توچال کوه تهران
 

 

 



پادشاهى يزدگرد

 

 

 

چو شد پادشا بر جهان يزدگرد

سپاه پراگنده را كرد گرد

نشستند با موبدان و ردان

بزرگان و سالاروش بخردان‏

جهانجوى بر تخت زرين نشست

در رنج و دست بدى را ببست‏

نخستين چنين گفت كآن كز گناه

بر آسود شد ايمن از كينه خواه‏

هر آن كس كه دل تيره دارد ز رشك

مر آن درد را دور باشد پزشك‏

كه رشك آورد آز و گرم و گداز

دژ آگاه ديوى بود دير ساز

چو شد پادشا بر جهان يزدگرد

سپاه پراگنده را كرد گرد

نشستند با موبدان و ردان

بزرگان و سالاروش بخردان‏

جهانجوى بر تخت زرين نشست

در رنج و دست بدى را ببست‏

نخستين چنين گفت كآن كز گناه

بر آسود شد ايمن از كينه خواه‏

هر آن كس كه دل تيره دارد ز رشك

مر آن درد را دور باشد پزشك‏

كه رشك آورد آز و گرم و گداز

دژ آگاه ديوى بود دير ساز

هر آن چيز كآنت نيايد پسند

دل دوست و دشمن بر آن بر مبند

مدارا خرد را برابر بود

خرد بر سر دانش افسر بود

بجاى كسى گر تو نيكى كنى

مزن بر سرش تا دلش نشكنى‏

چو نيكى كنش باشى و بردبار

نباشى بچشم خردمند خوار

اگر بخت پيروز يارى دهد

مرا بر جهان كامگارى دهد

يكى دفترى سازم از راستى

كه بندد در كژّى و كاستى‏

همى داشت يك چند گيتى بداد

زمانه بدو شاد و او نيز شاد

بهر سو فرستاد بى‏مر سپاه

همى داشت گيتى ز دشمن نگاه‏

ده و هشت بگذشت سال از برش

بپاييز چون تيره گشت افسرش‏

بزرگان و دانندگان را بخواند

بر تخت زرين بزانو نشاند

چنين گفت كين چرخ ناپايدار

نه پرورده داند نه پروردگار

بتاج گرانمايگان ننگرد

شكارى كه يابد همى بشكرد

كنون روز من بر سر آيد همى

بنيرو شكست اندر آيد همى‏

سپردم بهرمز كلاه و نگين

همه لشكر و گنج ايران زمين‏

همه گوش داريد و فرمان كنيد

ز پيمان او رامش جان كنيد

اگر چند پيروز با فرّ و يال

ز هرمز فزونست چندى بسال‏

ز هرمز همى بينم آهستگى

خردمندى و داد و شايستگى‏

بگفت اين و يك هفته زان پس بزيست

برفت و برو تخت چندى گريست‏

اگر صد بمانى و گر بيست و پنج

ببايدت رفتن ز جاى سپنج‏

هران چيز كآيد همى در شمار

سزد گر نخوانى ورا پايدار

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۶ساعت 1:41 AM  توسط ارغوان  |