|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
شبيخون كردن بهرام چوبينه بر سپاه خسرو و گريختن خسرو پرويز
و زين روى بنشست بهرام گرد بزرگان برفتند با او و خرد سپهبد بپرسيد زان سركشان كه آمد ز خويشان شما را نشان فرستيد هر كس كه داريد خويش كه باشند يكدل بگفتار و كيش گريشان بيايند و فرمان كنند به پيمان روان را گروگان كنند سپه ماند از بردع و اردبيل از ارمنّيه نيز بىمرد و خيل و زين روى بنشست بهرام گرد بزرگان برفتند با او و خرد سپهبد بپرسيد زان سركشان كه آمد ز خويشان شما را نشان فرستيد هر كس كه داريد خويش كه باشند يكدل بگفتار و كيش گريشان بيايند و فرمان كنند به پيمان روان را گروگان كنند سپه ماند از بردع و اردبيل از ارمنّيه نيز بىمرد و خيل از يشان برزم اندرون نيست باك چه مردان بردع چه يك مشت خاك شنيدند گردنكشان اين سخن كه بهرام جنگ آور افگند بن ز لشكر گزيدند مردى دبير سخنگوى و داننده و يادگير بيامد گوى با دلى پر ز راز همى بود پويان شب دير ياز بگفت آنچ بشنيد زان مهتران از ان نامداران و كنداوران از ايرانيان پاسخ ايدون شنيد كه تا رزم لشكر نيايد پديد يكى ما ز خسرو نگرديم باز بترسيم كين كار گردد دراز مباشيد ايمن بران رزمگاه كه خسرو شبيخون كند با سپاه چو پاسخ شنيد آن فرستاده مرد سوى لشكر پهلوان شد چو گرد همه لشكر آتش بر افروختند بهر جاى شمعى همى سوختند
|
||