|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
كشتن هرمزد سيماه برزين و بهرام آذرمهان را
چو شد كار دانا بزارى بسر همه كشور از درد زير و زبر جهاندار خونريز و ناسازگار نكرد ايچ ياد از بد روزگار ميان تنگ خون ريختن را ببست ببهرام آذر مهان آخت دست چو شب تيره تر شد مر او را بخواند بپيش خود اندر بزانو نشاند بدو گفت خواهى كه ايمن شوى نبينى ز من تيزى و بد خوى چو خورشيد بر برج روشن شود سر كوه چون پشت جوشن شود تو با نامداران ايران بياى همى باش در پيش تختم بپاى چو شد كار دانا بزارى بسر همه كشور از درد زير و زبر جهاندار خونريز و ناسازگار نكرد ايچ ياد از بد روزگار ميان تنگ خون ريختن را ببست ببهرام آذر مهان آخت دست چو شب تيره تر شد مر او را بخواند بپيش خود اندر بزانو نشاند بدو گفت خواهى كه ايمن شوى نبينى ز من تيزى و بد خوى چو خورشيد بر برج روشن شود سر كوه چون پشت جوشن شود تو با نامداران ايران بياى همى باش در پيش تختم بپاى ز سيماى برزينت پرسم سخن چو پاسخ گزارى دلت نرم كن بپرسم كه اين دوستار تو كيست بدست ار پرستنده ايزديست تو پاسخ چنين ده كه اين بد تنست بدانديش و ز تخم آهرمنست و زان پس ز من هرچ خواهى بخواه پرستنده و تخت و مهر و كلاه بدو گفت بهرام كايدون كنم ازين بد كه گفتى صد افزون كنم بسيماى برزين كه بود از مهان گزين پدرش آن چراغ جهان همى ساخت تا چاره اى چون كند كه پيراهن مهر بيرون كند چو پيدا شد آن چادر عاجگون خور از بخش دو پيكر آمد برون جهاندار بنشست بر تخت عاج بياويختند آن بهاگير تاج بزرگان ايران بران بارگاه شدند انجمن تا بيامد سپاه ز در پرده برداشت سالار بار برفتند يك سر بر شهريار چو بهرام آذر مهان پيش رو چو سيماى برزين و گردان نو نشستند هر يك بآيين خويش گروهى ببودند بر پاى پيش ببهرام آذر مهان گفت شاه كه سيماى برزين بدين بارگاه سزاوار گنجست اگر مرد رنج كه بدخواه زيبا نباشد بگنج بدانست بهرام آذر مهان كه آن پرسش شهريار جهان چگونست و آن را پى و بيخ چيست كزان بيخ او را ببايد گريست سرانجام جز دخمه بىكفن نيابد ازين مهتر انجمن چنين داد پاسخ كه اى شاه راد ز سيماى برزين مكن ايچ ياد كه ويرانى شهر ايران ازوست كه مه مغز بادش بتن بر مه پوست نگويد سخن جز همه بتّرى بر آن بتّرى بر كند داورى چو سيماى برزين شنيد اين سخن بدو گفت كاى نيك يار كهن ببد بر تن من گوايى مده چنين ديو را آشنايى مده چه ديدى ز من تا تو يار منى ز كردار و گفتار آهرمنى بدو گفت بهرام آذر مهان كه تخمى پراگندهاى در جهان كزان بر نخستين تو خواهى درود از آتش نيابى مگر تيره دود چو كسرى مرا و ترا پيش خواند بر تخت شاهنشهى بر نشاند ابا موبد موبدان برزمهر چو ايزدگشسب آن مه خوب چهر بپرسيد كين تخت شاهنشهى كرا زيبد و كيست با فرّهى بكهتر دهم گر بمهتر پسر كه باشد بشاهى سزاوارتر همه يك سر از جاى بر خاستيم زبان