توچال کوه تهران
 

 

                          شـــــا هـــــنامه

 

 

 

جنگ ساختن گو و طلحند

 

 

 

پس آگاهى آمد بطلخند و گو

كه هر برزنى با يكى پيش رو

همه شهر ويران كنند از هوا

نبايد كه دارند شاهان روا

ببودند زان آگهى پر هراس

همى داشتندى شب و روز پاس‏

چنان بد كه روزى دو شاه جوان

برفتند بى‏لشكر و پهلوان‏

زبان برگشادند يك با دگر

پر آژنگ روى و پر از جنگ سر

بطلخند گفت اى برادر مكن

كز اندازه بگذشت ما را سخن‏

بتا روى برخيره چيزى مجوى

كه فرزانگان آن نبينند روى‏

پس آگاهى آمد بطلخند و گو

كه هر برزنى با يكى پيش رو

همه شهر ويران كنند از هوا

نبايد كه دارند شاهان روا

ببودند زان آگهى پر هراس

همى داشتندى شب و روز پاس‏

چنان بد كه روزى دو شاه جوان

برفتند بى‏لشكر و پهلوان‏

زبان برگشادند يك با دگر

پر آژنگ روى و پر از جنگ سر

بطلخند گفت اى برادر مكن

كز اندازه بگذشت ما را سخن‏

بتا روى برخيره چيزى مجوى

كه فرزانگان آن نبينند روى‏

شنيدى كه جمهور تا زنده بود

برادر ورا چون يكى بنده بود

بمرد او و من ماندم خوار و خرد

يكى خرد را گاه نتوان سپرد

جهان پر ز خوبى بد از راى اوى

نيارست جستن كسى جاى اوى‏

برادر ورا همچو جان بود و تن

بشاهى ورا خواندند انجمن‏

اگر بودمى من سزاوار گاه

نكردى بماى اندرون كس نگاه‏

بر آيين شاهان گيتى رويم

ز فرزانگان نيك و بد بشنويم‏

من از تو بسال و خرد مهترم

تو گويى كه من كهترم بهترم‏

مكن ناسزا تخت شاهى مجوى

مكن روى كشور پر از گفت و گوى‏

چنين پاسخ آورد طلخند پس

بافسون بزرگى نجستست كس‏

من اين تاج و تخت از پدر يافتم

ز تخمى كه او كشت بر يافتم‏

همه پادشاهى و گنج و سپاه

ازين پس بشمشير دارم نگاه‏

ز جمهور و ز ماى چندين مگوى

اگر آمنى تخت را رزم جوى‏

سرانشان پر از جنگ باز آمدند

بشهر اندرون رزمساز آمدند

سپاهى و شهرى همه جنگجوى

بدرگاه شاهان نهادند روى‏

گروهى بطلخند كردند راى

دگر را بگو بود دل رهنماى‏

برآمد خروش از در هر دو شاه

يكى را نبود اندر آن شهر راه‏

نخستين بياراست طلخند جنگ

نبودش بجنگ دليران درنگ‏

سر گنجهاى پدر برگشاد

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

همه شهر يك سر پر از بيم شد

دل مرد بخرد بدو نيم شد

كه تا چون بود گردش آسمان

كرا بركشد زين دو مهتر زمان‏

همه كشور آگاه شد زين دو شاه

دمادم بيامد ز هر سو سپاه‏

بپوشيد طلخند جوشن نخست

بخون ريختن چنگها را بشست‏

بياورد گو نيز خفتان و خود

همى داد جان پدر را درود

بدان تندى از جاى برخاستند

همى پشت پيلان بياراستند

نهادند بر كوهه پيل زين

تو گفتى همى راه جويد زمين‏

همه دشت پر زنگ و هندى دراى

همه گوش پر ناله كرّ ناى‏

بلشكر گه آمد دو شاه جوان

همه بهر بيشى نهاده روان‏

سپهر اندران رزمگه خيره شد

ز گرد سپه چشمها تيره شد

بر آمد خروشيدن گاو دم

ز دو رويه آواز رويينه خم‏

بياراست با ميمنه ميسره

تو گفتى زمين كوه شد يك سره‏

دو لشكر كشيدند صف بر دو ميل

دو شاه سرافراز بر پشت پيل‏

درفشى درفشان بسر بر بپاى

يكى پيكرش ببر و ديگر هماى‏

پياده بپيش اندرون نيزه دار

سپردار و شايسته كارزار

نگه كرد گو اندران دشت جنگ

هوا ديد چون پشت جنگى پلنگ‏

 

 

 

 

                                   متن کامل شاهنامه /بخش اول

                                          متن کامل شاهنامه /بخش دوم

                                           متن کامل شانامه/بخش سوم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 3:43 AM  توسط ارغوان  |