توچال کوه تهران
 

 

 



نامه خاقان در باره دادن دختر خويش را به نوشين روان

 

 

 

چو خاقان چين آن سخنها شنيد

بپژمرد و شد چون گل شنبليد

دلش زان سخنها بدو نيم شد

و ز انديشه مغزش پر از بيم شد

پر انديشه بنشست با راى زن

چنين گفت با نامدار انجمن‏

كه اى بخردان روى اين كار چيست

پر انديشه و خسته ز آزار كيست‏

نبايد كه پيروز گشته بجنگ

همه نامها باز گردد بننگ‏

ز هر گونه موبدان خواستند

چپ و راست گفتند و آراستند

چنين گفت خاقان كه اينست راه

كه مردم فرستيم نزديك شاه‏

چو خاقان چين آن سخنها شنيد

بپژمرد و شد چون گل شنبليد

دلش زان سخنها بدو نيم شد

و ز انديشه مغزش پر از بيم شد

پر انديشه بنشست با راى زن

چنين گفت با نامدار انجمن‏

كه اى بخردان روى اين كار چيست

پر انديشه و خسته ز آزار كيست‏

نبايد كه پيروز گشته بجنگ

همه نامها باز گردد بننگ‏

ز هر گونه موبدان خواستند

چپ و راست گفتند و آراستند

چنين گفت خاقان كه اينست راه

كه مردم فرستيم نزديك شاه‏

بانديشه در كار پيشى كنيم

بسازيم با شاه و خويشى كنيم‏

پس پرده ما بسى دخترست

كه بر تارك بانوان افسر ست‏

يكى را بنام شهنشه كنيم

ز كار وى انديشه كوته كنيم‏

چو پيوند سازيم با او بخون

نباشد كس او را ببد رهنمون‏

بدو نازش و سرفرازى بود

و زو بگذرى جنگ و بازى بود

ردان را پسند آمد اين راى شاه

بآواز گفتند كاين است راه‏

ز لشكر سه پر مايه را برگزيد

كه گويند و دانند پاسخ شنيد

در گنج دينار بگشاد و گفت

كه گوهر چرا بايد اندر نهفت‏

اگر نام را بايد و ننگ را

و گر بخشش و رزم و آهنگ را

يكى هديه‏اى ساخت كاندر جهان

كسى آن نديد از كهان و مهان‏

دبير جهان ديده را پيش خواند

سخن هرچ بودش بدل در براند

نخست آفرين كرد بر كردگار

توانا و دانا و پروردگار

خداوند كيوان و خورشيد و ماه

خداوند پيروزى و دستگاه‏

ز بنده نخواهد جز از راستى

نجويد بداد اندرون كاستى‏

از و باد بر شاه ايران درود

خداوند شمشير و كوپال و خود

خداوند دانايى و تاج و تخت

ز پيروزگر يافته كام و بخت‏

بداند جهاندار خسرو نژاد

خردمند با سنگ و فرهنگ و راد

كه مردم بمردم بودند ارجمند

اگر چند باشد بزرگ و بلند

فرستادگان خردمند من

كه بودند نزديك پيوند من‏

ازان بارگه چون بدين بارگاه

رسيدند و گفتند چندى ز شاه‏

ز داد و خردمندى و بخت اوى

ز تاج و سرافرازى و تخت اوى‏

چنان آرزو خاست كز فرّ تو

بباشيم در سايه پرّ تو

گرامى‏تر از خون دل چيز نيست

هنرمند فرزند با دل يكيست‏

يكى پاك دامن كه آهسته‏تر

فزون‏تر بديدار و شايسته‏تر

بخواهد ز من گر پسند آيدش

همانا كه اين سودمند آيدش‏

نباشد جدا مرز ايران ز چين

فزايد ز ما در جهان آفرين‏

پس اندر نبشتند چينى حرير

ببردند با مهر پيش وزير

