توچال کوه تهران


 

         شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

تير انداختن رستم اسفنديار را به چشم

 

 

 

بدانست رستم كه لابه بكار

نيايد همى پيش اسفنديار

كمان را بزه كرد و آن تير گز

كه پيكانش را داده بد آب رز

همى راند تير گز اندر كمان

سر خويش كرده سوى آسمان‏

همى گفت كاى پاك دادار هور

فزاينده دانش و فرّ و زور

همى بينى اين پاك جان مرا

توان مرا هم روان مرا

كه چندين بپيچم كه اسفنديار

مگر سر بپيچاند از كارزار

تو دانى كه بيداد كوشد همى

همى جنگ و مردى فروشد همى‏

ببادافره اين گناهم مگير

توى آفريننده ماه و تير

بدانست رستم كه لابه بكار

نيايد همى پيش اسفنديار

كمان را بزه كرد و آن تير گز

كه پيكانش را داده بد آب رز

همى راند تير گز اندر كمان

سر خويش كرده سوى آسمان‏

همى گفت كاى پاك دادار هور

فزاينده دانش و فرّ و زور

همى بينى اين پاك جان مرا

توان مرا هم روان مرا

كه چندين بپيچم كه اسفنديار

مگر سر بپيچاند از كارزار

تو دانى كه بيداد كوشد همى

همى جنگ و مردى فروشد همى‏

ببادافره اين گناهم مگير

توى آفريننده ماه و تير

چو خودكامه جنگى بديد آن درنگ

كه رستم همى دير شد سوى جنگ‏

بدو گفت كاى سگزى بدگمان

نشد سير جانت ز تير و كمان‏

ببينى كنون تير گشتاسپى

دل شير و پيكان لهراسپى‏

يكى تير بر ترگ رستم بزد

چنان كز كمان سواران سزد

تهمتن گز اندر كمان راند زود

بران سان كه سيمرغ فرموده بود

بزد تير بر چشم اسفنديار

سيه شد جهان پيش آن نامدار

خم آورد بالاى سرو سهى

ازو دور شد دانش و فرّهى

نگون شد سر شاه يزدان پرست

بيفتاد چاچى كمانش ز دست‏

گرفته بش و يال اسپ سياه

ز خون لعل شد خاك آوردگاه‏

چنين گفت رستم باسفنديار

كه آورد آن تخم زفتى ببار

تو آنى كه گفتى كه رويين تنم

بلند آسمان بر زمين بر زنم‏

من از شست تو هشت تير خدنگ

بخوردم نناليدم از نام و ننگ‏

بيك تير برگشتى از كارزار

بخفتى بران باره نامدار

هم اكنون بخاك اندر آيد سرت

بسوزد دل مهربان مادرت‏

هم انگه سر نامبردار شاه

نگون اندر آمد ز پشت سياه‏

زمانى همى بود تا يافت هوش

بر خاك بنشست و بگشاد گوش‏

سر تير بگرفت و بيرون كشيد

همى پرّ و پيكانش در خون كشيد

همانگه به بهمن رسيد آگهى

كه تيره شد آن فرّ شاهنشهى‏

بيامد بپيش پشوتن بگفت

كه پيكار ما گشت با درد جفت‏

تن ژنده پيل اندر آمد بخاك

دل ما ازين درد كردند چاك‏

برفتند هر دو پياده دوان

ز پيش سپه تا بر پهلوان‏

بديدند جنگى برش پر ز خون

يكى تير پر خون بدست اندرون‏

پشوتن بر و جامه را كرد چاك

خروشان بسر بر همى كرد خاك‏

همى گشت بهمن بخاك اندرون

بماليد رخ را بدان گرم خون‏

پشوتن همى گفت راز جهان

كه داند ز دين آوران و مهان‏

چو اسفنديارى كه از بهر دين

بمردى بر آهيخت شمشير كين‏

جهان كرد پاك از بد بت‏پرست

