|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
سگالش نمودن بهرام با سرداران از پادشاهى خود و پند دادن او را گرديه خواهر خويش
ازان پس گرانمايگان را بخواند بسى رازها پيش ايشان براند چو همدان گشسب و دبير بزرگ يلان سينه آن نامدار سترگ چو بهرام گرد آن سياوش نژاد چو پيدا گشسب آن خردمند و راد همى راى زد با چنين مهتران كه بودند شيران كنداوران چنين گفت پس پهلوان سپاه بدان لشكر تيز گم كرده راه كه اى نامداران گردن فراز براى شما هر كسى را نياز ز ما مهتر آزرده شد بىگناه چنين سر بپيچيد ز آيين و راه ازان پس گرانمايگان را بخواند بسى رازها پيش ايشان براند چو همدان گشسب و دبير بزرگ يلان سينه آن نامدار سترگ چو بهرام گرد آن سياوش نژاد چو پيدا گشسب آن خردمند و راد همى راى زد با چنين مهتران كه بودند شيران كنداوران چنين گفت پس پهلوان سپاه بدان لشكر تيز گم كرده راه كه اى نامداران گردن فراز براى شما هر كسى را نياز ز ما مهتر آزرده شد بىگناه چنين سر بپيچيد ز آيين و راه چه سازيد و درمان اين كار چيست نبايد كه بر خسته بايد گريست هر آن كس كه پوشيد درد از پزشك ز مژگان فرو ريخت خونين سرشك ز دانندگان گر بپوشيم راز شود كار آسان بما بر دراز كنون دردمنديم اندر جهان بداننده گوييم يك سر نهان برفتيم ز ايران چنين كينه خواه بدين مايه لشكر بفرمان شاه ازين بيش لشكر نبيند كسى و گر چند ماند بگيتى بسى چو پرموده گرد با ساده شاه اگر سوى ايران كشيدى سپاه نيرزيد ايران بيك مهره موم و زان پس همى داشت آهنگ روم بپرموده و ساوه شاه آن رسيد كه كس در جهان آن شگفتى نديد اگر چه فراوان كشيديم رنج نه رويشان پيل مانديم زان پس نه گنج بنوّى يكى گنج بنهاد شاه توانگر شد آشفته شد بر سپاه كنون چاره دام او چون كنيم كه آسان سر از بند بيرون كنيم شهنشاه را كارها ساختست وزين چاره بىرنج پرداختست شما هر يكى چاره جان كنيد بدين خستگى تا چه درمان كنيد من از راز پردخته كردم دلم ز تيمار جان را همى بگسلم پس پرده نامور پهلوان يكى خواهرش بود روشن روان خردمند را گرديه نام بود دلارام و انجام بهرام بود چو از پرده گفت برادر شنيد بر آشفت و ز كين دلش بر دميد بران انجمن شد سرى پر سخن زبان پر ز گفتارهاى كهن برادر چو آواز خواهر شنيد ز گفتار و پاسخ فرو آرميد چنان هم ز گفتار ايرانيان بماندند يك سر ز بيم زيان چنين گفت پس گرديه با سپاه كه اى نامداران جوينده راه ز گفتار خامش چرا مانديد چنين از جگر خون برافشانديد ز ايران سرانيد و جنگ آوران خردمند و دانا و افسونگران چه بينيد يك سر بكار اندرون چه بازى نهيد اندرين دشت خون چنين گفت ايزد گشسب سوار كه اى از گرانمايگان يادگار زبانهاى ما گر شود تيغ تيز ز درياى راى تو گيرد گريز همه كارهاى شما ايزديست ز مردىّ و ز دانش و بخرديست نبايد كه راى پلنگ آوريم كه با هر كسى راى جنگ آوريم مجوييد ازين پس كس از من سخن كزين بارهام پاسخ آمد ببن اگر جنگ سازيد يارى كنيم بپيش سواران سوارى كنيم چو خشنود باشد ز من پهلوان بر آنم كه جاويد مانم جوان چو بهرام بشنيد گفتار اوى ميانجى همى ديد كردار اوى از ان پس يلان سينه را ديد و گفت كه اكنون چه دارى سخن در نهفت يلان سينه گفت اى سپهدار گرد هر ان كس كه او راه يزدان سپرد چو پيروزى و فرهى يابد اوى بسوى بدى هيچ نشتابد اوى كه آن آفرين باز نفرين شود وزو چرخ گردنده پر كين شود چو يزدان ترا فرّهى داد و بخت همه لشكر و گنج با تاج و تخت ازو گر پذيرى بافزون شود دل از ناسپاسى پر از خون شود از ان پس ببهرام بهرام گفت كه اى با خرد يار و با راى جفت