|
|
|
|
|
شـــــا هـــــنامه
بازگشتن بهمن
ز رستم چو بشنيد بهمن سخن روان گشت با موبد پاك تن تهمتن زمانى بره در بماند زواره فرامرز را پيش خواند كز ايدر بنزديك دستان شويد بنزد مه كابلستان شويد بگوييد كاسفنديار آمدست جهان را يكى خواستار آمدست بايوانها تخت زرّين نهيد برو جامه خسرو آيين نهيد چنان هم كه هنگام كاوس شاه ازان نيز پر مايهتر پايگاه بسازيد چيزى كه بايد خورش خورشهاى خوب از پى پرورش كه نزديك ما پور شاه آمدست پر از كينه و رزمخواه آمدست گوى نامدارست و شاهى دلير نينديشد از جنگ يك دشت شير ز رستم چو بشنيد بهمن سخن روان گشت با موبد پاك تن تهمتن زمانى بره در بماند زواره فرامرز را پيش خواند كز ايدر بنزديك دستان شويد بنزد مه كابلستان شويد بگوييد كاسفنديار آمدست جهان را يكى خواستار آمدست بايوانها تخت زرّين نهيد برو جامه خسرو آيين نهيد چنان هم كه هنگام كاوس شاه ازان نيز پر مايهتر پايگاه بسازيد چيزى كه بايد خورش خورشهاى خوب از پى پرورش كه نزديك ما پور شاه آمدست پر از كينه و رزمخواه آمدست گوى نامدارست و شاهى دلير نينديشد از جنگ يك دشت شير شوم پيش او گر پذيرد نويد بنيكى بود هر كسى را اميد اگر نيكويى بينم اندر سرش ز ياقوت و زر آورم افسرش ندارم از و گنج و گوهر دريغ نه برگستوان و نه گوپال و تيغ و گر باز گردانم نااميد نباشد مرا روز با او سپيد تو دانى كه آن تاب داده كمند سر ژنده پيل اندر آرد ببند زواره بدو گفت منديش ازين نجويد كسى رزم كش نيست كين ندانم بگيتى چو اسفنديار براى و بمردى يكى نامدار نيايد ز مرد خرد كار بد نديد او ز ما هيچ كردار بد زواره بيامد بنزديك زال و زان روى رستم بر افراخت يال بيامد دمان تا لب هيرمند سرش تيز گشته ز بيم گزند عنان را گران كرد بر پيش رود همى بود تا بهمن آرد درود چو بهمن بيامد بپرده سراى همى بود پيش پدر بر بپاى بپرسيد از و فرّخ اسفنديار كه پاسخ چه كرد آن يل نامدار چو بشنيد بنشست پيش پدر بگفت آنچ بشنيده بد در بدر نخستين درودش ز رستم بداد پس انگاه گفتار او كرد ياد همه ديده پيش پدر باز گفت همان نيز ناديده اندر نهفت بدو گفت چون رستم پيل تن نديده بود كس بهر انجمن دل شير دارد تن ژنده پيل نهنگان بر آرد ز درياى نيل بيامد كنون تا لب هيرمند ابى جوشن و خود و گرز و كمند بديدار شاه آمدستش نياز ندانم چه دارد همى با تو راز ز بهمن بر آشفت اسفنديار ورا بر سر انجمن كرد خوار بدو گفت كز مردم سرفراز نزيبد كه با زن نشيند براز و گر كودكان را بكارى بزرگ فرستى نباشد دلير و سترگ تو گردنكشانرا كجا ديدهاى كه آواز روباه بشنيدهاى كه رستم همى پيل جنگى كنى دل نامور انجمن بشكنى چنين گفت پس با پشوتن براز كه اين شير رزم آور جنگ ساز جوانى همى سازد از خويشتن ز سالش همانا نيامد شكن
|
||