|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
پند دادن گو، طلحند را
همه كام خاك و همه دشت خون بگرد اندرون نيزه بد رهنمون به طلخند هر چند جانش بسوخت ز خشم او دو چشم خرد را بدوخت گزين كرد مردى سخنگوى گو كزان مهتران او بدى پيش رو كه رو پيش طلخند و او را بگوى كه بيداد جنگ برادر مجوى كه هر خون كه باشد برين ريخته تو باشى بدان گيتى آويخته يكى گوش بگشاى بر پند گو بگفتار بدگوى غرّه مشو نبايد كه از ما بدين كارزار نكوهش بود در جهان يادگار همه كام خاك و همه دشت خون بگرد اندرون نيزه بد رهنمون به طلخند هر چند جانش بسوخت ز خشم او دو چشم خرد را بدوخت گزين كرد مردى سخنگوى گو كزان مهتران او بدى پيش رو كه رو پيش طلخند و او را بگوى كه بيداد جنگ برادر مجوى كه هر خون كه باشد برين ريخته تو باشى بدان گيتى آويخته يكى گوش بگشاى بر پند گو بگفتار بدگوى غرّه مشو نبايد كه از ما بدين كارزار نكوهش بود در جهان يادگار كه اين كشور هند ويران شود كنام پلنگان و شيران شود بپرهيز ازين جنگ و آويختن ببيداد بر خيره خون ريختن دل من بدين آشتى شاد كن ز فام خرد گردن آزاد كن ازين مرز تا پيش درياى چين ترا باد چندانك خواهى زمين همه مهر با جان برابر كنيم ترا بر سر خويش افسر كنيم ببخشيم شاهى بكردار گنج كه اين تخت و افسر نيرزد برنج و گر چند بيداد جويى همه پراگندن گرد كرده رمه بدين گيتى اندر نكوهش بود همين را بدان سر پژوهش بود مكن اى برادر به بيداد راى كه بيداد را نيست با داد پاى فرستاده چون پيش طلخند شد بپيغام شاه از در پند شد چنين داد پاسخ كه او را بگوى كه در جنگ چندين بهانه مجوى برادر نخوانم ترا من نه دوست نه مغز تو از دوده ما نه پوست همه پادشاهى تو ويران كنى چو آهنگ جنگ دليران كنى همه بدسگالان بنزد تواند ببهرام روز اورمزد تواند گنهكار هم پيش يزدان تويى كه بدنام و بدگوهر و بد خويى ز خونى كه ريزند زين پس بكين تو باشى بنفرين و من بآفرين و ديگر كه گفتى ببخشيم تاج هم اين مرزبانى و اين تخت عاج هر آنگه كه تو شهريارى كنى مرا مرز بخشى و يارى كنى نخواهم كه جان باشد اندر تنم و گر چشم بر تاج شاه افگنم كنون جنگ را بر كشيدم رده هوا شد چو ديبا بزر آژده ز تير و ز ژوپين و نوك سنان نداند كنون گو ركيب از عنان بر آورد گه بر سر افشان كنم همه لشكرش را خروشان كنم بران سان سپاه اندر آرم بجنگ كه سير آيد از جنگ جنگى پلنگ بيارند گو را كنون بسته دست سپاهش ببينند هر سو شكست كه از بندگان نيز با شهريار نپوشد كسى جوشن كارزار چو پاسخ شنيد آن خردمند مرد بيامد همه يك بيك ياد كرد غمى شد دل گو چو پاسخ شنيد كه طلخند را راى پاسخ نديد پر انديشه فرزانه را پيش خواند ز پاسخ فراوان سخنها براند بدو گفت كاى مرد فرهنگ جوى يكى چاره كار با من بگوى همه دشت خونست و بىتن سرست روان را گذر بر جهانداورست نبايد كزين جنگ فرجام كار بما بازماند بد روزگار بدو گفت فرزانه كاى شهريار نبايد ترا پند آموزگار گر از من