|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پهلوانى دادن هرمزد، بهرام چوبينه را
شهنشاه ايران ازان شاد شد ز تيمار آن لشكر آزاد شد ورا كرد سالار بر لشكرش بابر اندر آورد جنگى سرش هر آن كس كه جست از يلان نام را سپهبد همى خواند بهرام را سپهبد بيامد بر شهريار كمر بسته با آلت كارزار كه دستور باشد مرا شهريار كه خوانم عرض را ز بهر شمار ببينم ز لشكر كه جنگى كه اند گه نام جستن درنگى كه اند بدو گفت سالار لشكر تويى بتو باز گردد بد و نيكويى شهنشاه ايران ازان شاد شد ز تيمار آن لشكر آزاد شد ورا كرد سالار بر لشكرش بابر اندر آورد جنگى سرش هر آن كس كه جست از يلان نام را سپهبد همى خواند بهرام را سپهبد بيامد بر شهريار كمر بسته با آلت كارزار كه دستور باشد مرا شهريار كه خوانم عرض را ز بهر شمار ببينم ز لشكر كه جنگى كه اند گه نام جستن درنگى كه اند بدو گفت سالار لشكر تويى بتو باز گردد بد و نيكويى سپهبد بشد تا عرض گاه شاه بفرمود تا پيش او شد سپاه گزين كرد ز ايرانيان لشكرى هر آن كس كه بود از سران افسرى نبشتند نام ده و دو هزار زره دار و برگستوانور سوار چهل سالگان را نبشتند نام درم بر كم و بيش ازين شد حرام سپهبد چو بهرام بهرام بود كه در جنگ جستن ورا نام بود يكى را كجا نام يل سينه بود كجا سينه و دل پر از كينه بود سر نامداران جنگيش كرد كه پيش صف آيد بروز نبرد بگرداند اسب و بگويد نژاد كند بر دل جنگيان جنگ ياد دگر آنك بد نام ايزدگشسب كز آتش نه برگاشتى روى اسب بفرمود تا گوش دارد بنه كند ميسره راست با ميمنه بپشت سپه بود همدان گشسب كجا دم شيران گرفتى باسب بلشكر چنين گفت پس پهلوان كه اى نامداران روشن روان كم آزار باشيد و هم كم زيان بدى را مبنديد هرگز ميان چو خواهيد كايزد بود يارتان كند روشن اين تيره بازارتان شب تيره چون ناله كرّ ناى بر آمد بجنبيد يك سر ز جاى بران گونه رانيد يك سر ستور كه گر خيزد اندر شب تيره هور ز نيروى و آسودگى اسب و مرد نينديشد از روزگار نبرد چو آگاهى آمد بر شهريار كه داننده بهرام چون ساخت كار ز گفتار و كردار او گشت شاد در گنج بگشاد و روزى بداد همه گنجهاى سليح نبرد بپارس و باهواز در باز كرد ز اسبان جنگ آنچ بودش يله بشهر اندر آورد چندى گله بفرمود تا پهلوان سپاه بخواهد هر آنچش ببايد ز شاه چنين گفت بهرام را شهريار كه از هر درى ديده كارزار شنيدى كه با نامور ساوه شاه چه مايه سليحست و گنج و سپاه هم از جنگ تركان او روز كين بآوردگه بر بلرزد زمين گزيدى ز لشكر ده و دو هزار زره دار و بر گستوانور سوار بدين مايه مردم بروز نبرد ندانم كه چون خيزد اين كار كرد بجاى جوانان شمشير زن چهل سالگان خواستى ز انجمن سپهبد چنين داد پاسخ بدوى كه اى شاه نيك اختر و راست گوى شنيدستى آن داستان مهان كه در پيش بودند شاه جهان كه چون بخت پيروز ياور بود روا باشد ار يار كمتر بود برين داستان نيز دارم گوا اگر بشنود شاه فرمانروا كه كاوس كى را بهاماوران ببستند با لشكرى بىكران گزين كرد رستم ده و دو هزار ز شايسته مردان گرد و سوار بياورد كاوس كى را ز بند بران نامداران نيامد گزند همان نيز گودرز كشوادگان سر نامداران آزادگان بكين سياوش ده و دو هزار بياورد برگستوانور سوار همان نيز پر مايه اسفنديار بياورد جنگى ده و دو هزار بارجاسب بر چاره كرد آنچ كرد ازان لشكر و دز بر آورد گرد از اين مايه گر لشكر افزون بود ز مردى و از راى بيرون بود سپهبد كه لشكر فزون از سه چار بجنگ آورد پيچد از كارزار دگر آنك گفتى چهل ساله مرد ز برنا فزونتر نجويد نبرد چهل ساله با آزمايش بود بمردانگى در فزايش بود بياد آيدش مهر نان و نمك برو گشته باشد فراوان فلك ز گفتار بدگوى و ز نام و ننگ هراسان بود سر نپيچد ز جنگ ز بهر زن و زاده و دوده را بپيچد روان مرد فرسوده را جوان چيز بيند پذيرد فريب بگاه درنگش نباشد شكيب ندارد زن و كودك و كشت و ورز بچيزى ندارد ز ناارز ارز چو بىآزمايش نيابد خرد سر مايه كارها ننگرد گر ايدونك پيروز گردد بجنگ شود شاد و خندان و سازد درنگ وگر هيچ پيروز شد بر تنش نبيند جز از پشت او دشمنش چو بشنيد گفتار او شهريار چنان تازه شد چون گل اندر بهار بدو گفت رو جوشن كارزار بپوش و ز ايوان بميدان گذار سپهبد بيامد ز نزديك شاه كمر خواست و خفتان و درع و كلاه بر افگند برگستوان بر سمند بفتراك بر بست پيچان كمند جهانجوى با گوى و چوگان و تير بميدان خراميد خود با وزير سپهبد بيامد بميدان شاه بغلتيد در خاك پيش سپاه چو ديدش جهاندار كرد آفرين سپهبد ببوسيد روى زمين بياورد پس شهريار آن درفش كه بد پيكرش اژدهافش بنفش كه در پيش رستم بدى روز جنگ سبك شاه ايران گرفت آن بچنگ چو ببسود خندان ببهرام داد فراوان برو آفرين كرد ياد ببهرام گفت آنك جدّان من همى خواندندش سر انجمن كجا نام او رستم پهلوان جهانگير و پيروز و روشن روان درفش ويست اينك دارى بدست كه پيروز بادى و خسرو پرست گمانم كه تو رستم ديگرى بمردى و گردى و فرمانبرى برو آفرين كرد پس پهلوان كه پيروز گر باش و روشن روان ز ميدان بيامد بجاى نشست سپهبد درفش تهمتن بدست پراگنده گشتند گردان شاه همان شادمان پهلوان سپاه
|
||