|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
رسيدن رستم و اسفنديار با يكديگر
بفرمود كاسپ سيه زين كنيد ببالاى او زين زرّين كنيد پس از لشكر نامور صد سوار برفتند با فرّخ اسفنديار بيامد دمان تا لب هيرمند بفتراك بر گرد كرده كمند ازين سو خروشى بر آورد رخش و زان روى اسپ يل تاج بخش چنين تا رسيدند نزديك آب بديدار هر دو گرفته شتاب تهمتن ز خشك اندر آمد برود پياده شد و داد يل را درود پس از آفرين گفت كز يك خداى همى خواستم تا بود رهنماى كه با نامداران بدين جايگاه چنين تندرست آيد و با سپاه نشينيم يك جاى و پاسخ دهيم همى در سخن راى فرّخ نهيم بفرمود كاسپ سيه زين كنيد ببالاى او زين زرّين كنيد پس از لشكر نامور صد سوار برفتند با فرّخ اسفنديار بيامد دمان تا لب هيرمند بفتراك بر گرد كرده كمند ازين سو خروشى بر آورد رخش و زان روى اسپ يل تاج بخش چنين تا رسيدند نزديك آب بديدار هر دو گرفته شتاب تهمتن ز خشك اندر آمد برود پياده شد و داد يل را درود پس از آفرين گفت كز يك خداى همى خواستم تا بود رهنماى كه با نامداران بدين جايگاه چنين تندرست آيد و با سپاه نشينيم يك جاى و پاسخ دهيم همى در سخن راى فرّخ نهيم چنان دان كه يزدان گواى منست خرد زين سخن رهنماى منست كه من زين سخنها نجويم فروغ نگردم بهر كار گرد دروغ كه روى سياوش گر ديدمى بدين تازه رويى نگرديد مى نمانى همى جز سياوخش را مران تاج دار جهان بخش را خنك شاه كو چون تو دارد پسر ببالا و فرّت بنازد پدر خنك شهر ايران كه تخت ترا پرستند بيدار بخت ترا دژم گردد آن كس كه با تو نبرد بجويد سرش اندر آيد بگرد همه دشمنان از تو پر بيم باد دل بد سگالان بدو نيم باد همه ساله بخت تو پيروز باد شبان سيه بر تو نوروز باد چو بشنيد گفتارش اسفنديار فرود آمد از باره نامدار گو پيل تن را ببر در گرفت چو خشنود شد آفرين بر گرفت كه يزدان سپاس اى جهان پهلوان كه ديدم ترا شاد و روشن روان سزاوار باشد ستودن ترا يلان جهان خاك بودن ترا خنك آنك چون تو پسر باشدش يكى شاخ بيند كه بر باشدش خنك آنك او را بود چون تو پشت بود ايمن از روزگار درشت خنك زال كش بگذرد روزگار بگيتى بماند ترا يادگار بديدم ترا يادم آمد زرير سپهدار اسپ افگن و نرّه شير بدو گفت رستم كه اى پهلوان جهاندار و بيدار و روشن روان يكى آرزو دارم از شهريار كه باشم بران آرزو كامگار خرامان بيايى سوى خان من بديدار روشن كنى جان من سزاى تو گر نيست چيزى كه هست بكوشيم و با آن بساييم دست چنين پاسخ آوردش اسفنديار كه اى از يلان جهان يادگار هرانكس كجا چون تو باشد بنام همه شهر ايران بدو شادكام نشايد گذر كردن از راى تو گذشت از بر و بوم و ز جاى تو و ليكن ز فرمان شاه جهان نپيچم روان آشكار و نهان بزابل نفرمود ما را درنگ نه با نامداران اين بوم جنگ تو آن كن كه بريابى از روزگار بران رو كه فرمان دهد شهريار تو خود بند بر پاى نه بىدرنگ نباشد ز بند شهنشاه ننگ ترا چون برم بسته نزديك شاه سراسر بدو بازگردد گناه وزين بستگى من جگر خستهام بپيش تو اندر كمر بستهام نمانم كه تا شب بمانى ببند و گر بر تو آيد ز چيزى گزند همه از من انگار اى پهلوان بدى نايد از شاه روشن روان ازان پس كه من تاج بر سر نهم جهان را بدست تو اندر نهم نه نزديك دادار باشد گناه نه شرم آيدم نيز از روى شاه چو تو بازگردى بزابلستان بهنگام بشكوفه گلستان ز من نيز يابى بسى خواسته كه گردد بر و بومت آراسته بدو گفت رستم كه اى نامدار همى جستم از داور كردگار كه خرّم كنم دل بديدار تو كنون چون بديدم من آزار تو دو گردن فرازيم پير و جوان خردمند و بيدار دو پهلوان بترسم كه چشم بد آيد همى سر از خواب خوش بر گرايد همى همى يابد اندر ميان ديو راه دلت كژ كند از پى تاج و گاه يكى ننگ باشد مرا زين سخن كه تا جاودان آن نگردد كهن كه چون تو سپهبد گزيده سرى سرافراز شيرى و نام آورى نيايى زمانى تو در خان من نباشى بدين مرز و مهمان من گر اين تيزى از مغز بيرون كنى بكوشى و بر ديو افسون كنى ز من هرچ خواهى تو فرمان كنم بديدار تو رامش جان كنم مگر بند كز بند عارى بود شكستى بود زشت كارى بود نبيند مرا زنده با بند كس كه روشن روانم برينست و بس ز تو پيش بودند كنداوران نكردند پايم ببند گران بپاسخ چنين گفتش اسفنديار كه اى در جهان از گوان يادگار همه راست گفتى نگفتى دروغ بكژّى نگيرند مردان فروغ و ليكن پشوتن شناسد كه شاه چه فرمود تا من برفتم براه گر اكنون بيايم سوى خان تو بوم شاد و پيروز مهمان تو تو گردن بپيچى ز فرمان شاه مرا تابش روز گردد سياه دگر آنك گر با تو جنگ آورم بپرخاش خوى پلنگ آورم فرامش كنم مهر نان و نمك بمن بر دگر گونه گردد فلك و گر سر بپيچم ز فرمان شاه بدان گيتى آتش بود جايگاه ترا آرزو گر چنين آمدست يك امروز با مى بساييم دست كه داند كه فردا چه شايد بدن بدين داستانى نبايد زدن بدو گفت رستم كه ايدون كنم شوم جامه راه بيرون كنم بيك هفته نخچير كردم همى بجاى بره گور خوردم همى بهنگام خوردن مرا باز خوان چو با دوده بنشينى از پيش خوان ازان جايگه رخش را بر نشست دل خسته را اندر انديشه بست بيامد دمان تا بايوان رسيد رخ زال سام نريمان بديد بدو گفت كاى مهتر نامدار رسيدم بنزديك اسفنديار سواريش ديدم چو سرو سهى خردمند و با زيب و با فرّهى تو گفتى كه شاه فريدون گرد بزرگى و دانايى او را سپرد بديدن فزون آمد از آگهى همى تافت زو فرّ شاهنشهى
|
||