توچال کوه تهران
 

 

 



بر تخت نشستن هرمز و ستدن تاج او را برادرش- پيروز

 

 

 

چو هرمز بر آمد بتخت پدر

بسر بر نهاد آن كيى تاج زر

چو پيروز را ويژه گفتى ز خشم

همى آب رشك اندر آمد بچشم‏

سوى شاه هيتال شد ناگهان

ابا لشكر و گنج و چندى مهان‏

چغانى شهى بد فغانيش نام

جهانجوى با لشكر و گنج و كام‏

فغانيش را گفت كاى نيك خواه

دو فرزند بوديم زيباى گاه‏

پدر تاج شاهى بكهتر سپرد

چو بيدادگر بد سپرد و بمرد

چو هرمز بر آمد بتخت پدر

بسر بر نهاد آن كيى تاج زر

چو پيروز را ويژه گفتى ز خشم

همى آب رشك اندر آمد بچشم‏

سوى شاه هيتال شد ناگهان

ابا لشكر و گنج و چندى مهان‏

چغانى شهى بد فغانيش نام

جهانجوى با لشكر و گنج و كام‏

فغانيش را گفت كاى نيك خواه

دو فرزند بوديم زيباى گاه‏

پدر تاج شاهى بكهتر سپرد

چو بيدادگر بد سپرد و بمرد

چو لشكر دهى مر مرا گنج هست

سليح و بزرگى و نيروى دست‏

فغانى بدو گفت كآرى رواست

جهاندار هم بر پدر پادشاست‏

بپيمان سپارم سپاهى ترا

نمايم سوى داد راهى ترا

كه باشد مرا ترمذ و ويسه گرد

كه خود عهد اين دارم از يزدگرد

بدو گفت پيروز كآرى رواست

فزون زان بتو پادشاهى سزاست‏

بدو داد شمشير زن سى هزار

ز هيتاليان لشكرى نامدار

سپاهى بياورد پيروز شاه

كه از گرد تاريك شد چرخ ماه‏

بر آويخت با هرمز شهريار

فراوان ببودستشان كارزار

سرانجام هرمز گرفتار شد

همه تاجها پيش او خوار شد

چو پيروز روى برادر بديد

دلش مهر پيوند او برگزيد

بفرمود تا بارگى بر نشست

بشد تيز و ببسود رويش بدست‏

فرستاد بازش بايوان خويش

بدو خوانده بد عهد و پيمان خويش‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 1:43 AM  توسط ارغوان  |