توچال کوه تهران


 

       شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

چاره ساختن سيمرغ، رستم را

 

 

 

ببودند هر دو بران راى مند

سپهبد بر آمد ببالا بلند

از ايوان سه مجمر پر آتش ببرد

برفتند با او سه هشيار و گرد

فسونگر چو بر تيغ بالا رسيد

ز ديبا يكى پرّ بيرون كشيد

ز مجمر يكى آتشى برفروخت

ببالاى آن پرّ لختى بسوخت‏

چو پاسى ازان تيره شب درگذشت

تو گفتى چو آهن سياه ابر گشت‏

همانگه چو مرغ از هوا بنگريد

درخشيدن آتش تيز ديد

نشسته برش زال با درد و غم

ز پرواز مرغ اندر آمد دژم‏

بشد پيش با عود زال از فراز

ستودش فراوان و بردش نماز

بپيشش سه مجمر پر از بوى كرد

ز خون جگر بر دو رخ جوى كرد

ببودند هر دو بران راى مند

سپهبد بر آمد ببالا بلند

از ايوان سه مجمر پر آتش ببرد

برفتند با او سه هشيار و گرد

فسونگر چو بر تيغ بالا رسيد

ز ديبا يكى پرّ بيرون كشيد

ز مجمر يكى آتشى برفروخت

ببالاى آن پرّ لختى بسوخت‏

چو پاسى ازان تيره شب درگذشت

تو گفتى چو آهن سياه ابر گشت‏

همانگه چو مرغ از هوا بنگريد

درخشيدن آتش تيز ديد

نشسته برش زال با درد و غم

ز پرواز مرغ اندر آمد دژم‏

بشد پيش با عود زال از فراز

ستودش فراوان و بردش نماز

بپيشش سه مجمر پر از بوى كرد

ز خون جگر بر دو رخ جوى كرد

بدو گفت سيمرغ شاها چه بود

كه آمد ازين سان نيازت بدود

چنين گفت كاين بد بدشمن رساد

كه بر من رسيد از بد بدنژاد

تن رستم شير دل خسته شد

ازان خستگى جان من بسته شد

كزان خستگى بيم جانست و بس

بران گونه خسته نديدست كس‏

همان رخش گويى كه بى‏جان شدست

ز پيكان تنش زار و پيچان شدست‏

بيامد برين كشور اسفنديار

نكوبد همى جز در كارزار

نجويد همى كشور و تاج و تخت

بر و بار خواهد همى با درخت‏

بدو گفت سيمرغ كاى پهلوان

مباش اندرين كار خسته روان‏

سزد گر نمايى بمن رخش را

همان سرفراز جهان بخش را

كسى سوى رستم فرستاد زال

كه لختى بچاره بر افراز يال‏

بفرماى تا رخش را همچنان

بيارند پيش من اندر زمان‏

چو رستم بران تند بالا رسيد

همان مرغ روشن دل او را بديد

بدو گفت كاى ژنده پيل بلند

ز دست كه گشتى بدين سان نژند

چرا رزم جستى ز اسفنديار

چرا آتش افگندى اندر كنار

بدو گفت زال اى خداوند مهر

چو اكنون نمودى بما پاك چهر

گر ايدونك رستم نگردد درست

كجا خواهم اندر جهان جاى جست‏

همه سيستان پاك ويران كنند

بكام دليران ايران كنند

شود كنده اين تخمه ما ز بن

كنون بر چه رانيم يك سر سخن‏

نگه كرد مرغ اندران خستگى

بديد اندرو راه پيوستگى‏

ازو چار پيكان ببيرون كشيد

بمنقار ازان خستگى خون كشيد

بران خستگيها بماليد پر

هم اندر زمان گشت با زيب و فر

بدو گفت كاين خستگيها ببند

همى باش يك چند دور از گزند

يكى پرّ من تر بگردان بشير

بمال اندران خستگيهاى تير

بران همنشان رخش را پيش خواست

فرو كرد منقار بر دست راست‏

برون كرد پيكان شش از گردنش

نبد خسته گر بسته جايى تنش‏

همانگه خروشى بر آورد رخش

بخنديد شادان دل تاج بخش‏

بدو گفت مرغ اى گو پيل تن

توى نامبردار هر انجمن‏

چرا رزم جستى ز اسفنديار

