توچال کوه تهران


 

         شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

گريختن رستم به بالاى كوه

 

 

 

كمان بر گرفتند و تير خدنگ

ببردند از روى خورشيد رنگ‏

ز پيكان همى آتش افروختند

ببر بر زره را همى دوختند

دل شاه ايران بدان تنگ شد

بروها و چهرش پر آژنگ شد

چو او دست بردى بسوى كمان

نرستى كس از تير او بى‏گمان‏

برنگ طبر خون شدى اين جهان

شدى آفتاب از نهيبش نهان‏

يكى چرخ را بر كشيد از شگاع

تو گفتى كه خورشيد شد در شراع‏

بتيرى كه پيكانش الماس بود

زره پيش او همچو قرطاس بود

چو او از كمان تير بگشاد شست

تن رستم و رخش جنگى بخست‏

بر رخش ازان تيرها گشت سست

نبد باره و مرد جنگى درست‏

كمان بر گرفتند و تير خدنگ

ببردند از روى خورشيد رنگ‏

ز پيكان همى آتش افروختند

ببر بر زره را همى دوختند

دل شاه ايران بدان تنگ شد

بروها و چهرش پر آژنگ شد

چو او دست بردى بسوى كمان

نرستى كس از تير او بى‏گمان‏

برنگ طبر خون شدى اين جهان

شدى آفتاب از نهيبش نهان‏

يكى چرخ را بر كشيد از شگاع

تو گفتى كه خورشيد شد در شراع‏

بتيرى كه پيكانش الماس بود

زره پيش او همچو قرطاس بود

چو او از كمان تير بگشاد شست

تن رستم و رخش جنگى بخست‏

بر رخش ازان تيرها گشت سست

نبد باره و مرد جنگى درست‏

همى تاخت بر گردش اسفنديار

نيامد برو تير رستم بكار

فرود آمد از رخش رستم چو باد

سر نامور سوى بالا نهاد

همان رخش رخشان سوى خانه شد

چنين با خداوند بيگانه شد

ببالا ز رستم همى رفت خون

بشد سست و لرزان كه بيستون‏

بخنديد چون ديدش اسفنديار

بدو گفت كاى رستم نامدار

چرا گم شد آن نيروى پيل مست

ز پيكان چرا پيل جنگى بخست‏

كجا رفت آن مردى و گرز تو

برزم اندرون فرّه و برز تو

گريزان ببالا چرا برشدى

چو آواز شير ژيان بشندى‏

چرا پيل جنگى چو روباه گشت

ز رزمت چنين دست كوتاه گشت‏

تو آنى كه ديو از تو گريان شدى

دد از تفّ تيغ تو بريان شدى‏

زواره پى رخش ناگه بديد

كزان رود با خستگى در كشيد

سيه شد جهان پيش چشمش برنگ

خروشان همى تاخت تا جاى جنگ‏

تن مرد جنگى چنان خسته ديد

همه خستگيهاش نابسته ديد

بدو گفت خيز اسپ من برنشين

كه پوشد ز بهر تو خفتان كين‏

بدو گفت رو پيش دستان بگوى

كزين دوده سام شد رنگ و بوى‏

نگه كن كه تا چاره كار چيست

برين خستگيها بر آزار كيست‏

كه گر من ز پيكان اسفنديار

شبى را سر آرم بدين روزگار

چنان دانم اى زال كامروز من

ز مادر بزادم بدين انجمن‏

چو رفتى همى چاره رخش ساز

من آيم كنون گر بمانم دراز

زواره ز پيش برادر برفت

دو ديده سوى رخش بنهاد تفت‏

بپستى همى بود اسفنديار

خروشيد كاى رستم نامدار

ببالا چنين چند باشى بپاى

كه خواهد بدن مر ترا رهنماى‏

كمان بفگن از دست و ببر بيان

برآهنج و بگشاى تيغ از ميان‏

پشيمان شو و دست را ده ببند

كزين پس تو از من نيابى گزند

بدين خستگى نزد شاهت برم

ز كردارها بى‏گناهت برم‏

و گر جنگ جويى تو اندرز كن

يكى را نگهبان اين مرز كن‏

گناهى كه كردى ز يزدان بخواه

سزد گر بپوزش ببخشد گناه‏