همى باز جويى سخن بجنگ برادر درشتى مكن فرستادهاى تيز نزديك اوى سرافراز بادانش و نرمگوى ببايد فرستاد و دادن پيام بگردد مگر او ازين جنگ رام بدو ده همه گنج نابرده رنج تو جان برادر گزين كن ز گنج چو باشد ترا تاج و انگشترى بدينار با او مكن داورى نگه كردم از گردش آسمان بدين زودى او را سر آيد زمان ز گردنده هفت اختر اندر سپهر يكى را نديدم بدو راى و مهر تبه گردد او هم بدين دشت جنگ نبايد گرفتن خود اين كار تنگ مگر مهر شاهى و تخت و كلاه بدان تات بد دل نخواند سپاه دگر هرچ خواهد ز اسب و ز گنج بده تا نباشد روانش برنج تو گر شهريارى و نيك اخترى بكار سپهرى تواناترى ز فرزانه بشنيد شاه اين سخن دگر باره راى نو افگند بن ز درد برادر پر از آب روى گزين كرد نيك اخترى چربگوى بدو گفت گو پيش طلخند شو بگويش كه پر درد و رنجست گو ازين گردش رزم و اين كارزار همى خواهد از داور كردگار كه گرداند اندر دلت هوش و مهر بتابى ز جنگ برادر تو چهر بفرزانهاى كو بنزديك تست فروزنده جان تاريك تست بپرس از شمار ده و دو و هفت كه چون خواهد اين كار بيداد رفت اگر چند تندى و كنداورى هم از گردش چرخ بر نگذرى همه گرد بر گرد ما دشمنست جهانى پر از مردم ريمنست همان شاه كشمير و فغفور چين كه تنگست از ايشان بما بر زمين نكوهيده باشيم ازين هر دو روى هم از نامداران پر خاشجوى كه گويند كز بهر تخت و كلاه چرا ساخت طلخند و گو رزمگاه بگوهر مگر همنژاد نيند همان از گهر پاك زاده نيند ز لشكر گر آيى بنزديك من درفشان كنى جان تاريك من ز دينار و ديبا و از اسب و گنج ببخشم نمانم كه مانى برنج هم از دست من كشور و مهر و تاج بيابى همان ياره و تخت عاج ز مهر برادر ترا ننگ نيست مگر آرزويت جز از جنگ نيست اگر پند من سربسر نشنوى بفرجام زين بد پشيمان شوى فرستاده آمد چو باد دمان بنزديك طلخند تيره روان بگفت آنچ بشنيد و بفزود نيز ز شاهىّ و ز گنج و دينار و چيز چو بشنيد طلخند گفتار اوى خردمندى و راى و ديدار اوى ازان كآسمان را دگر بود راز بگفت برادر نيامد فراز چنين داد پاسخ كه گو را بگوى كه هرگز مبادى جز از چاره جوى بريده زوانت بشمشير بد تنت سوخته ز آتش هيربد شنيدم همه خام گفتار تو نبينم جز از چاره بازار تو چگونه دهى گنج و شاهى بمن تو خود كيستى زين بزرگ انجمن توانايى و گنج و شاهى مراست ز خورشيد تا آب و ماهى مراست همانا زمانت فراز آمدست كت انديشههاى دراز آمدست سپاه ايستاده چنين بر دو ميل ز آورد مردان و پيكار پيل بياراى لشكر فراز آر جنگ برزم آمدى چيست راى درنگ چنان بينى اكنون ز من دستبرد كه روزت ستاره ببايد شمرد ندانى جز افسون و بند و فريب چو ديدى كه آمد بپيشت نشيب از انديشهاى دور و ز تاج و تخت نخواند ترا دانشى نيكبخت فرستاده آمد سرى پر ز باد همه پاسخ پادشا كرد ياد چنين تا شب تيره بنمود روى فرستاده آمد همى زين بدوى فرود آمدند اندران رزمگاه يكى كنده كندند پيش سپاه طلايه همى گشت بر گرد دشت بدين گونه تا رامش اندر گذشت
|
||