توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

آوردن پشوتن گاسونه اسفنديار نزد گشتاسپ

 

 

 

يكى نغز تابوت كرد آهنين

بگسترد فرشى ز ديباى چين‏

بيندود يك روى آهن بقير

پراگند بر قير مشك و عبير

ز ديباى زربفت كردش كفن

خروشان برو نامدار انجمن‏

ازان پس بپوشيد روشن برش

ز پيروزه بر سر نهاد افسرش‏

سر تنگ تابوت كردند سخت

شد آن بارور خسروانى درخت‏

چل اشتر بياورد رستم گزين

ز بالا فروهشته ديباى چين‏

دو اشتر بدى زير تابوت شاه

چپ و راست پيش و پس اندر سپاه‏

همه خسته روى و همه كنده موى

زبان شاه گوى و روان شاه جوى‏

يكى نغز تابوت كرد آهنين

بگسترد فرشى ز ديباى چين‏

بيندود يك روى آهن بقير

پراگند بر قير مشك و عبير

ز ديباى زربفت كردش كفن

خروشان برو نامدار انجمن‏

ازان پس بپوشيد روشن برش

ز پيروزه بر سر نهاد افسرش‏

سر تنگ تابوت كردند سخت

شد آن بارور خسروانى درخت‏

چل اشتر بياورد رستم گزين

ز بالا فروهشته ديباى چين‏

دو اشتر بدى زير تابوت شاه

چپ و راست پيش و پس اندر سپاه‏

همه خسته روى و همه كنده موى

زبان شاه گوى و روان شاه جوى‏

بريده بش و دم اسپ سياه

پشوتن همى برد پيش سياه‏

برو بر نهاده نگونسار زين

ز زين اندر آويخته گرز كين‏

همان نامور خود و خفتان اوى

همان جوله و مغفر جنگجوى‏

سپه رفت و بهمن بزابل بماند

بمژگان همى خون دل برفشاند

تهمتن ببردش بايوان خويش

همى پرورانيد چون جان خويش‏

بگشتاسپ آگاهى آمد ز راه

نگون شد سر نامبردار شاه‏

همى جامه را چاك زد بر برش

بخاك اندر آمد سر و افسرش‏

خروشى بر آمد ز ايوان بزار

جهان شد پر از نام اسفنديار

بايران ز هر سو كه رفت آگهى

بينداخت هر كس كلاه مهى‏

همى گفت گشتاسپ كاى پاك دين

كه چون تو نبيند زمان و زمين‏

پس از روزگار منوچهر باز

نيامد چو تو نيز گردنفراز

بيالود تيغ و بپالود كيش

مهانرا همى داشت بر جاى خويش‏

بزرگان ايران گرفتند خشم

ز آزرم گشتاسپ شستند چشم‏

بآواز گفتند كاى شوربخت

چو اسفنديارى تو از بهر تخت‏

بزابل فرستى بكشتن دهى

تو بر گاه تاج مهى بر نهى‏

سرت را ز تاج كيان شرم باد

برفتن پى اخترت نرم باد

برفتند يك سر ز ايوان او

پر از خاك شد كاخ و ديوان او

چو آگاه شد مادر و خواهران

ز ايوان برفتند با دختران‏

برهنه سر و پاى پر گرد و خاك

بتن بر همه جامه كردند چاك‏

پشوتن همى رفت گريان براه

پس پشت تابوت و اسپ سياه‏

زنان از پشوتن در آويختند

همى خون ز مژگان فرو ريختند

كه اين بند تابوت را برگشاى

تن خسته يك بار ما را نماى‏

پشوتن غمى شد ميان زنان

خروشان و گوشت از دو بازو كنان‏

بآهنگران گفت سوهان تيز

بياريد كامد كنون رستخيز

سر تنگ تابوت را باز كرد

بنوّى يكى مويه آغاز كرد

چو مادرش با خواهران روى شاه

پر از مشك ديدند ريش سياه‏

برفتند يك سر ز بالين شاه

خروشان بنزديك اسپ سياه‏

بسودند پر مهر يال و برش

كتايون همى ريخت خاك از برش‏

كزو شاه را روز برگشته بود

بآورد بر پشت او كشته بود

كزين پس كرا برد خواهى بجنگ

كرا داد خواهى بچنگ نهنگ‏

بيالش همى اندر آويختند

