|
|
|
|
|
رزم سوفراى با خوشنواز
چو آگاهى آمد سوى خوشنواز بدشت آمد و جنگ را كرد ساز بپيكند شد رزمگاهى گزيد كه چرخ روان روى هامون نديد وزين روى پر كينه دل سوفزاى بكردار باد اندر آمد ز جاى چو شب تيره شد پهلوان سپاه بپيلان آسوده بر بست راه طلايه همى گشت بر هر دو سوى جهان شد پر آواز پر خاشجوى غو پاسبانان و بانگ جرس همى آمد از دور بر پيش و پس چنين تا پديد آمد از ميغ شيد در و دشت شد چون بلور سپيد چو آگاهى آمد سوى خوشنواز بدشت آمد و جنگ را كرد ساز بپيكند شد رزمگاهى گزيد كه چرخ روان روى هامون نديد وزين روى پر كينه دل سوفزاى بكردار باد اندر آمد ز جاى چو شب تيره شد پهلوان سپاه بپيلان آسوده بر بست راه طلايه همى گشت بر هر دو سوى جهان شد پر آواز پر خاشجوى غو پاسبانان و بانگ جرس همى آمد از دور بر پيش و پس چنين تا پديد آمد از ميغ شيد در و دشت شد چون بلور سپيد دو لشكر همى جنگ را ساختند درفش بزرگى بر افراختند از آواز گردان پر خاشخر بدرّيد مر اژدها را جگر هوا دام كركس شد از پرّ تير زمين شد ز خون سران آبگير ز هر سو ز مردان تلى كشته بود كرا از جهان روز برگشته بود بجنبيد بر قلبگه سو فزاى يكايك سپاه اندر آمد ز جاى و زان روى با تيغ كين خوشنواز بپيچيد و آمد بتنگى فراز يكى تيغ زد بر سرش سوفزاى سپاه اندر آمد بتندى ز جاى بجست از كف تيغ زن خوشنواز بشيب اندر انداخت اسب از فراز بديد آنك شد روزگارش درشت عنان را بپيچيد و بنمود پشت چو باد دمان از پسش سوفزاى همى تاخت با نيزه سرگراى بسى كرد زان نامداران اسير بسى كشته شد هم بپيكان و تير همى تاخت تا پيش لشكر رسيد بره بر بسى كشته و خسته ديد ز بالا نگه كرد پس خوشنواز سپه را بهامون نشيب و فراز همه دشت پر كشته و خواسته شده دشت چون چرخ آراسته سليح و كمرها و اسب و رهى ستام و سنان و كلاه مهى همى برد هر كس بر سوفزاى تلى گشته چون كوه البرز جاى ببخشيد يك سر همه بر سپاه نكرد اندر آن چيز تركان نگاه بلشكر چنين گفت كامروز كار بكام دل ما بد از روزگار چو خورشيد بنمايد از چرخ دست برين دشت خيره نبايد نشست بكين شهنشاه ايران شويم برين دز بكردار شيران شويم همه لشكرش دست بربر زدند همى هر كسى راى ديگر زدند برين همنشان تا ز خمّ سپهر پديد آمد آن زيور تاج مهر تبيره بر آمد ز پرده سراى نشست از بر باره بر سوفزاى فرستادهاى آمد از خوشنواز بنزديك سالار گردن فراز كه از جنگ و پيكار و خون ريختن نباشد جز از رنج و آويختن دو مرد خردمند نيكو گمان بدوزخ فرستيم هر دو روان اگر باز جويى ز راه ردى بدانى كه آن كار بد ايزدى نه بر باد شد كشته پيروز شاه كز اختر سر آمد بدو سال و ماه گنهكار شد زانك بشكست عهد گزين كرد حنظل بينداخت شهد كنون بودنى بود و بر ما گذشت خنك آنك گرد گذشته نگشت اسيران و ز خواسته هرچ بود ز سيم و زر و گوهر نابسود ز اسب و سليح و ز تاج و ز تخت كه آن روز بگذاشت پيروز بخت فرستم همه نزد سالار شاه سرا پرده و گنج و پيل و سپاه چو پيروز گر سوى ايران شوى بنزديك شاه دليران شوى نباشد مرا سوى ايران بسيچ تو از عهد بهرام گردن مپيچ شهنشاه گيتى ببخشيد راست مرا ترك و چين است و ايران تراست چو بشنيد پيغام او سوفزاى بياورد لشكر بپرده سراى فرستاده را گفت پيش سپاه بگوى آنچ بشنيدى از رزمخواه بيامد فرستاده خوشنواز بگفت آنچ بود آشكارا و راز چنين گفت لشكر كه فرمان تراست بدين آشتى راى و پيمان تراست بايران نداند كسى از تو به بما بر تويى شاه و سالار و مه چنين گفت با سركشان سوفزاى كه امروز ما را جزين نيست راى كزيشان ازين پس نجوييم جنگ بايران بريم اين سپه بىدرنگ كه در دست ايشان بود كىقباد چو فرزند پيروز خسرو نژاد همان موبد موبدان اردشير ز لشكر بزرگان برنا و پير اگر جنگ سازيم با خوشنواز شود كار بىسود بر ما دراز كشد آنك دارد ز ايران اسير قباد جهانجوى چون اردشير اگر نيستى در ميانه قباد ز موبد نكردى دل و مغز ياد گر او را ز تركان بد آيد بروى نماند بايران جز از گفت و گوى يكى ننگ باشد كه تا رستخيز بماند ميان دليران ستيز فرستاده را نغز پاسخ دهيم درين آشتى راى فرخ نهيم مگر باز بينيم روى قباد كه بىاو سر پادشاهى مباد همان موبد پاك دل اردشير كسى را كه بينيد برنا و پير فرستاده را خواند پس پهلوان سخن گفت با او بشيرين زبان چنين گفت كاين ايزدى بود و بس جهان بد سگالد نگويد بكس بزرگان ايران كه هستند اسير قبادست با نامدار اردشير دگر هر كه داريد بر ناى بند فرستيد سوى منش ارجمند دگر خواسته هرچ داريد نيز ز دينار و ز تاج و هر گونه چيز يكايك فرستيد نزديك من بپيش بزرگان اين انجمن بتاراج و كشتن نيازيم دست كه ما بىنيازيم و يزدان پرست ز جيحون بروز دهم بگذريم و زان پس پيى خاك را نسپريم همه هرچ گفتم ترا گوش دار چو رفتى يكايك بروبر شمار فرستاده هم در زمان گشت باز بيامد گرازان بر خوشنواز بگفت آنچ بشنيد و زو گشت شاد همانگاه برداشت بند قباد همان خواسته سر بسر گرد كرد كجا يافت از خاك و دشت نبرد همان تخت با تاج پيروز شاه چو چيز پراگنده آن سپاه فرستاد يك سر سوى سوفزاى بدست يكى مرد پاكيزه راى
|
||