مگر دادگر باشدت رهنماى

چو بيرون شوى زين سپنجى سراى‏

چنين گفت رستم كه بيگاه شد

ز رزم و ز بد دست كوتاه شد

شب تيره هرگز كه جويد نبرد

تو اكنون بدين رامشى بازگرد

من اكنون چنين سوى ايوان شوم

بياسايم و يك زمان بغنوم‏

ببندم همه خستگيهاى خويش

بخوانم كسى را كه دارم بپيش‏

زواره فرامرز و دستان سام

كسى را ز خويشان كه دارند نام‏

بسازم كنون هرچ فرمان تست

همه راستى زير پيمان تست‏

بدو گفت رويين تن اسفنديار

كه اى برمنش پير ناسازگار

تو مردى بزرگى و زور آزماى

بسى چاره دانى و نيرنگ و راى‏

بديدم همه فرّ و زيب ترا

نخواهم كه بينم نشيب ترا

بجان امشبى دادمت زينهار

بايوان رسى كام كژّى مخار

سخن هرچ پذرفتى آن را بكن

ازين پس مپيماى با من سخن‏

بدو گفت رستم كه ايدون كنم

چو بر خستگيها بر افسون كنم‏

چو برگشت از رستم اسفنديار

نگه كرد تا چون رود نامدار

چو بگذشت مانند كشتى برود

همى داد تن را ز يزدان درود

همى گفت كاى داور داد و پاك

گر از خستگيها شوم من هلاك‏

كه خواهد ز گردنكشان كين من

كه گيرد دل و راه و آيين من‏

چو اسفنديار از پسش بنگريد

بران روى رودش بخشكى بديد

همى گفت كين را مخوانيد مرد

يكى ژنده پيلست با دار و برد

گذر كرد پر خستگيها بر آب

ازان زخم پيكان شده پر شتاب‏

شگفتى بمانده بد اسفنديار

همى گفت كاى داور كامگار

چنان آفريدى كه خود خواستى

زمان و زمين را بياراستى‏

بدانگه كه شد نامور باز جاى

پشوتن بيامد ز پرده سراى‏

ز نوش آذر گرد و ز مهرنوش

خروشيدنى بود با درد و جوش‏

سراپرده شاه پر خاك بود

همه جامه مهتران چاك بود

فرود آمد از باره اسفنديار

نهاد آن سر سركشان بر كنار

همى گفت زارا دو گرد جوان

كه جانتان شد از كالبد با توان‏

چنين گفت پس با پشوتن كه خيز

برين كشتگان آب چندين مريز

كه سودى نبينم ز خون ريختن

نشايد بمرگ اندر آويختن‏

همه مرگ را ايم برنا و پير

برفتن خرد بادمان دستگير

بتابوت زرّين و در مهد ساج

فرستادشان زى خداوند تاج‏

پيامى فرستاد نزد پدر

كه آن شاخ راى تو آمد ببر

تو كشتى بآب اندر انداختى

ز رستم همى چاكرى ساختى‏

چو تابوت نوش آذر و مهر نوش

ببينى تو در آز چندين مكوش‏

بچرم اندر است گاو اسفنديار

ندانم چه راند بدو روزگار

نشست از بر تخت با سوك و درد

سخنهاى رستم همه ياد كرد

چنين گفت پس با پشوتن كه شير

بپيچد ز چنگال مرد دلير

برستم نگه كردم امروز من

بران برز بالاى آن پيل تن‏

ستايش گرفتم بيزدان پاك

كزويست امّيد و زو بيم و باك‏

كه پروردگار آن چنان آفريد

بران آفرين كو جهان آفريد

چنين كارها رفت بر دست او

كه درياى چين بود تا شست او

همى بر كشيدى ز دريا نهنگ

بدم در كشيدى ز هامون پلنگ‏

بران سان بخستم تنش را بتير

كه از خون او خاك شد آبگير

ز بالا پياده به پيمان برفت

سوى رود با گبر و شمشير تفت‏

بر آمد چنان خسته زان آبگير

سراسر تنش پر ز پيكان تير

بر آنم كه چون او بايوان رسد

روانش ز ايوان بكيوان رسد

 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۶ساعت 1:33 AM  توسط ارغوان  |