|
|
|
|
|
بزم پنجم شاه نوشين روان با بزرگمهر و موبدان
برين نيز بگذشت يك هفته روز بهشتم چو بفروخت گيتى فروز بيانداخت آن چادر لاژورد بياراست گيتى بديباى زرد شهنشاه بنشست با موبدان جهان ديده و كار كرده ردان سر موبد موبدان اردشير چو شاپور و چون يزدگرد دبير ستاره شناسان و جويندگان خردمند و بيدار گويندگان سراينده بوزرجمهر جوان بيامد بر شاه نوشين روان بدانندگان گفت شاه جهان كه با كيست اين دانش اندر نهان برين نيز بگذشت يك هفته روز بهشتم چو بفروخت گيتى فروز بيانداخت آن چادر لاژورد بياراست گيتى بديباى زرد شهنشاه بنشست با موبدان جهان ديده و كار كرده ردان سر موبد موبدان اردشير چو شاپور و چون يزدگرد دبير ستاره شناسان و جويندگان خردمند و بيدار گويندگان سراينده بوزرجمهر جوان بيامد بر شاه نوشين روان بدانندگان گفت شاه جهان كه با كيست اين دانش اندر نهان كزو دين يزدان بنيرو شود همان تخت شاهى بىآهو شود چو بشنيد زو موبد موبدان زبان برگشاد از ميان ردان چنين داد پاسخ كه از داد شاه درفشان شود فر ديهيم و گاه چو با داد بگشايد از گنج بند بماند پس از مرگ نامش بلند دگر كو بشويد زبان از دروغ نجويد بكژّى ز گيتى فروغ سپهبد چو با داد و بخشايشست ز تاجش زمانه پر آسايشست و ديگر كه از كهتر پر گناه چو پوزش كند باز بخشدش شاه بپنجم جهاندار نيكو سخن كه نامش نگردد بگيتى كهن همه راست گويد سخن كمّ و بيش نگردد بهر كار زآيين خويش ششم بر پرستنده تخت خويش چنان مهر دارد كه بر بخت خويش بهفتم سخن هرك دانا بود زبانش بگفتن توانا بود نگردد دلش سير ز آموختن از انديشگان مغز را سوختن بآزاديست از خرد هر كسى چنانچون ببالد ز اختر بسى دلت مگسل اى شاه راد از خرد خرد نام و فرجام را پرورد منش پست و كم دانش آن كس كه گفت منم كم ز گيتى كسى نيست جفت چنين گفت پس يزدگرد دبير كه اى شاه دانا و دانش پذير ابر شاه زشتست خون ريختن باندك سخن دل برآهيختن همان چون سبكسر بود شهريار بدانديش دست اندر آرد بكار همان با خردمند گيرد ستيز كند دل ز نادانى خويش تيز دل شاه گيتى چو پر آز گشت روان ورا ديو انباز گشت ور ايدون كه حاكم بود تيز مغز نيايد ز گفتار او كار نغز دگر كارزارى كه هنگام جنگ بترسد ز جان و نترسد ز ننگ توانگر كه باشد دلش تنگ و زفت شكمّ زمين بهتر او را نهفت چو بر مرد درويش كنداورى نه كهتر نه زيبنده مهترى چو كژّى كند پير ناخوش بود پس از مرگ جانش پر آتش بود چو كاهل بود مرد برنا بكار ازو سير گردد دل روزگار نماند ز ناتندرستى جوان مبادش توان و مبادش روان چو بوزرجمهر اين سخنهاى نغز شنيد و بدانش بياراست مغز چنين گفت با شاه خورشيد چهر كه بادا بكام تو روشن سپهر چنان دان كه هر كس كه دارد خرد بدانش روان را همى پرورد نكوهيده ده كار بر ده گروه نكوهيده تر نزد دانش پژوه يكى آنك حاكم بود با دروغ نگيرد بر مرد دانا فروغ سپهبد كه باشد نگهبان گنج سپاهى كه او سر بپيچد ز رنج دگر دانشومند كو از بزه نترسد چو چيزى بود با مزه پزشكى كه باشد بتن دردمند ز بيمار چون باز دارد گزند چو درويش مردم كه نازد بچيز كه آن چيز گفتن نيرزد بنيز همان سفله كز هر كس آرام و خواب ز دريا دريغ آيدش روشن آب و گر باد نوشين بتو برجهد سپاسى ازان بر سرت برنهد بهفتم خردمند كايد بخشم بچيز كسان برگمارد دو چشم بهشتم بنادان نماينده راه سپردن بكاهل كسى كار گاه همان بىخرد كو نيابد خرد پشيمان شود هم ز گفتار بد دل مردم بىخرد بآرزوى برين گونه آويزد اى نيك خوى چو آتش كه گوگرد يابد خورش گرش در نيستان بود پرورش دل شاه نوشين روان زنده باد سران جهان پيش او بنده باد
|
||