|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رزم بهرام چوبينه با پرموده پسر ساوه شاه و گريختن پرموده به آوازه دژ
ازو چون بپرموده شد آگهى كه جويد همى تخت شاهنشهى دزى داشت پرموده افراز نام كز ان دز بدى ايمن و شادكام نهاد آنچ بودش بدز در درم ز دينار و ز گوهر و بيش و كم ز جيحون گذر كرد خود با سپاه بيامد گراز ان سوى رزمگاه دو لشكر بتنگ اندر آمد بجنگ بره بر نكردند جايى درنگ بدو منزل بلخ هر دو سپاه گزيدند شايسته دو رزمگاه ميان دو لشكر دو فرسنگ بود كه پهناى دشت از در جنگ بود دگر روز بهرام جنگى برفت بديدار گردان پرموده تفت ازو چون بپرموده شد آگهى كه جويد همى تخت شاهنشهى دزى داشت پرموده افراز نام كز ان دز بدى ايمن و شادكام نهاد آنچ بودش بدز در درم ز دينار و ز گوهر و بيش و كم ز جيحون گذر كرد خود با سپاه بيامد گراز ان سوى رزمگاه دو لشكر بتنگ اندر آمد بجنگ بره بر نكردند جايى درنگ بدو منزل بلخ هر دو سپاه گزيدند شايسته دو رزمگاه ميان دو لشكر دو فرسنگ بود كه پهناى دشت از در جنگ بود دگر روز بهرام جنگى برفت بديدار گردان پرموده تفت نگه كرد پرموده او را بديد ز هامون يكى تند بالا گزيد سپه را سراسر همه بر نشاند چنان شد كه در دشت جايى نماند سپه ديد پرموده چندانك دشت ز ديدار ايشان همى خيره گشت و را ديد در پيش آن لشكرش بگردون بر آورده جنگى سرش غمى گشت و با لشكر خويش گفت كه اين پيش رو را هزبرست جفت شمار سپاهش پديدار نيست هم اين رزم را كس خريدار نيست سپهدار گردنكش و خشمناك همى خون شود زير او تيره خاك چو شب تيره گردد شبيخون كنيم ز دل بيم و انديشه بيرون كنيم چو پرموده آمد بپرده سراى همى زد ز هر گونه از جنگ راى همى گفت كين از هنرها يكيست اگر چه سپهشان كنون اندكيست سواران و گردان پر مايهاند ز گردنكشان برترين پايهاند سليحست و بهرامشان پيش رو كه گردد سنان پيش او خار و خو بپيروزى ساوه شاه اندرون گرفته دل و مست گشته بخون اگر يار باشد جهان آفرين بخون پدر خواهم از كوه كين بدانگه كه بهرام شد جنگجوى از ايران سوى ترك بنهاد روى ستاره شمر گفت بهرام را كه در چار شنبه مزن گام را اگر زين بپيچى گزند آيدت همه كار ناسودمند آيدت يكى باغ بد در ميان سپاه ازين روى و ز ان روى بد رزمگاه بشد چار شنبه هم از بامداد بدان باغ كامروز باشيم شاد ببردند پر مايه گستردنى مى و رود و رامشگر و خوردنى بيامد بدان باغ و مى دركشيد چو پاسى ز تيره شب اندر كشيد طلايه بيامد بپرموده گفت كه بهرام را جام و باغست جفت سپهدار از ان جنگيان شش هزار ز لشكر گزين كرد گرد و سوار فرستاد تا گرد برگرد باغ بگيرند گردنكشان بىچراغ چو بهرام آگه شد از كارشان ز راى جهانجوى و بازارشان يلان سينه را گفت كاى سر فراز بديوار باغ اندرون رخنه ساز پس آنگاه بهرام و ايزد گشسب نشستند با جنگ جويان بر اسب از ان رخنه باغ بيرون شدند كه دانست كان سركشان چون شدند بر آمد