|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
جنگ ساختن گو و طلحند
پس آگاهى آمد بطلخند و گو كه هر برزنى با يكى پيش رو همه شهر ويران كنند از هوا نبايد كه دارند شاهان روا ببودند زان آگهى پر هراس همى داشتندى شب و روز پاس چنان بد كه روزى دو شاه جوان برفتند بىلشكر و پهلوان زبان برگشادند يك با دگر پر آژنگ روى و پر از جنگ سر بطلخند گفت اى برادر مكن كز اندازه بگذشت ما را سخن بتا روى برخيره چيزى مجوى كه فرزانگان آن نبينند روى پس آگاهى آمد بطلخند و گو كه هر برزنى با يكى پيش رو همه شهر ويران كنند از هوا نبايد كه دارند شاهان روا ببودند زان آگهى پر هراس همى داشتندى شب و روز پاس چنان بد كه روزى دو شاه جوان برفتند بىلشكر و پهلوان زبان برگشادند يك با دگر پر آژنگ روى و پر از جنگ سر بطلخند گفت اى برادر مكن كز اندازه بگذشت ما را سخن بتا روى برخيره چيزى مجوى كه فرزانگان آن نبينند روى شنيدى كه جمهور تا زنده بود برادر ورا چون يكى بنده بود بمرد او و من ماندم خوار و خرد يكى خرد را گاه نتوان سپرد جهان پر ز خوبى بد از راى اوى نيارست جستن كسى جاى اوى برادر ورا همچو جان بود و تن بشاهى ورا خواندند انجمن اگر بودمى من سزاوار گاه نكردى بماى اندرون كس نگاه بر آيين شاهان گيتى رويم ز فرزانگان نيك و بد بشنويم من از تو بسال و خرد مهترم تو گويى كه من كهترم بهترم مكن ناسزا تخت شاهى مجوى مكن روى كشور پر از گفت و گوى چنين پاسخ آورد طلخند پس بافسون بزرگى نجستست كس من اين تاج و تخت از پدر يافتم ز تخمى كه او كشت بر يافتم همه پادشاهى و گنج و سپاه ازين پس بشمشير دارم نگاه ز جمهور و ز ماى چندين مگوى اگر آمنى تخت را رزم جوى سرانشان پر از جنگ باز آمدند بشهر اندرون رزمساز آمدند سپاهى و شهرى همه جنگجوى بدرگاه شاهان نهادند روى گروهى بطلخند كردند راى دگر را بگو بود دل رهنماى برآمد خروش از در هر دو شاه يكى را نبود اندر آن شهر راه نخستين بياراست طلخند جنگ نبودش بجنگ دليران درنگ سر گنجهاى پدر برگشاد سپه را همه ترگ و جوشن بداد همه شهر يك سر پر از بيم شد دل مرد بخرد بدو نيم شد كه تا چون بود گردش آسمان كرا بركشد زين دو مهتر زمان همه كشور آگاه شد زين دو شاه دمادم بيامد ز هر سو سپاه بپوشيد طلخند جوشن نخست بخون ريختن چنگها را بشست بياورد گو نيز خفتان و خود همى داد جان پدر را درود بدان تندى از جاى برخاستند همى پشت پيلان بياراستند نهادند بر كوهه پيل زين تو گفتى همى راه جويد زمين همه دشت پر زنگ و هندى دراى همه گوش پر ناله كرّ ناى بلشكر گه آمد دو شاه جوان همه بهر بيشى نهاده روان سپهر اندران رزمگه خيره شد ز گرد سپه چشمها تيره شد بر آمد خروشيدن گاو دم ز دو رويه آواز رويينه خم بياراست با ميمنه ميسره تو گفتى زمين كوه شد يك سره دو لشكر كشيدند صف بر دو ميل دو شاه سرافراز بر پشت پيل درفشى درفشان بسر بر بپاى يكى پيكرش ببر و ديگر هماى پياده بپيش اندرون نيزه دار سپردار و شايسته كارزار نگه كرد گو اندران دشت جنگ هوا ديد چون پشت جنگى پلنگ
|
||