كه او هست رويين تن و نامدار

بدو گفت رستم گر او را ز بند

نبودى دل من نگشتى نژند

مرا كشتن آسان‏تر آيد ز ننگ

و گر باز مانم بجايى ز جنگ‏

چنين داد پاسخ كز اسفنديار

اگر سر بجا آورى نيست عار

كه اندر زمانه چنويى نخاست

بدو دارد ايران همى پشت راست‏

بپرهيزى از وى نباشد شگفت

مرا از خود اندازه بايد گرفت‏

كه آن جفت من مرغ با دستگاه

بدستان و شمشير كردش تباه‏

اگر با من اكنون تو پيمان كنى

سر از جنگ جستن پشيمان كنى‏

نجويى فزونى باسفنديار

گه كوشش و جستن كارزار

ور ايدونك او را بيامد زمان

نينديشى از پوزش بى‏گمان‏

پس انگه يكى چاره سازم ترا

بخورشيد سر برفرازم ترا

چو بشنيد رستم دلش شاد شد

از انديشه بستن آزاد شد

بدو گفت كز گفت تو نگذرم

و گر تيغ بارد هوا بر سرم‏

چنين گفت سيمرغ كز راه مهر

بگويم كنون با تو راز سپهر

كه هر كس كه او خون اسفنديار

بريزد ورا بشكرد روزگار

همان نيز تا زنده باشد ز رنج

رهايى نيابد نماندش گنج‏

بدين گيتيش شوربختى بود

و گر بگذرد رنج و سختى بود

شگفتى نمايم هم امشب ترا

ببندم ز گفتار بد لب ترا

برو رخش رخشنده را بر نشين

يكى خنجر آبگون برگزين‏

چو بشنيد رستم ميان را ببست

و زان جايگه رخش را بر نشست‏

بسيمرغ گفت اى گزين جهان

چه خواهد برين مرگ ما ناگهان‏

جهان يادگارست و ما رفتنى

بگيتى نماند بجز مردمى‏

بنام نكو گر بميرم رواست

مرا نام بايد كه تن مرگ راست‏

كجا شد فريدون و هوشنگ شاه

كه بودند با گنج و تخت و كلاه‏

برفتند و ما را سپردند جاى

جهان را چنين است آيين و راى‏

همى راند تا پيش دريا رسيد

ز سيمرغ روى هوا تيره ديد

چو آمد بنزديك دريا فراز

فرود آمد آن مرغ گردنفراز

برستم نمود آن زمان راه خشك

همى آمد از باد او بوى مشك‏

بماليد بر تاركش پرّ خويش

بفرمود تا رستم آمدش پيش‏

گزى ديد بر خاك سر بر هوا

نشست از برش مرغ فرمانروا

بدو گفت شاخى گزين راست‏تر

سرش برترين و تنش كاست‏تر

بدان گز بود هوش اسفنديار

تو اين چوب را خوار مايه مدار

بر آتش مرين چوب را راست كن

نگه كن يكى نغز پيكان كهن‏

بنه پرّ و پيكان بروبر نشان

نمودم ترا از گزندش نشان‏

چو ببريد رستم تن شاخ گز

بيامد ز دريا بايوان و رز

بران كار سيمرغ بد رهنماى

همى بود بر تارك او بپاى‏

بدو گفت اكنون چو اسفنديار

بيايد بجويد ز تو كارزار

تو خواهش كن و لابه و راستى

مكوب ايچ گونه در كاستى‏

مگر باز گردد بشيرين سخن

بياد آيدش روزگار كهن‏

كه تو چند گه بودى اندر جهان

برنج و بسختى ز بهر مهان‏

چو پوزش كنى چند نپذيردت

همى از فرومايگان گيردت‏

بزه كن كمان را و اين چوب گز

بدين گونه پرورده در آب رز

ابر چشم او راست كن هر دو دست

چنانچون بود مردم گز پرست‏

زمانه برد راست آن را بچشم

بدانگه كه باشد دلت پر ز خشم‏

تن زال را مرغ پدرود كرد

ازو تار و ز خويشتن پود كرد

ازان جايگه نيك دل برپريد

چو اندر هوا رستم او را بديد

يكى آتش چوب پرتاب كرد

دلش را بران رزم شاداب كرد

يكى تيز پيكان بدو در نشاند

چپ و راست پرها بروبر نشاند

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:38 AM  توسط ارغوان  |