|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پاسخ دادن بهرام چوبينه، ساوه شاه را
فرستاده گفت و سپهبد شنيد بپاسخ سخن تيره آمد پديد چنين داد پاسخ كه اى بدنشان ميان بزرگان و گردنكشان جهاندار بىسود و بسيار گوى نماندش نزد كسى آبروى به پيشين سخن و آنچ گفتى ز پس بگفتار ديدم ترا دسترس كسى را كه آيد زمانه بسر ز مردم بگفتار جويد هنر شنيدم سخنهاى ناسودمند دلى گشته ترسان ز بيم گزند يكى آنك گفتى كشم شاه را سپارم بتو لشكر و گاه را فرستاده گفت و سپهبد شنيد بپاسخ سخن تيره آمد پديد چنين داد پاسخ كه اى بدنشان ميان بزرگان و گردنكشان جهاندار بىسود و بسيار گوى نماندش نزد كسى آبروى به پيشين سخن و آنچ گفتى ز پس بگفتار ديدم ترا دسترس كسى را كه آيد زمانه بسر ز مردم بگفتار جويد هنر شنيدم سخنهاى ناسودمند دلى گشته ترسان ز بيم گزند يكى آنك گفتى كشم شاه را سپارم بتو لشكر و گاه را يكى داستان زد برين مرد مه كه درويش را چون برانى ز ده نگويد كه جز مهتر ده بدم همه بنده بودند و من مه بدم بدين كار ما بر نيايد دو روز كه بفروزد از چرخ گيتى فروز كه بر نيزهها بر سرت خون فشان فرستم بر شاه گردنكشان دگر آنك گفتى تو از دخترت هم از گنج و ز لشكر و كشورت مرا از تو آنگاه بودى سپاس ترا خواندمى شاه نيكى شناس كه دختر بمن دادهاى آن زمان كه از تخت ايران نبردى گمان فرستاديى گنج آراسته بنزديك من دختر و خواسته چو من دوست بودى بايران ترا نه رزم آمدى با دليران ترا كنون نيزه من بگوشت رسيد سرت را بخنجر بخواهم بريد چو رفتى سر و تاج و گنجت مراست همان دختر و برده رنجت مراست دگر آنك گفتى فزون از شمار مرا تاج و تختست و پيل و سوار برين داستان زد يكى نامدار كه پيچان شد اندر صف كارزار كه چندان كند سگ بتيزى شتاب كه از كام او دورتر باشد آب ببردند ديوان دلت را ز راه كه نزديك شاه آمدى رزمخواه بپيچى ز باد افره ايزدى هم از كرده و كارهاى بدى دگر آنك گفتى مرا كهترند بزرگان كه با طوق و با افسرند همه شارستانهاى گيتى مراست زمانه برين بر كه گفتم گواست سوى شارستانها گشادست راه چه كهتر بدان مرز پويد چه شاه اگر تو بكوبى در شارستان بشاهى نيابى مگر خارستان دگر آنك بخشيدنى خواستى ز مردى مرا دورى آراستى چو بينى سنانم ببخشاييم همان زيردستى نفرماييم سپاه ترا كام و راه ترا همان زنده پيلان و گاه ترا چو صف بر كشيدم ندارم بچيز نه انديشم از لشكرت يك پشيز اگر شهريارى تو چندين دروغ بگويى نگيرى بگيتى فروغ زمان دادهام شاه را تا سه روز كه پيدا شود فر گيتى فروز بريده سرت را بدان بارگاه ببينند بر نيزه در پيش شاه فرستاده آمد دو رخ چون زرير شده بارور بخت برناش پير همى داد پيغام با ساوه شاه چو بشنيد شد روى مهتر سياه بدو گفت فغفور كين لابه چيست بران مايه لشكر ببايد گريست بيامد بدهليز پرده سراى بفرمود تا سنج و هندى دراى بيارند با زنده پيلان و كوس كنند آسمان را برنگ آبنوس چو اين نامور جنگ را كرد ساز پر انديشه شد شاه گردن فراز بفرزند گفت اى گزين سپاه مكن جنگ تا بامداد پگاه شدند از دو رويه سپه باز جاى طلايه بيامد ز پرده سراى بر افروختند آتش از هر دو روى جهان شد ز لشكر پر از گفت و گوى
|
||