توچال کوه تهران
 

 

                  شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

سپاه كشيدن كسرى به روم و وام گرفتن از بازارگانان

 

 

 

چو آگاهى آمد بقيصر ز شاه

كه پر خشم ز ايوان بشد با سپاه‏

بيامد ز عمّوريه تا حلب

جهان كرد پر جنگ و جوش و جلب‏

سواران رومى چو سيصد هزار

حلب را گرفتند يك سر حصار

سپاه اندر آمد ز هر سو بجنگ

نبد جنگشان را فراوان درنگ‏

بياراست بر هر درى منجنيق

ز گردان روم آنك بد جاثليق‏

حصار سقيلان بپرداختند

كزان سو همى تاختن ساختند

حلب شد بكردار درياى خون

بزنهار شد لشكر باطرون‏

چو آگاهى آمد بقيصر ز شاه

كه پر خشم ز ايوان بشد با سپاه‏

بيامد ز عمّوريه تا حلب

جهان كرد پر جنگ و جوش و جلب‏

سواران رومى چو سيصد هزار

حلب را گرفتند يك سر حصار

سپاه اندر آمد ز هر سو بجنگ

نبد جنگشان را فراوان درنگ‏

بياراست بر هر درى منجنيق

ز گردان روم آنك بد جاثليق‏

حصار سقيلان بپرداختند

كزان سو همى تاختن ساختند

حلب شد بكردار درياى خون

بزنهار شد لشكر باطرون‏

بدو هفته از روميان سى هزار

گرفتند و آمد بر شهريار

بى‏اندازه كشتند ز ايشان بتير

برزم اندرون چند شد دستگير

بپيش سپه كنده اى ساختند

بشبگير آب اندر انداختند

بكنده ببستند بر شاه راه

فرو ماند از جنگ شاه و سپاه‏

بر آمد برين روزگارى دراز

بسيم و زر آمد سپه را نياز

سپهدار روزيدهان را بخواند

و زان جنگ چندى سخنها براند

كه اين كار با رنج بسيار گشت

بآب و بكنده نشايد گذشت‏

سپه را درم بايد و دستگاه

همان اسب و خفتان و رومى كلاه‏

سوى گنج رفتند روزيدهان

دبيران و گنجور شاه جهان‏

از اندازه لشكر شهريار

كم آمد درم تنگ سيصد هزار

بيامد بر شاه موبد چو گرد

بگنج آنچ بود از درم ياد كرد

دژم كرد شاه اندران كار چهر

بفرمود تا رفت بوزرجمهر

بدو گفت گر گنج شاهى تهى

چه بايد مرا تخت شاهنشهى‏

برو هم كنون ساروان را بخواه

هيونان بختى بر افگن براه‏

صد از گنج مازندران بار كن

وزو بيشتر بار دينار كن‏

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

كه اى شاه با دانش و داد و مهر

سوى گنج ايران درازست راه

تهى دست و بيكار باشد سپاه‏

بدين شهرها گرد ما هر كسست

كسى كو درم بيش دارد بدست‏

ز بازارگان و ز دهقان درم

اگر وام خواهى نگردد دژم‏

بدين كار شد شاه همداستان

كه داناى ايران بزد داستان‏

فرستاده اى جست بوزرجمهر

خردمند و شادان دل و خوب چهر

بدو گفت ز ايدر سه اسبه برو

گزين كن يكى نامبردار گو

ز بازارگان و ز دهقان شهر

كسى را كجا باشد از نام بهر

ز بهر سپه اين درم فام خواه

بزودى بفرمايد از گنج شاه‏

بيامد فرستاده خوش منش

جوان و خردمند و نيكو كنش‏

پيمبر بانديشه باريك بود

بيامد بشهرى كه نزديك بود

درم خواست فام از پى شهريار

برو انجمن شد بسى مايه دار

يكى كفشگر بود و موزه فروش

بگفتار او تيز بگشاد گوش‏

درم چند بايد بدو گفت مرد

دلاور شمار درم ياد كرد

چنين گفت كاى پر خرد مايه دار

چهل من درم هر منى صد هزار

بدو كفشگر گفت من اين دهم

سپاسى ز گنجور بر سر نهم‏

بياورد قپّان و سنگ و درم

نبد هيچ دفتر بكار و قلم‏

چو بازارگان را درم سخته شد

فرستاده زان كار پردخته شد

بدو كفشگر گفت كاى خوب چهر

برنجى بگويى ببوزرجمهر

كه اندر زمانه مرا كودكيست

كه بازار او بر دلم خوار نيست‏

بگويى مگر شهريار جهان

مرا شاد گرداند اندر نهان‏

كه اورا سپارد بفرهنگيان

كه دارد سر مايه و هنگ آن‏

فرستاده گفت اين ندارم برنج

كه كوتاه كردى مرا راه گنج‏

بيامد بر مرد دانا بشب

و زان كشفگر نيز بگشاد لب‏

بر شاه شد شاد بوزرجمهر

بران خواسته شاه بگشاد چهر

چنين گفت زان پس كه يزدان سپاس

مبادم مگر پاك و يزدان شناس‏

كه در پادشاهى يكى موزه دوز

برين گونه شادست و گيتى فروز

كه چندين درم ساخته باشدش

مبادا كه بيداد بخراشدش‏

نگر تا چه دارد كنون آرزوى

بماناد بر ما همين راه و خوى‏

چو فامش بتوزى درم صد هزار

بده تا بماند ز ما يادگار

بدان زير دستان دلاور شدند

جهانجوى با تخت و افسر شدند

مبادا كه بيدادگر شهريار

بود شاد بر تخت و به روزگار

بشاه جهان گفت بوزرجمهر

كه اى شاه نيك اختر خوب چهر

يكى آرزو كرد موزه فروش

اگر شاه دارد بمن بنده گوش‏

فرستاده گويد كه اين مرد گفت

كه شاه جهان با خرد باد جفت‏

يكى پور دارم رسيده بجاى

بفرهنگ جويد همى رهنماى‏

اگر شاه باشد بدين دستگير

كه اين پاك فرزند گردد دبير

ز يزدان بخواهم همى جان شاه

كه جاويد باد اين سزاوار گاه‏

بدو گفت شاه اى خردمند مرد

چرا ديو چشم ترا تيره كرد

برو همچنان بازگردان شتر

مبادا كزو سيم خواهيم و در

چو بازارگان بچه گردد دبير

هنرمند و با دانش و يادگير

چو فرزند ما بر نشيند بتخت

دبيرى ببايدش پيروز بخت‏

هنر بايد از مرد موزه فروش

بدين كار ديگر تو با من مكوش‏

بدست خردمند و مرد نژاد

نماند بجز حسرت و سرد باد

شود پيش او خوار مردم شناس

چو پاسخ دهد زو پذيرد سپاس‏

بما بر پس از مرگ نفرين بود

چو آيين اين روزگار اين بود

نخواهيم روزى جز از گنج داد

درم زو مخواه و مكن هيچ ياد

هم اكنون شتر بازگردان براه

درم خواه و ز موزه دوزان مخواه‏

فرستاده بر گشت و شد با درم

دل كفشگر گشت پر درد و غم‏

 

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 3:57 AM  توسط ارغوان  |