توچال کوه تهران
 

 

 



نامه نوشتن نوشين‏روان به كارداران خويش

 

 

 

يكى نامه فرمود بر پهلوى

پسند آيدت چون ز من بشنوى‏

نخستين سر نامه كرد از مهست

شهنشاه كسرى يزدان پرست‏

ببهرام روز و بخرداد شهر

كه يزدانش داد از جهان تاج بهر

برومند شاخ از درخت قباد

كه تاج بزرگى بسر بر نهاد

سوى كارداران باژ و خراج

پرستنده شايسته فرّ و تاج‏

بى‏اندازه از ما شما را درود

هنر با نژاد اين بود با فزود

نخستين سخن چون گشايش كنيم

جهان آفرين را ستايش كنيم‏

يكى نامه فرمود بر پهلوى

پسند آيدت چون ز من بشنوى‏

نخستين سر نامه كرد از مهست

شهنشاه كسرى يزدان پرست‏

ببهرام روز و بخرداد شهر

كه يزدانش داد از جهان تاج بهر

برومند شاخ از درخت قباد

كه تاج بزرگى بسر بر نهاد

سوى كارداران باژ و خراج

پرستنده شايسته فرّ و تاج‏

بى‏اندازه از ما شما را درود

هنر با نژاد اين بود با فزود

نخستين سخن چون گشايش كنيم

جهان آفرين را ستايش كنيم‏

خردمند و بينا دل آن را شناس

كه دارد ز دادار كيهان سپاس‏

بداند كه هست او ز ما بى‏نياز

بنزديك او آشكار ست راز

كسى را كجا سرفرازى دهد

نخستين ورا بى‏نيازى دهد

مرا داد فرمود و خود داورست

ز هر برترى جاودان برترست‏

بيزدان سزد ملك و مهتر يكيست

كسى را جز از بندگى كار نيست‏

ز مغز زمين تا بچرخ بلند

ز افلاك تا تيره خاك نژند

پى مور بر خويشتن بر گواست

كه ما بندگانيم و او پادشاست‏

نفرمود ما را جز از راستى

كه ديو آورد كژّى و كاستى‏

اگر بهر من زين سراى سپنج

نبودى جز از باغ و ايوان و گنج‏

نجستى دل من بجز داد و مهر

گشادن بهر كار بيدار چهر

كنون روى بوم زمين سر بسر

ز خاور برو تا در باختر

بشاهى مرا داد يزدان پاك

ز خورشيد تابنده تا تيره خاك‏

نبايد كه جز داد و مهر آوريم

و گر چين بكارى بچهر آوريم‏

شبان بدانديش و دشت بزرگ

همى گوسفندان بماند بگرگ‏

نبايد كه بر زيردستان ما

ز دهقان و ز دين پرستان ما

بخشكى بخاك و بكشتى بر آب

برخشنده روز و بهنگام خواب‏

ز بازارگانان ترّ و ز خشك

درم دارد و در خوشاب و مشك‏

كه تابنده خور جز بداد و بمهر

نتابد بريشان ز خمّ سپهر

برين گونه رفت از نژاد و گهر

پسر تاج يابد همى از پدر

بجز داد و خوبى نبد در جهان

يكى بود با آشكارا نهان‏

نهاديم بر روى گيتى خراج

درخت گزيت از پى تخت عاج‏

چو اين نامه آرند نزد شما

كه فرخنده باد اورمزد شما

كسى كو برين يك درم بگذرد

ببيداد بر يك نفس بشمرد

بيزدان كه او داد ديهيم و فر

كه من خود ميانش ببرم به ار

برين نيز بادافره كردگار

نبايد كه چشم بد آيد بكار

همين نامه و رسم بنهيد پيش

مگرديد ازين فرخ آيين خويش‏

بهر چار ماهى يكى بهر ازين

بخواهيد با داد و با آفرين‏

بجايى كه باشد زيان ملخ

و گر تفّ خورشيد تابد بشخ‏

دگر تفّ باد سپهر بلند

بدان كشتمندان رساند گزند

همان گر نبارد بنوروز نم

ز خشكى شود دشت و خرم دژم‏

مخواهيد باژ اندران بوم و رست

كه ابر بهاران بباران نشست‏

ز تخم پراگنده و مزد رنج

ببخشيد كارندگانرا ز گنج‏

زمينى كه آن را خداوند نيست

بمرد و ورا خويش و پيوند نيست‏

نبايد كه آن بوم ويران بود

كه در سايه شاه ايران بود

كه بدگو برين كار ننگ آورد

كه چونين بهانه بچنگ آورد

ز گنج آنچ بايد مداريد باز

كه كردست يزدان مرا بى‏نياز

چو ويران بود بوم در بر من

نتابد درو سايه فرّ من‏

كسى را كه باشد برين مايه كار

اگر گيرد اين كار دشوار خوار

كنم زنده بر دار جايى كه هست

اگر سرفرازست و گر زير دست‏

بزرگان كه شاهان پيشين بدند

ازين كار بر ديگر آيين بدند

بد و نيك با كارداران بدى

جهان پيش اسب سواران بدى‏

خرد را همه خيره بفريفتند

بافزونى گنج نشكيفتند

مرا گنج دادست و دهقان سپاه

نخواهم بدينار كردن نگاه‏

شما را جهان باز جستن بداد

نگه داشتن ارج مرد نژاد

گرامى تر از جان بدخواه من

كه جويد همى كشور و گاه من‏

سپهبد كه مردم فروشد بزر

نيابد بدين بارگه بر گذر

كسى را كند ارج اين بارگاه

كه با داد و مهرست و با رسم و راه‏

چو بيدار دل كارداران من

بديوان موبد شدند انجمن‏

پديد آيد از گفت يك تن دروغ

ازان پس نگيرد بر ما فروغ‏

ببيدادگر بر مرا مهر نيست

پلنگ و جفا پيشه مردم يكيست‏

هر آن كس كه او راه يزدان بجست

بآب خرد جان تيره بشست‏

بدين بارگاهش بلندى بود

بر موبدان ارجمندى بود

بنزديك يزدان ز تخمى كه كشت

بيابد بپاداش خرم بهشت‏

كه ما بى‏نيازيم ازين خواسته

كه گردد بنفرين روان كاسته‏

گر از پوست درويش باشد خورش

ز چرمش بود بى‏گمان پرورش‏

پلنگى به از شهريارى چنين

كه نه شرم دارد نه آيين نه دين‏

گشادست بر ما در راستى

چه كوبيم خيره در كاستى‏

نهانى بدو داد دادن بروى

بدان تا رسد نزد ما گفت و گوى‏

بنزديك يزدان بود ناپسند

نباشد بدين بارگه ارجمند

ز يزدان و ز ما بدان كس درود

كه از داد و مهرش بود تار و پود

اگر دادگر باشدى شهريار

بماند بگيتى بسى پايدار

كه جاويد هر كس كنند آفرين

بران شاه كآباد دارد زمين‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 2:22 AM  توسط ارغوان  |