توچال کوه تهران
 

 

 

                            شـــــا هـــــنامه

 

 

 

باز گفتن پارساى ترسا، بودنى را به خسرو پرويز

 

 

 

ببود اندر ان شهر خسرو سه روز

چهارم چو بفروخت گيتى فروز

بابر اندر آورد برنده تيغ

جهانجوى شد سوى راه وريغ‏

كه اوريغ بد نام آن شارستان

بدو در چليپا و بيمارستان‏

ببى راه پيدا يكى دير بود

جهانجوى آواز راهب شنود

بنزديك دير آمد آواز داد

كه كردار تو جز پرستش مباد

گر از دير ديرينه آيى فرود

ز نيكى دهش باد بر تو درود

ببود اندر ان شهر خسرو سه روز

چهارم چو بفروخت گيتى فروز

بابر اندر آورد برنده تيغ

جهانجوى شد سوى راه وريغ‏

كه اوريغ بد نام آن شارستان

بدو در چليپا و بيمارستان‏

ببى راه پيدا يكى دير بود

جهانجوى آواز راهب شنود

بنزديك دير آمد آواز داد

كه كردار تو جز پرستش مباد

گر از دير ديرينه آيى فرود

ز نيكى دهش باد بر تو درود

هم آنگاه راهب چو آوا شنيد

فرود آمد از دير و او را بديد

بدو گفت خسرو تويى بى‏گمان

ز تخت پدر گشته ناشادمان‏

ز دست يكى بدكنش بنده‏يى

پليدى منى فش پرستنده‏يى‏

چو گفتار راهب بى‏اندازه شد

دل خسرو از مهر او تازه شد

ز گفتار او در شگفتى بماند

بروبر جهان آفرين را بخواند

ز پشت صليبى بيازيد دست

بپرسيدن مرد يزدان پرست‏

پرستنده چون ديد بردش نماز

سخن گفت با او زمانى دراز

يكى آزمون را بدو گفت شاه

كه من كهترى‏ام ز ايران سپاه‏

پيامى همى نزد قيصر برم

چو پاسخ دهد سوى مهتر برم‏

گرين رفتن من همايون بود

نگه كن كه فرجام من چون بود

بدو گفت راهب كه چونين مگوى

تو شاهى مكن خويشتن شاه جوى‏

چو ديدمت گفتم سراسر سخن

مرا هر زمان آزمايش مكن‏

نبايد دروغ ايچ در دين تو

نه كژّى برين راه و آيين تو

بسى رنج ديدى و آويختى

سرانجام زين بنده بگريختى‏

ز گفتار او ماند خسرو شگفت

چو شرم آمدش پوزش اندر گرفت‏

بدو گفت راهب كه پوزش مكن

بپرس از من از بودنيها سخن‏

بدين آمدن شاد و گستاخ باش

جهان را يكى بارور شاخ باش‏

كه يزدان ترا بى‏نيازى دهد

بلند اخترت سر افرازى دهد

ز قيصر بيابى سليح و سپاه

يكى دخترى از در تاج و گاه‏

چو با بندگان كارزارت بود

جهاندار بيدار يارت بود

سرانجام بگريزد آن بدنژاد

فراوان كند روز نيكيش ياد

و ز ان رزم جايى فتد دور دست

بسازد بران بوم جاى نشست‏

چو دورى گزيند ز فرمان تو

بريزند خونش به پيمان تو

بدو گفت خسرو جزين خود مباد

كه كردى تو اى پير داننده ياد

چه گويى بدين چند باشد درنگ

كه آيد مرا پادشاهى بچنگ‏

چنين داد پاسخ كه ده با دو ماه

برين بگذرد بازيابى كلاه‏

اگر بر سر آيد ده و پنج روز

تو گردى شهنشاه گيتى فروز

بپرسيد خسرو كزين انجمن

كه كوشد برنج و بآزار تن‏

چنين داد پاسخ كه بستام نام

گوى برمنش باشد و شاد كام‏

دگر آنك خوانى ورا خال خويش

بدو تازه دانى مه و سال خويش‏

بپرهيز زان مرد ناسودمند

كه باشدت زو درد و رنج و گزند

بر آشفت خسرو ببستام گفت

كه با من سخن برگشا از نهفت‏

ترا مادرت نام گستهم كرد

تو گويى كه بستامم اندر نبرد

براهب چنين گفت كينست خال

بخون بود با مادر من همال‏

بدو گفت راهب كه آرى همين

ز گستهم بينى بسى رنج و كين‏

بدو گفت خسرو كه اى راى زن

از ان پس چه گويى چه خواهد بدن‏

بدو گفت راهب كه منديش زين

كزان پس نبينى جز از آفرين‏

نيايد بروى تو ديگر بدى

مگر سخت كارى بود ايزدى‏

بر آشوبد اين سركش آرام تو

از ان پس نباشد بجز كام تو

اگر چند بد گردد اين بدگمان

همانش بدست تو باشد زمان‏

بدو گفت گستهم كاى شهريار

دلت را بدين هيچ رنجه مدار

بپاكيزه يزدان كه ماه آفريد

جهان را بسان تو شاه آفريد

بآذر گشسپ و بخورشيد و ماه

بجان و سر نامبردار شاه‏

بگفتار ترسا نگر نگروى

سخن گفتن ناسزا نشنوى‏

مرا ايمنى ده ز گفتار اوى

چو سوگند خوردم بهانه مجوى‏

كه هرگز نسازم بدى در نهان

برانديش از كردگار جهان‏

بدو گفت خسرو كه از ترسگار

نيايد سخن گفتن نابكار

ز تو نيز هرگز نديدم بدى

نيازى بكژّى و نابخردى‏

و ليكن ز كار سپهر بلند

نباشد شگفت ار شوى پر گزند

چو بايسته كارى بود ايزدى

بيك سو شود دانش و بخردى‏

براهب چنين گفت پس شهريار

كه شاداب دل باش و به روزگار

و زان دير چون برق رخشان ز ميغ

بيامد سوى شارستان وريغ‏

پذيره شدندش بزرگان شهر

كسى را كه از مردمى بود بهر

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 5:5 AM  توسط ارغوان  |