چه گويى كزين جستن تخت و گنج بزرگيست فرجام گر درد و رنج بخنديد بهرام ازان داورى ازان پس برانداخت انگشترى بدو گفت چندانك اين در هوا بماند شود بندهاى پادشا بدو گفت كين را مپندار خرد كه ديهيم را خرد نتوان شمرد چنين گفت زان پس بپيدا گشسب كه اى تيغ زن شير تا زنده اسب چه بينى چه گويى بدين كار ما بود گاه شاهى سزاوار ما چنين گفت پيدا گشسب سوار كه اى از يلان جهان يادگار يكى موبدى داستان زد برين كه هر كس كه دانا بد و پيش بين اگر پادشاهى كند يك زمان روانش بپرّد سوى آسمان به از بنده بودن بسال دراز بگنج جهاندار بردن نياز چنين گفت پس با دبير بزرگ كه بگشاى لب را تو اى پير گرگ دبير بزرگ آن زمان لب ببست بانبوه انديشه اندر نشست ازان پس چنين گفت بهرام را كه هر كس كه جويا بود كام را چو در خور بجويد بيابد همان درازست و يازنده دست زمان ز چيزى كه بخشش كند دادگر چنان دان كه كوشش بيايد ببر بهمدان گشسب آن زمان گفت باز كه اى گشته اندر نشيب و فراز سخن هرچ گويى بروى كسان شود باد و كردار او نارسان بگو آنچ دانى بكار اندرون ز نيك و بد روزگار اندرون چنين گفت همدان گشسب بلند كه اى نزد پر مايگان ارجمند ز ناآمده بد بترسى همى ز ديهيم شاهان چه پرسى همى بكن كار و كرده بيزدان سپار بخرما چه يازى چو ترسى ز خار تن آسان نگردد سر انجمن همه بيم جان باشد و رنج تن ز گفتارشان خواهر پهلوان همى بود پيچان و تيره روان بران داورى هيچ نگشاد لب ز برگشتن هور تا نيم شب بدو گفت بهرام كاى پاك تن چه بينى بگفتار اين انجمن ورا گرديه هيچ پاسخ نداد نه از راى آن مهتران بود شاد چنين گفت او با دبير بزرگ كه اى مرد بدساز چون پير گرگ گمانت چنينست كين تاج و تخت سپاه بزرگى و پيروز بخت ز گيتى كسى را نبد آرزوى ازان نامداران آزاده خوى مگر شاهى آسانتر از بندگيست بدين دانش تو ببايد گريست بر آيين شاهان پيشين رويم سخنهاى آن برتران بشنويم چنين داد پاسخ مر او را دبير كه گر راى من نيست جايگير هم آن گوى و آن كن كه راى آيدت بران رو كه دل رهنماى آيدت همان خواهرش نيز بهرام را بگفت آن سواران خود كام را نه نيكوست اين دانش و راى تو بكژّى خرامد همى پاى تو بسى بد كه بيكار بد تخت شاه نكرد اندرو هيچ كهتر نگاه جهان را بمردى نگه داشتند يكى چشم بر تخت نگماشتند هر آن كس كه دانا بد و پاك مغز ز هر گونه انديشهاى راند نغز بداند كه شاهى به از بندگيست همان سرفرازى ز افگندگيست نبودند يازان بتخت كيان همه بندگى را كمر بر ميان ببستند وزيشان بهى خواستند همه دل بفرمانش آراستند نه بيگانه زيباى افسر بود سزاى بزرگى بگوهر بود ز كاوس شاه اندر آيم نخست كجا راه يزدان همى بازجست كه بر آسمان اختران بشمرد خم چرخ گردنده را بشكرد بخوارى و زارى بسارى فتاد از انديشه كژّ و ز بد نهاد چو گودرز و چون رستم پهلوان بكردند رنجه برين بر روان از ان پس كجا شد بهاماوران ببستند پايش ببند گران كس آهنگ اين تخت شاهى نكرد جز از گرم و تيمار ايشان نخورد چو گفتند با رستم ايرانيان كه هستى تو زيباى تخت كيان يكى بانگ برزد بر آن كس كه گفت كه با دخمه تنگ باشيد جفت كه با شاه باشد كجا پهلوان نشستند بآيين و روشن روان مرا تخت زر بايد و بسته شاه مباد اين گمان و مباد اين كلاه گزين كرد ز ايران ده و دو هزار جهانگير و برگستوانور سوار رهانيد از بند كاؤس را همان گيو و گودرز و هم طوس را همان شاه پيروز چون كشته شد بايرانيان كار برگشته شد دلاور شد از كار آن خوشنواز بآرام بنشست بر تخت ناز چو فرزند قارن بشد سوفزاى كه آوردگاه مهى باز جاى ز پيروزى او چو آمد نشان ز ايران