|
|
|
|
|
نامه خاقان چين به نزد نوشين روان
ز لشكر سخنگوى ده برگزيد كه دانند گفتار دانا شنيد يكى نامه بنبشت با آفرين سخندان چينى چو ار تنگ چين برفت آن خرد يافته ده سوار نهان پر سخن تا در شهريار بكسرى چو برداشتند آگهى بياراست ايوان شاهنشهى بفرمود تا پرده برداشتند ز درگاهشان شاد بگذاشتند برفتند هر ده بر شهريار ابا نامه و هديه و با نثار ز لشكر سخنگوى ده برگزيد كه دانند گفتار دانا شنيد يكى نامه بنبشت با آفرين سخندان چينى چو ار تنگ چين برفت آن خرد يافته ده سوار نهان پر سخن تا در شهريار بكسرى چو برداشتند آگهى بياراست ايوان شاهنشهى بفرمود تا پرده برداشتند ز درگاهشان شاد بگذاشتند برفتند هر ده بر شهريار ابا نامه و هديه و با نثار جهاندار چون ديد بنواختشان ز خاقان بپرسيد و بنشاختشان نهادند سر پيش او بر زمين بدادند پيغام خاقان چين بچينى يكى نامهاى بر حرير فرستاده بنهاد پيش دبير دبير آن زمان نامه خواندن گرفت همه انجمن ماند اندر شگفت سر نامه بود از نخست آفرين ز دادار بر شهريار زمين دگر سر فرازى و گنج و سپاه سليح و بزرگى نمودن بشاه سه ديگر سخن آنك فغفور چين مرا خواند اندر جهان آفرين مرا داد بىآرزو دخترش نجويند جز راى من لشكرش و زان هديه كز پيش نزديك شاه فرستاد و هيتال بستد ز راه بران كينه رفتم من از شهر چاج كه بستانم از غاتفر گنج و تاج بدان گونه رفتم ز گلزرّيون كه شد لعلگون آب جيحون ز خون چو آگاهى آمد بما چين و چين بگوينده بر خوانديم آفرين ز پيروزى شاه و مردانگى خردمندى و شرم و فرزانگى همه دوستى بودى اندر نهان كه جوييم با شهريار جهان چو آن نامه بشنيد و گفتار اوى بزرگى و مردى و بازار اوى فرستاده را جايگه ساختند ستودند بسيار و بنواختند چو خوان و مى آراستى ميگسار فرستاده را خواستى شهريار ببودند يك ماه نزديك شاه بايوان بزم و بنخچيرگاه يكى بارگه ساخت روزى بدشت ز گرد سواران هوا تيره گشت همه مرزبانان زرين كمر بلوجى و گيلى بزرين سپر سراسر بدان بارگاه آمدند پرستنده نزديك شاه آمدند چو سيصد ز پيلان زرين ستام ببردند و شمشير زرين نيام درخشيدن تيغ و ژوپين و خشت تو گويى كه زرّ اندر آهن سرشت بديبا بياراسته پشت پيل بدو تخت پيروزه همرنگ نيل زمين پر خروش و هوا پر ز جوش همى كرّ شد مردم تيز گوش فرستاده بردع و هند و روم ز هر شهريارى ز آباد بوم ز دشت سواران نيرهگزار برفتند يك سر سوى شهريار بچينى نمود آنك شاهى كر است ز خورشيد تا پشت ماهى كر است هوا پر شد از جوش گرد سوار زمين پر شد از آلت كارزار بدشت اندر آوردگه ساختند سواران جنگى همى تاختند بكوپال و تيغ و بتير و كمان بگشتند گردنكشان يك زمان همه دشت ژوپين زن و نيزه دار بيك سو پياده بيك سو سوار فرستادهگان را ز هر كشورى ز هر نامدارى و هر مهترى شگفت آمد از لشكر و ساز اوى همان چهره و نام و آواز اوى فرستادگان يك بديگر براز بگفتند كين شاه گردن فراز هنر جويد و هيچ پيچد عنان بكردار پيكر نمايد سنان هنر گر نمودى بما شهريار از و داشتى هر يكى يادگار چو هر يك برفتى بر شاه خويش سخن داشتى يار همراه خويش بگفتى كه چون شاه نوشين روان بديده نبينند پير و جوان سخن هرچ گفتند اندر نهان بگفتند با شهريار جهان بگنجور فرمود پس شهريار كه آرد بدشت آلت كارزار بياورد خفتان و خود و زره بفرمود تا برگشايد گره گشاده برون كرد زور آزماى نبرداشتى جوشن او ز جاى همان خود و خفتان و كوپال اوى نبرداشتى جز بر و يال اوى كمانكش نبودى بلشكر چنوى نه از نامداران چنان جنگجوى بآوردگه رفت چون پيل مست يكى گرزه گاو پيكر بدست بزير اندرون باره گامزن ز بالاى او خيره شد انجمن خروش آمد و ناله كرّ ناى هم از پشت پيلان جرنگ دراى تبيره زنان پيش بردند سنج زمين آمد از سمّ اسبان برنج شهنشاه با خود و گبر و سنان چپ و راست گردان و پيچان عنان فرستادگان خواندند آفرين يكايك نهادند سر بر زمين بايوان شد از دشت شاه جهان يكايك برفتند با او مهان
|
||