توچال کوه تهران
 

 

 



آشكارا شدن افسون زروان و يهودى و كشته شدن هر دو آن

 

 

 

چنان بد كه شاه جهان كدخداى

بنخچير گوران همى كرد راى‏

بفرمود تا اسب نخچيرگاه

بسى بگذرانند در پيش شاه‏

ز اسبان كه كسرى همى بنگريد

يكى را بران داغ مهبود ديد

ازان تازى اسبان دلش برفروخت

بمهبود بر جاى مهرش بسوخت‏

فرو ريخت آب از دو ديده بدرد

بسى داغ دل ياد مهبود كرد

چنين گفت كان مرد با جاه و راى

ببردش چنان ديو ريمن ز جاى‏

بدان دوستدارى و آن راستى

چرا زد روانش در كاستى‏

نداند جز از كردگار جهان

ازان آشكارا درستى نهان‏

چنان بد كه شاه جهان كدخداى

بنخچير گوران همى كرد راى‏

بفرمود تا اسب نخچيرگاه

بسى بگذرانند در پيش شاه‏

ز اسبان كه كسرى همى بنگريد

يكى را بران داغ مهبود ديد

ازان تازى اسبان دلش برفروخت

بمهبود بر جاى مهرش بسوخت‏

فرو ريخت آب از دو ديده بدرد

بسى داغ دل ياد مهبود كرد

چنين گفت كان مرد با جاه و راى

ببردش چنان ديو ريمن ز جاى‏

بدان دوستدارى و آن راستى

چرا زد روانش در كاستى‏

نداند جز از كردگار جهان

ازان آشكارا درستى نهان‏

و زان جايگه سوى نخچيرگاه

بيامد چنان داغ دل كينه خواه‏

ز هر كس بره بر سخن خواستى

ز گفتارها دل بياراستى‏

سر اينده بسيار همراه كرد

به افسانه‏ها راه كوتاه كرد

دبيران و زروان و دستور شاه

برفتند يك روز پويان براه‏

سخن رفت چندى ز افسون و بند

ز جادوى و آهرمن پر گزند

بموبد چنين گفت پس شهريار

كه دل را بنيرنگ رنجه مدار

سخن جز بيزدان و از دين مگوى

ز نيرنگ جادو شگفتى مجوى‏

بدو گفت زروان انوشه بدى

خرد را بگفتار توشه بدى‏

ز جادو سخن هرچ گويند هست

نداند جز از مرد جادو پرست‏

اگر خوردنى دارد از شير بهر

پديدار گرداند از دور زهر

چو بشنيد نوشين روان اين سخن

برو تازه شد روزگار كهن‏

ز مهبود و هر دو پسر ياد كرد

بر آورد بر لب يكى باد سرد

بزروان نگه كرد و خامش بماند

سبك باره گام‏زن را براند

روانش ز انديشه پر دود بود

كه زروان بدانديش مهبود بود

همى گفت كين مرد ناسازگار

ندانم چه كرد اندران روزگار

كه مهبود بر دست ما كشته شد

چنان دوده را روز برگشته شد

مگر كردگار آشكارا كند

دل و مغز ما را مدارا كند

كه آلوده بينم همى زو سخن

پر از دردم از روزگار كهن‏

همى رفت با دل پر از درد و غم

پر آژنگ رخ ديدگان پر زنم‏

بمنزل رسيد آن زمان شهريار

سراپرده زد بر لب جويبار

چو زروان بيامد بپرده سراى

ز بيگانه پردخت كردند جاى‏

ز جادو سخن رفت و ز شهد و شير

بدو گفت شد اين سخن دلپذير

ز مهبود زان پس بپرسيد شاه

ز فرزند او تا چرا شد تباه‏

چو پاسخ ازو لرز لرزان شنيد

ز زروان گنهكارى آمد پديد

بدو گفت كسرى سخن راست گوى

مكن كژّى و هيچ چاره مجوى‏

كه كژّى نيارد مگر كار بد

دل نيك بد گردد از يار بد

سراسر سخن راست زروان بگفت

نهفته پديد آوريد از نهفت‏

گنه يك سر افگند سوى جهود

تن خويش را كرد پر درد و دود

چو بشنيد زو شهريار بلند

هم اندر زمان پاى كردش ببند

فرستاد نزد مشعبد جهود

دو اسبه سوارى بكردار دود

چو آمد بدان بارگاه بلند

بپرسيد زو نرم شاه بلند

كه اين كار چون بود با من بگوى

بدست دروغ ايچ منماى روى‏

جهود از جهاندار زنهار خواست

كه پيدا كند راز نيرنگ راست‏

بگفت آنچ زروان بدو گفته بود

سخن هرچ اندر نهان رفته بود

جهاندار بشنيد خيره بماند

رد و موبد و مرزبان را بخواند

دگر باره كرد آن سخن خواستار

بپيش ردان دادگر شهريار

بفرمود پس تا دو دار بلند

فروهشته از دار پيچان كمند

بزد مرد دژخيم پيش درش

نظاره برو بر همه كشورش‏

بيك دار زروان و ديگر جهود

كشنده بر آهخت و تندى نمود

بباران سنگ و بباران تير

بدادند سرها بنيرنگ شير

جهان را نبايد سپردن ببد

كه بر بدگمان بى‏گمان بد رسد

ز خويشان مهبود چندى بجست

كزيشان بيابد كسى تندرست‏

يكى دخترى يافت پوشيده روى

سه مرد گرانمايه و نيك خوى‏

همه گنج زروان بديشان نمود

دگر هرچ آن داشت مرد جهود

روانش ز مهبود بريان شدى

شب تيره تا روز گريان بدى‏

ز يزدان همى خواستى زينهار

همى ريختى خون دل بر كنار

بدرويش بخشيد بسيار چيز

زبانى پر از آفرين داشت نيز

كه يزدان گناهش ببخشد مگر

ستمگر نخواند ورا دادگر

كسى كو بود پاك و يزدان پرست

نيازد بكردار بد هيچ دست‏

كه گر چند بد كردن آسان بود

بفرجام زو جان هراسان بود

اگر بد دل سنگ خارا شود

نماند نهان آشكارا شود

و گر چند نرمست آواز تو

گشاده شود زو همه راز تو

ندارد نگه راز مردم زبان

همان به كه نيكى كنى در جهان‏

چو بى‏رنج باشى و پاكيزه راى

از و بهره يابى به هر دو سراى‏

كنون كار زروان و مرد جهود

سر آمد خرد را ببايد ستود

اگر دادگر باشى و سرفراز

نمانى و نامت بماند دراز

تن خويش را شاه بيدادگر

جز از گور و نفرين نيارد بسر

اگر پيشه دارد دلت راستى

چنان دان كه گيتى بياراستى‏

چو خواهى ستايش پس از مرگ تو

خرد بايد اين تاج و اين ترگ تو

چنان كز پس مرگ نوشين روان

ز گفتار من داد او شد جوان‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 3:12 AM  توسط ارغوان  |