برفتند گردنكشان كه بروى بشاهى كنند آفرين شود كهترى شهريار زمين بايرانيان گفت كين ناسزاست بزرگى و تاج از پى پادشاست قباد ار چه خردست گردد بزرگ نياريم در بيشه شير گرگ چو خواهى كه شاهى كنى بىنژاد همه دوده را داد خواهى بباد قباد آن زمان چون بمردى رسيد سر سو فزاى از در تاج ديد بگفتار بد گوهرانش بكشت كجا بود در پادشاهيش پشت و ز ان پس ببستند پاى قباد دلاور سوارى گوى كى نژاد بزرجمهر دادش يكى پر هنر كه كين پدر باز خواهد مگر نگه كرد زرمهر كس را نديد كه با تاج بر تخت شاهى سزيد چو بر شاه افگند زرمهر مهر برو آفرين خواند گردان سپهر ازو بند برداشت تا كار خويش بجويد كند تيز بازار خويش كس از بندگان تاج هرگز نجست وگر چند بودى نژادش درست ز تركان يكى هرگز نجست بيامد كه جويد نگين و كلاه چنان خواست روشن جهان آفرين كه او نيست گردد بايران زمين ترا آرزو تخت شاهنشهى چرا كرد زان پس كه بودى رهى همى برجهاند يلان سينه اسب كه تا من ز بهرام پور گشسب بنو در جهان شهريارى كنم تن خويش را يادگارى كنم خردمند شاهى چو نوشين روان بهرمز بدى روز پيرى جوان بزرگان كشور ورا ياورند اگر ياورانند گر كهترند بايران سوارست سيصد هزار همه پهلوان و همه نامدار همه يك بيك شاه را بندهاند بفرمان و رايش سر افگندهاند شهنشاه گيتى ترا برگزيد چنان كز ره نامداران سزيد نياگانت را همچنين نام داد بفرجام بر دشمنان كام داد تو پاداش آن نيكويى بد كنى چنان دان كه بد با تن خود كنى مكن آز را بر خرد پادشا كه دانا نخواند ترا پارسا اگر من زنم پند مردان دهم ببسيار سال از برادر كهم مده كار كرد نياكان بباد مبادا كه پند من آيدت ياد همه انجمن ماند زو در شگفت سپهدار لب را بدندان گرفت بدانست كو راست گويد همى جز از راه نيكى نجويد همى يلان سينه گفت اى گرانمايه زن تو در انجمن راى شاهان مزن كه هرمز بدين چندگه بگذرد ز تخت مهى پهلوان بر خورد ز هرمز چنين باشد اندر خبر برادرت را شاه ايران شمر بتاج كيى گر ننازد همى چرا خلعت از دوك سازد همى سخن بس كن از هرمز ترك زاد كه اندر زمانه مباد آن نژاد گر از كىقباد اندر آرى شمار برين تخمه بر ساليان صد هزار كه با تاج بودند بر تخت زر سر آمد كنون نام ايشان مبر ز پرويز خسرو مينديش نيز كزو ياد كردن ياد كردن نيرزد بچيز بدرگاه او هرك ويژهترند برادرت را كهتر و چاكرند چو بهرام گويد بران كهتران ببندند پايش ببند گران بدو گرديه گفت كاى ديو ساز همى ديوتان دام سازد براز مكن بر تن و جان ما بر ستم كه از تو ببينم همى باد و دم پدر مرزبان بود ما را برى تو افگندى اين جستن تخت پى چو بهرام را دل بجوش آورى تبار مرا در خروش آورى شود رنج اين تخمه ما بباد بگفتار تو كهتر بد نژاد كنون راهبر باش بهرام را پر آشوب كن بزم و آرام را بگفت اين و گريان سوى خانه شد بدل با برادر چو بيگانه شد همى گفت هر كس كه اين پاك زن سخنگوى و روشن دل و راى زن تو گويى كه گفتارش از دفترست بدانش ز جاماسب نامىترست چو بهرام را آن نيامد پسند همى بود ز آواز خواهر نژند دل تيره انديشه ديرياب همى تخت شاهى نمودش بخواب چنين گفت پس كين سراى سپنج نيابند جويندگان جز برنج بفرمود تا خوان بياراستند مى و رود و رامشگران خواستند برامشگرى گفت كامروز رود بياراى با پهلوانى سرود نخوانيم جز نامه هفتخوان برين مىگساريم لختى بخوان كه چون شد برويين دز اسفنديار چه بازى نمود اندران روزگار بخوردند بر ياد او چند مى كه آباد بادا برو بوم رى كزان بوم خيزد سپهبد چو تو فزون آفريناد ايزد چو تو پراگنده گشتند چون تيره شد سر ميگساران ز مى خيره شد
|
||