سه مرد گرانمايه و چرب‏گوى

گزين كرد خاقان ز خويشان اوى‏

برفتند زان بارگاه بلند

بايران بنزديك شاه ارجمند

چو بشنيد كسرى بياراست تاج

نشست از بر خسروى تخت عاج‏

سه مرد گرانمايه و هوشمند

رسيدند نزديك تخت بلند

سه بدره ز دينار چون سى هزار

ببردند و كردند پيشش نثار

ز زرين و سيمين و ديباى چين

درفشانتر از آسمان بر زمين‏

فرستادگان را چو بنشاختند

بچينى زبان آفرين ساختند

سزاوار ايشان يكى جايگاه

همانگه بياراست دستور شاه‏

بگشت اندرين نيز يك شب سپهر

چو برزد سر از كوه تابنده مهر

نشست از بر تخت پيروز شاه

ز ياقوت بنهاد بر سر كلاه‏

بفرمود تا موبد و راى زن

برفتند با نامدار انجمن‏

چنين گفت كان نامه بر حرير

بيارند و بنهند پيش دبير

همه نامداران نشستند گرد

خرامان بر شاه شد يزدگرد

چو آن نامه بر شاه ايران بخواند

همه انجمن در شگفتى بماند

ز بس خوبى و پوزش و آفرين

كه پيدا بد از گفت خاقان چين‏

همه سرفرازان پرهيز كار

ستايش گرفتند بر شهريار

كه يزدان سپاس و بدويم پناه

كه ننشست يك شاه بر پيشگاه‏

بپيروزى و فرّ و اورند شاه

بخوبى و نرمى و پيوند شاه‏

همه دشمنان پيش تو بنده‏اند

و گر كهترى را سرافگنده‏اند

همه بيم زان لشكر چاج بود

ز خاقان كه با گنج و با تاج بود

بفرّ شهنشاه شد نيكخواه

همى راه جويد بنزديك شاه‏

هر آن كس كه دارد ز گردان خرد

تن آسانى و راستى پرورد

چو دانست خاقان كه او تاو شاه

ندارد بپيوند او جست راه‏

نبايد بدين كار كردن درنگ

كه كس را ز پيوند او نيست ننگ‏

ز چين تا بخارا سپاه ويند

همه مهتران نيكخواه ويند

چو بشنيد گفتار آن بخردان

بزرگان و بيدار دل موبدان‏

ز بيگانه ايوان بپرداختند

فرستاده را پيش بنشاختند

شهنشاه بسيار بنواختشان

بنزديكى تخت بنشاختشان‏

پيام جهاندار بگزاردند

بر اسب سخن پاى بفشاردند

چو بشنيد شاه آن سخنهاى گرم

ز گردان چينى بآواز نرم‏

چنين داد پاسخ كه خاقان چين

بزرگست و با دانش و آفرين‏

بفرزند پيوند جويد همى

رخ دوستى را بشويد همى‏

هر آن كس كه دارد روانش خرد

بچشم خرد كارها بنگرد

بسازيم و اين راى فرخ نهيم

سخن هرچ گفتست پاسخ دهيم‏

چنان بايد اكنون كه خاقان چين

دل ما كند شاد بر به گزين‏

كسى را فرستم كه دارد خرد

شبستان او سربسر بنگرد

يكى برگزيند كه نامى‏ترست

بخاقان چين بر گرامى‏ترست‏

ببيند كه تا چون بود مادرش

بود از نژاد كيان گوهرش‏

چو اين كرده باشد كه كرديم ياد

سخن را بپيوستگى داد داد

فرستادگان خواندند آفرين

كه از شاه شادست خاقان چين‏

كه در پرده پوشيده رويان اوى

ز ديدار آن كس نپوشند روى‏

شهنشاه بشنيد ز ايشان سخن

برو تازه شد روزگار كهن‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 3:19 AM  توسط ارغوان  |