پاسخش را بياراستيم كه اين ترك زاده سزاوار نيست بشاهى كس او را خريدار نيست كه خاقاننژادست و بدگوهرست ببالا و ديدار چون مادرست تو گفتى كه هرمز بشاهى سزاست كنون زين سزا مر ترا اين جزاست گوايى من از بهر اين دادمت چنين لب بدشنام بگشادمت ز تشوير هرمز فرو پژمريد چو آن راست گفتار او را شنيد بزندان فرستادشان تيره شب و ز ايشان ببد تيز بگشاد لب سيم شب چو برزد سر از كوه ماه ز سيماى برزين بپردخت شاه بزندان دزدان مر او را بكشت ندارد جز از رنج و نفرين بمشت چو بهرام آذر مهان آن شنيد كه آن پاك دل مرد شد ناپديد پيامى فرستاد نزديك شاه كه اى تاج تو برتر از چرخ ماه تو دانى كه من چند كوشيدهام كه تا رازهاى تو پوشيدهام بپيش پدرت آن سزاوار شاه نبودم ترا جز همه نيكخواه يكى پند گويم چو خوانى مرا بر تخت شاهى نشانى مرا ترا سودمنديست از پند من بزندان بمان يك زمان بند من بايران ترا سودمندى بود خردمند را بىگزندى بود پيامش چو نزديك هرمز رسيد يكى راز دار از ميان برگزيد كه بهرام را پيش شاه آورد بدان نامور بارگاه آورد شب تيره بهرام را پيش خواند بچربى سخن چند با او براند بدو گفت برگوى كان پند چيست كه ما را بدان روزگار بهيست چنين داد پاسخ كه در گنج شاه يكى ساده صندوق ديدم سياه نهاده بصندوق در حقهاى بحقه درون پارسى رقعهاى نبشتست بر پرنيان سپيد بدان باشد ايرانيان را اميد بخط پدرت آن جهاندار شاه ترا اندران كرد بايد نگاه چو هرمز شنيد آن فرستاد كس بنزديك گنجور فرياد رس كه در گنجهاى پدر بازجوى يكى ساده صندوق و مهرى بروى بران مهر بر نام نوشين روان كه جاويد بادا روانش جوان هم اكنون شب تيره پيش من آر فراوان بجستن مبر روزگار شتابيد گنجور و صندوق جست بياورد پويان بمهر درست جهاندار صندوق را برگشاد فراوان ز نوشين روان كرد ياد بصندوق در حقه با مهر ديد شتابيد و زو پرنيان بركشيد نگه كرد پس خط نوشين روان نبشته بران رقعه پرنيان كه هرمز بده سال و بر سر دو سال يكى شهريارى بود بىهمال ازان پس پر آشوب گردد جهان شود نام و آواز او در نهان پديد آيد از هر سويى دشمنى يكى بدنژادى و آهرمنى پراگنده گردد ز هر سو سپاه فرو افگند دشمن او را ز گاه دو چشمش كند كور خويش زنش ازان پس بر آرند هوش از تنش بخط پدر هرمز آن رقعه ديد هراسان شد و پرنيان بركشيد دو چشمش پر از خون شد و روى زرد ببهرام گفت اى جفا پيشه مرد چه جستى ازين رقعه اندر همى بخواهى ربودن ز من سر همى بدو گفت بهرام كاى ترك زاد بخون ريختن تا نباشى تو شاد تو خاقان نژادى نه از كىقباد كه كسرى ترا تاج بر سر نهاد بدانست هرمز كه او دست خون بيازد همى زنده بىرهنمون شنيد آن سخنهاى بىكام را بزندان فرستاد بهرام را دگر شب چو برزد سر از كوه ماه بزندان دژ آگاه كردش تباه نماند آن زمان بر درش بخردى همان رهنمائى و هم موبدى ز خوى بد آيد همه بدترى نگر تا سوى خوى بد ننگرى
|
||