توچال کوه تهران
 

 

                  شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آمدن فرستادگان قيصر نزد نوشين روان با پوزش و بشار

 

 

 

شب آمد غمى شد ز گفتار شاه

خروش جرس خاست از بارگاه‏

طلايه پراگنده بر گرد دشت

همه شب همى گرد لشكر بگشت‏

ز ماهى چو بنمود خورشيد تاج

بر افگند خلعت زمين را ز عاج‏

طلايه چو گشت از لب كنده باز

بيامد بر شاه گردن فراز

كه پيغمبر قيصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش كنان از گناه‏

فرستاده آمد همانگه دوان

نيايش كنان پيش نوشين روان‏

چو رومى سر و تاج كسرى بديد

يكى باد سرد از جگر بر كشيد

شب آمد غمى شد ز گفتار شاه

خروش جرس خاست از بارگاه‏

طلايه پراگنده بر گرد دشت

همه شب همى گرد لشكر بگشت‏

ز ماهى چو بنمود خورشيد تاج

بر افگند خلعت زمين را ز عاج‏

طلايه چو گشت از لب كنده باز

بيامد بر شاه گردن فراز

كه پيغمبر قيصر آمد بشاه

پر از درد و پوزش كنان از گناه‏

فرستاده آمد همانگه دوان

نيايش كنان پيش نوشين روان‏

چو رومى سر و تاج كسرى بديد

يكى باد سرد از جگر بر كشيد

بدل گفت كينت سزاوار گاه

بشاهى و مردى و چندين سپاه‏

و زان فيلسوفان رومى چهل

زبان بر گشادند پر باد دل‏

ز دينار با هر كسى سى هزار

نثار آوريده بر شهريار

چو ديدند رنگ رخ شهريار

برفتند لرزان و پيچان چو مار

شهنشاه چون ديد بنواختشان

بآيين يكى جايگه ساختشان‏

چنين گفت گوينده پيش رو

كه اى شاه قيصر جوانست و نو

پدر مرده و ناسپرده جهان

نداند همى آشكار و نهان‏

همه سربسر باژدار توايم

پرستار و در زينهار توايم‏

ترا روم ايران و ايران چو روم

جدايى چرا بايد اين مرز و بوم‏

خرد در زمانه شهنشاه راست

وزو داشت قيصر همى پشت راست‏

چه خاقان چينى چه در هند شاه

يكايك پرستند اين تاج و گاه‏

اگر كودكى نارسيده بجاى

سخن گفت بى‏دانش و رهنماى‏

ندارد شهنشاه ازو كين و درد

كه شادست ازو گنبد لاژورد

همان باژ روم آنچ بود از نخست

سپاريم و عهدى بتازه درست‏

بخنديد نوشين روان زان سخن

كه مرد فرستاده افگند بن‏

بدو گفت اگر نامور كودكست

خرد با سخن نزد او اندكست‏

چه قيصر چه آن بى‏خرد رهنمون

ز دانش روان را گرفته زبون‏

همه هوشمندان اسكندرى

گرفتند پيروزى و برترى‏

كسى كو بگردد ز پيمان ما

بپيچد دل از راى و فرمان ما

از آباد بومش بر آريم خاك

ز گنج و ز لشكر نداريم باك‏

فرستادگان خاك دادند بوس

چنانچون بود مردم چابلوس‏

كه اى شاه پيروز بر تر منش

ز كار گذشته مكن سرزنش‏

همه سر بسر خاك رنج توايم

همه پاسبانان گنج توايم‏

چو خشنود گردد ز ما شهريار

نباشيم ناكام و بد روزگار

ز رنجى كه ايدر شهنشاه برد

همه روميان آن ندارند خرد

ز دينار پر كرده چرم گاو

بگنج آوريم از در باژ و ساو

بكمىّ و بيشيش فرمان رواست

پذيرد ز ما گر چه آن ناسزاست‏

چنين داد پاسخ كه از كار گنج

سزاوار دستور باشد برنج‏

همه روميان پيش موبد شدند

خروشان و با اختر بد شدند

فراوان ز هر در سخن راندند

همه راز قيصر برو راندند

ز دينار گفتند و ز گاو پوست

ز كارى كه آرام روم اندروست‏

چنين گفت موبد اگر زر دهيد

ز ديبا چه مايه بران سر نهيد

بهنگام برگشتن شهريار

ز ديباى زربفت بايد هزار

كه خلعت بود شاه را هر زمان

چه با كهتران و چه با مهتران‏

برين بر نهادند و گشتند باز

همه پاك بردند پيشش نماز

ببد شاه چندى بران رزمگاه

چو آسوده شد شهريار و سپاه‏

ز لشكر يكى مرد بگزيد گرد

كه داند شمار نبشت و سترد

سپاهى بدو داد تا باژ روم

ستاند سپارد بآباد بوم‏

و ز آنجا بيامد سوى طيسفون

سپاهى پس پشت و پيش اندرون‏

همه يك سر آباد از سيم و زر

بزرين ستام و بزرين كمر

ز بس پرنيانى درفش سران

تو گفتى هوا شد همه پرنيان‏

در و دشت گفتى كه زرين شدست

كمرها ز گوهر چو پروين شدست‏

چو نزديك شهر اندر آمد ز راه

پذيره شدندش فراوان سپاه‏

همه پيش كسرى پياده شدند

كمر بسته و دل گشاده شدند

هر آن كس كه پيمود با شاه راه

پياده بشد تا در بارگاه‏

همه مهتران خواندند آفرين

بران شاه بيدار با داد و دين‏

چو تنگ اندر آمد بجاى نشست

بهر مهترى شاه بنمود دست‏

سر آمد سخن گفتن موزه دوز

ز ماه محرم گذشته سه روز

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 3:58 AM  توسط ارغوان  |