|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پوزش پدر خواستن خسرو
چو پنهان شد آن چادر آبنوس بگوش آمد از دور بانگ خروس جهانگير شد تا بنزد پدر نهانش پر از درد و خسته جگر چو ديدش بناليد و بردش نماز همى بود پيشش زمانى دراز بدو گفت كاى شاه بنا بختيار ز نوشين روان در جهان يادگار تو دانى كه گر بودمى پشت تو بسوزن نخستى سرانگشت تو نگر تا چه فرمايى اكنون مرا غم آمد ترا دل پر از خون مرا گر ايدونك فرمان دهى بر درت يكى بندهام پاسبان سرت چو پنهان شد آن چادر آبنوس بگوش آمد از دور بانگ خروس جهانگير شد تا بنزد پدر نهانش پر از درد و خسته جگر چو ديدش بناليد و بردش نماز همى بود پيشش زمانى دراز بدو گفت كاى شاه بنا بختيار ز نوشين روان در جهان يادگار تو دانى كه گر بودمى پشت تو بسوزن نخستى سرانگشت تو نگر تا چه فرمايى اكنون مرا غم آمد ترا دل پر از خون مرا گر ايدونك فرمان دهى بر درت يكى بندهام پاسبان سرت نجويم كلاه و نخواهم سپاه ببرم سر خويش در پيش شاه بدو گفت هرمزد اى پر خرد همين روز سختى ز من بگذرد مرا نزد تو آرزو بد سه چيز برين بر فزونى نخواهيم نيز يكى آنك شبگير هر بامداد كنى گوش ما را بآواز شاد و ديگر سوارى ز گردنكشان كه از رزم ديرينه دارد نشان بر من فرستى كه از كار زار سخن گويد و كرده باشد شكار دگر آنك داننده مرد كهن كه از شهر ياران گزارد سخن نوشته يكى دفتر آرد مرا بدان درد و سختى سر آرد مرا سيم آرزوى آنك خال تواند پرستنده و ناهمال تواند نبينند زين پس جهان را بچشم بريشان برانى برين سوك خشم بدو گفت خسرو كه اى شهريار مباد آنك بر چشم تو سوكوار نباشد و گر چه بود در نهان كه بد خواه تو دور باد از جهان و ليكن نگه كن بروشن روان كه بهرام چوبينه شد پهلوان سپاهست با او فزون از شمار سواران و گردان خنجرگزار اگر ما بگستهم يازيم دست بگيتى نيابيم جاى نشست دگر آنك باشد دبير كهن كه بر شاه خواند گذشته سخن سوارى كه پرورده باشد برزم بداند همان نيز آيين بزم ازين هر زمان نو فرستم يكى تو با درد پژمان مباش اندكى مدان اين ز گستهم كاين ايزديست ز گفتار و كردار نابخرديست دل تو بدين درد خرسند باد همان با خرد نيز پيوند باد بگفت اين و گريان بيامد ز پيش نكرد آشكارا بكس راز خويش پسر مهربان تر بد از شهريار بدين داستان زد يكى هوشيار كه يار زبان چرب و شيرين سخن به از پير نستوه گشته كهن هنرمند گر مردم بىهنر بفرجام هم خاك دارد ببر
|
||