ببدكار هرگز نيازيد دست‏

بروز جوانى هلاك آمدش

سر تاجور سوى خاك آمدش‏

بدى را كزو هست گيتى بدرد

پر آزار ازو جان آزاد مرد

فراوان برو بگذرد روزگار

كه هرگز نبيند بد كارزار

جوانان گرفتندش اندر كنار

همى خون ستردند زان شهريار

پشوتن بروبر همى مويه كرد

رخى پر ز خون و دلى پر ز درد

همى گفت زار اى يل اسفنديار

جهانجوى و از تخمه شهريار

كه كند اين چنين كوه جنگى ز جاى

كه افگند شير ژيان را ز پاى‏

كه كند اين پسنديده دندان پيل

كه آگند با موج درياى نيل‏

چه آمد برين تخمه از چشم بد

كه بر بد كنش بى‏گمان بد رسد

كجا شد برزم اندرون ساز تو

كجا شد ببزم آن خوش آواز تو

كجا شد دل و هوش و آيين تو

توانايى و اختر و دين تو

چو كردى جهان را ز بدخواه پاك

نيامدت از پيل و ز شير باك‏

كنون آمدت سودمندى بكار

كه در خاك بيند ترا روزگار

كه نفرين برين تاج و اين تخت باد

بدين كوشش بيش و اين بخت باد

كه چو تو سوارى دلير و جوان

سر افراز و دانا و روشن روان‏

بدين سان شود كشته در كارزار

بزارى سر آيد برو روزگار

كه مه تاج بادا و مه تخت شاه

مه گشتاسپ و جاماسپ و آن بارگاه‏

چنين گفت پر دانش اسفنديار

كه اى مرد داناى به روزگار

مكن خويشتن پيش من بر تباه

چنين بود بهر من از تاج و گاه‏

تن كشته را خاك باشد نهال

تو از كشتن من بدين سان منال‏

كجا شد فريدون و هوشنگ و جم

ز باد آمده باز گردد بدم‏

همان پاك زاده نياكان ما

گزيده سر افراز و پاكان ما

برفتند و ما را سپردند جاى

نماند كس اندر سپنجى سراى‏

فراوان بكوشيدم اندر جهان

چه در آشكار و چه اندر نهان‏

كه تا راى يزدان بجاى آورم

خرد را بدين رهنماى آورم‏

چو از من گرفت اين سخن روشنى

ز بد بسته شد راه آهرمنى‏

زمانه بيازيد چنگال تيز

نبد زو مرا روزگار گريز

اميد من آنست كاندر بهشت

دلافروز من بدرود هرچ كشت‏

بمردى مرا پور دستان نكشت

نگه كن بدين گز كه دارم بمشت‏

بدين چوب شد روزگارم بسر

ز سيمرغ و ز رستم چاره گر

فسونها و نيرنگها زال ساخت

كه اروند و بند جهان او شناخت‏

چو اسفنديار اين سخن ياد كرد

بپيچيد و بگريست رستم بدرد

چنين گفت كز ديو ناسازگار

ترا بهره رنج من آمد بكار

چنانست كو گفت يك سر سخن

ز مردى بكژّى نيفگند بن‏

كه تا من بگيتى كمر بسته‏ام

بسى رزم گردنكشان جسته‏ام‏

سوارى نديدم چو اسفنديار

زره دار با جوشن كارزار

چو بيچاره برگشتم از دست اوى

بديدم كمان و بر و شست اوى‏

سوى چاره گشتم ز بيچارگى

بدادم بدو سر بيكبارگى‏

زمان ورا در كمان ساختم

چو روزش سر آمد بينداختم‏

گر او را همى روز باز آمدى

مرا كار گز كى فراز آمدى‏

ازين خاك تيره ببايد شدن

بپرهيز يك دم نشايد زدن‏

همانست كز گز بهانه منم

وزين تيرگى در فسانه منم‏

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:43 AM  توسط ارغوان  |