ز در ناله كرّ ناى سپهبد باسب اندر آورد پاى سبك رخنه ديگر اندر زدند سپه را يكايك بهم بر زدند همى تاخت بهرام خشتى بدست چنانچون بود مردم نيم مست نجستند گردان كس از دست اوى بخون گشت يازان سر شست اوى بر آمد چكاچاك و بانگ سران چو پولاد را پتك آهنگران از ان باغ تا جاى پرموده شاه تن بىسران بد فگنده براه چو آمد بلشكرگه خويش باز شبيخون سگاليد گردن فراز چو نيمى ز تيره شب اندر گذشت سپهدار جنگى برون شد بدشت سپهبد بران سوى لشكر كشيد ز تركان طلايه كس او را نديد چو آمد بنزديكى رزمگاه دم ناى رويين بر آمد ز راه چو آواز كوس آمد و كرّ ناى بجستند تركان جنگى ز جاى ز لشكر بران سان بر آمد خروش كه شير ژيان را بدريد گوش بتاريكى اندر دهاده بخاست ز دست چپ لشكر و دست راست يكى مر دگر را ندانست باز شب تيره و نيزههاى دراز بخنجر همى آتش افروختند زمين و هوا را همى سوختند ز تركان جنگى فراوان نماند ز خون سنگها جز بمرجان نماند گريزان همى رفت مهتر چو گرد دهن خشك و لبها شده لاجورد چنين تا سپيده دمان بر دميد شب تيرهگون دامن اندر كشيد سپهدار ايران بتركان رسيد خروشى چو شير ژيان بركشيد بپرموده گفت اى گريزنده مرد تو گرد دليران جنگى مگرد نه مردى هنوز اى پسر كودكى روا باشد ار شير مادر مكى بدو گفت شاه اى گراينده شير بخون ريختن چند باشى دلير ز خون سران سير شد روز جنگ بخشكى پلنگ و بدريا نهنگ نخواهى شد از خون مردم تو سير بر آنم كه هستى تو درنده شير بريده سر ساوه شاه آنك مهر برو داشت تا بود گردان سپهر سپاهى بران گونه كردى تباه كه بخشايش آورد خورشيد و ماه از ان شاه جنگى منم يادگار مرا هم چنان دان كه كشتى بزار ز مادر همه مرگ را زادهايم ار ايدونك تركيم ار آزادهايم گريزانم و تو پس اندر دمان نيابى مرا تا نيايد زمان اگر باز گردم سليحى بچنگ مگر من شوم كشته گر تو بجنگ مكن تيز مغزى و آتش سرى نه زين سان بود مهتر لشكرى من ايدون شوم سوى خرگاه خويش يكى باز جويم سر راه خويش نويسم يكى نامه زى شهريار مگر زو شوم ايمن از روزگار گر ايدونك اندر پذيرد مرا ازين ساختن پس گزيرد مرا من آن بارگه را يكى بندهام دل از مهترى پاك بر بندهام ز سر كينه و جنگ را دور كن بخوبى منش بر يكى سور كن چو بشنيد بهرام زو بازگشت كه بر ساز شاهى خوش آواز گشت چو از جنگ آن لشكر آسوده شد بلشكرگه شاه پرموده شد همى گشت بر گرد دشت نبرد سر سركشان را ز تن دور كرد چو بر هم نهاده بد انبوه گشت ببالا و پهنا يكى كوه گشت مر آن جاى را نامداران يل همى هر كسى خواند بهرام تل سليح سواران و چيزى كه ديد بجايى كه بد سوى آن تل كشيد يكى نامه بنوشت زى شهريار ز پرموده و لشكر بىشمار بگفت آنك ما را چه آمد بروى ز تركان و آن شاه پرخاش جوى كه از بيم تيغ او سوى چاره شد و ز آن جايگه خوار و آواره شد وزين روى خاقان در دز ببست بانبوه و انديشه اندر نشست بگشتند گرد در دز بسى ندانست سامان جنگش كسى
|
||