توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

نخواندن اسفنديار رستم را به مهمانى

 

 

 

چو رستم برفت از لب هيرمند

پر انديشه شد نامدار بلند

پشوتن كه بد شاه را رهنماى

بيامد هم انگه بپرده سراى‏

چنين گفت با او يل اسفنديار

كه كارى گرفتيم دشخوار خوار

بايوان رستم مرا كار نيست

ورا نزد من نيز ديدار نيست‏

همان گر نيايد نخوانمش نيز

گر از ما يكى را بر آيد قفيز

دل زنده از كشته بريان شود

سر از آشناييش گريان شود

پشوتن بدو گفت كاى نامدار

برادر كه يابد چو اسفنديار

بيزدان كه ديدم شما را نخست

كه يك نامور با دگر كين نجست‏

چو رستم برفت از لب هيرمند

پر انديشه شد نامدار بلند

پشوتن كه بد شاه را رهنماى

بيامد هم انگه بپرده سراى‏

چنين گفت با او يل اسفنديار

كه كارى گرفتيم دشخوار خوار

بايوان رستم مرا كار نيست

ورا نزد من نيز ديدار نيست‏

همان گر نيايد نخوانمش نيز

گر از ما يكى را بر آيد قفيز

دل زنده از كشته بريان شود

سر از آشناييش گريان شود

پشوتن بدو گفت كاى نامدار

برادر كه يابد چو اسفنديار

بيزدان كه ديدم شما را نخست

كه يك نامور با دگر كين نجست‏

دلم گشت زان كار چون نوبهار

هم از رستم و هم ز اسفنديار

چو در كارتان باز كردم نگاه

ببندد همى بر خرد ديو راه‏

تو آگاهى از كار دين و خرد

روانت هميشه خرد پرورد

بپرهيز و با جان ستيزه مكن

نيوشنده باش از برادر سخن‏

شنيدم همه هرچ رستم بگفت

بزرگيش با مردمى بود جفت‏

نسايد دو پاى ورا بند تو

نيايد سبك سوى پيوند تو

سوار جهان پور دستان سام

ببازى سر اندر نيارد بدام‏

چنو پهلوانى ز گردنكشان

ندادست دانا بگيتى نشان‏

چگونه توان كرد پايش ببند

مگوى آنكه هرگز نيايد پسند

سخنهاى ناخوب و نادلپذير

سزد گر نگويد يل شيرگير

بترسم كه اين كار گردد دراز

بزشتى ميان دو گردن فراز

بزرگى و از شاه داناترى

بمردى و گردى تواناترى‏

يكى بزم جويد يكى رزم و كين

نگه كن كه تا كيست با آفرين‏

چنين داد پاسخ ورا نامدار

كه گر من بپيچم سر از شهريار

بدين گيتى اندر نكوهش بود

همان پيش يزدان پژوهش بود

دو گيتى برستم نخواهم فروخت

كسى چشم دين را بسوزن ندوخت‏

بدو گفت هر چيز كامد ز پند

تن پاك و جان ترا سودمند

همه گفتم اكنون بهى برگزين

دل شهرياران نيازد بكين‏

سپهبد ز خواليگران خواست خوان

كسى را نفرمود كو را بخوان‏

چو نان خورده شد جام مى برگرفت

ز رويين دژ آنگه سخن در گرفت‏

ازان مردى خود همى ياد كرد

بياد شهنشاه جامى بخورد

همى بود رستم بايوان خويش

ز خوردن نگه داشت پيمان خويش‏

چو چندى برآمد نيامد كسى

نگه كرد رستم بره بر بسى‏

چو هنگام نان خوردن اندر گذشت

ز مغز دلير آب برتر گذشت‏

بخنديد و گفت اى برادر تو خوان

بياراى و آزادگان را بخوان‏

گرينست آيين اسفنديار

تو آيين اين نامور ياد دار

بفرمود تا رخش را زين كنند

همان زين بآرايش چين كنند

شوم بازگويم باسفنديار

كجا كار ما را گرفتست خوار

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:42 PM  توسط ارغوان  |