همى خاك بر تاركش ريختند

بابر اندر آمد خروش سپاه

پشوتن بيامد بايوان شاه‏

خروشيد و ديدش نبردش نماز

بيامد بنزديك تختش فراز

بآواز گفت اى سر سركشان

ز برگشتن بختت آمد نشان‏

ازين با تن خويش بد كرده‏اى

دم از شهر ايران برآورده‏اى‏

ز تو دور شد فرّه و بخردى

بيابى تو بادافره ايزدى‏

شكسته شد اين نامور پشت تو

كزين پس بود باد در مشت تو

پسر را بخون دادى از بهر تخت

كه مه تخت بيناد چشمت مه بخت‏

جهانى پر از دشمن و پر بدان

نماند بتو تاج تا جاودان‏

بدين گيتيت در نكوهش بود

بروز شمارت پژوهش بود

بگفت اين و رخ سوى جاماسپ كرد

كه اى شوم بد كيش و بد زاد مرد

ز گيتى ندانى سخن جز دروغ

بكژّى گرفتى ز هر كس فروغ‏

ميان كيان دشمنى افگنى

همى اين بدان آن بدين بر زنى‏

ندانى همى جز بد آموختن

گسستن ز نيكى بدى توختن‏

يكى كشت كردى تو اندر جهان

كه كس ندرود آشكار و نهان‏

بزرگى بگفتار تو كشته شد

كه روز بزرگان همه گشته شد

تو آموختى شاه را راه كژ

ايا پير بى‏راه و كوتاه و كژ

تو گفتى كه هوش يل اسفنديار

بود بر كف رستم نامدار

بگفت اين و گويا زبان برگشاد

همه پند و اندرز او كرد ياد

هم اندرز بهمن برستم بگفت

برآورد رازى كه بود از نهفت‏

چو بشنيد اندرز او شهريار

پشيمان شد از كار اسفنديار

پشوتن بگفت آنچ بودش نهان

بآواز با شهريار جهان‏

چو پردخته گشت از بزرگان سراى

برفتند به آفريد و هماى‏

بپيش پدر بر بخستند روى

ز درد برادر بكندند موى‏

بگشتاسپ گفتند كاى نامدار

نينديشى از كار اسفنديار

كجا شد نخستين بكين زرير

همى گور بستد ز چنگال شير

ز تركان همى كين او بازخواست

بدو شد همى پادشاهيت راست‏

بگفتار بد گوش كردى ببند

بغلّ گران و بگرز و كمند

چو او بسته آمد نيا كشته شد

سپه را همه روز برگشته شد

چو ارجاسپ آمد ز خلّخ ببلخ

همه زندگانى شد از رنج تلخ‏

چو ما را كه پوشيده داريم روى

برهنه بياورد ز ايوان بكوى‏

چو نوش آذر زرد هشتى بكشت

گرفت آن زمان پادشاهى بمشت‏

تو دانى كه فرزند مردى چه كرد

برآورد از يشان دم و دود و گرد

ز رويين دژ آورد ما را برت

نگهبان كشور بد و افسرت‏

از ايدر بزابل فرستاديش

بسى پند و اندرزها داديش‏

كه تا از پى تاج بى‏جان شود

جهانى برو زار و پيچان شود

نه سيمرغ كشتش نه رستم نه زال

تو كشتى مر او را چو كشتى منال‏

ترا شرم بادا ز ريش سپيد

كه فرزند كشتى ز بهر اميد

جهاندار پيش از تو بسيار بود

كه بر تخت شاهى سزاوار بود

بكشتن ندادند فرزند را

نه از دوده خويش و پيوند را

چنين گفت پس با پشوتن كه خيز

برين آتش تيزبر آب ريز

بيامد پشوتن ز ايوان شاه

زنان را بياورد زان جايگاه‏

پشوتن چنين گفت با مادرش

كه چندين بتنگى چه كوبى درش‏

كه او شاد خفتست و روشن روان

چو سير آمد از مرز و از مرزبان‏

بپذرفت مادر ز دين دار پند

بداد خداوند كرد او پسند

ازان پس بسالى بهر بر زنى

بايران خروشى بد و شيونى‏

ز تير گز و بند دستان زال

همى مويه كردند بسيار سال‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:46 AM  توسط ارغوان  |