ دهد

شود رسته زين انده سوكوار

كه خوناب بارد همى بر كنار

برفت آن گرامى سه آزاد مرد

سخن گوى و هر يك بننگ نبرد

از يشان كسى روى پاسخ نديد

زن بى‏زبان خامشى برگزيد

از ان چاره نزديك قيصر شدند

ببيچارگى نزد داور شدند

كه هر چند گفتيم و داديم پند

نبد پند ما مر ورا سودمند

چنين گفت قيصر كه بد روزگار

كه ما سوكواريم زين سوكوار

از ان نامداران چو چاره نيافت

سوى راى خرّاد برزين شتافت‏

بدو گفت كاى نامدار دبير

گزين سر تخمه اردشير

يكى سوى اين دختر اندر شوى

مگر يك ره آواز او بشنوى‏

فرستاد با او يكى استوار

ز ايوان بنزديك آن سوكوار

چو خرّاد برزين بيامد برش

نگه كرد روى و سر و افسرش‏

همى بود پيشش زمانى دراز

طلسم فريبنده بردش نماز

بسى گفت و زن هيچ پاسخ نداد

پر انديشه شد مرد مهتر نژاد

سراپاى زن را همى بنگريد

پرستندگان را بر او بديد

همى گفت گر زن ز غم بيهش است

پرستنده بارى چرا خامش است‏

اگر خود سر شكست در چشم اوى

سزيدى اگر كم شدى خشم اوى‏

بپيش برش برچكاند همى

چپ و راست جنبش نداند همى‏

سرشكش كه انداخت يك جاى رفت

نه جنبان شدش دست و نه پاى رفت‏

اگر خود درين كالبد جان بدى

جز از دست جايش جنبان بدى‏

سرشكش سوى ديگر انداختى

و گر دست جاى دگر آختى‏

نبينم همى جنبش جان و جسم

نباشد جز از فيلسوفى طلسم‏

بر قيصر آمد بخنديد و گفت

كه اين ماه رخ را خرد نيست جفت‏

طلسمست كاين روميان ساختند

كه بالوى و گستهم نشناختند

بايرانيان گر بخندى همى

وگر چشم ما را ببندى همى‏

چو اين بشنود شاه خندان شود

گشاده رخ و سيم دندان شود

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 5:14 AM  توسط ارغوان  |