توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پند دادن كتايون اسفنديار را

 

 

 

كتايون چو بشنيد شد پر ز خشم

بپيش پسر شد پر از آب چشم‏

چنين گفت با فرّخ اسفنديار

كه اى از كيان جهان يادگار

ز بهمن شنيدم كه از گلستان

همى رفت خواهى بزابلستان‏

ببندى همى رستم زال را

خداوند شمشير و گوپال را

ز گيتى همى پند مادر نيوش

ببد تيز مشتاب و چندين مكوش‏

سوارى كه باشد بنيروى پيل

ز خون راند اندر زمين جوى نيل‏

بدرّد جگرگاه ديو سپيد

ز شمشير او گم كند راه شيد

همان ماه هاماوران را بكشت

نيارست گفتن كس او را درشت‏

كتايون چو بشنيد شد پر ز خشم

بپيش پسر شد پر از آب چشم‏

چنين گفت با فرّخ اسفنديار

كه اى از كيان جهان يادگار

ز بهمن شنيدم كه از گلستان

همى رفت خواهى بزابلستان‏

ببندى همى رستم زال را

خداوند شمشير و گوپال را

ز گيتى همى پند مادر نيوش

ببد تيز مشتاب و چندين مكوش‏

سوارى كه باشد بنيروى پيل

ز خون راند اندر زمين جوى نيل‏

بدرّد جگرگاه ديو سپيد

ز شمشير او گم كند راه شيد

همان ماه هاماوران را بكشت

نيارست گفتن كس او را درشت‏

همانا چو سهراب ديگر سوار

نبودست جنگى گه كارزار

بچنگ پدر در بهنگام جنگ

بآوردگه كشته شد بى‏درنگ‏

بكين سياوش ز افراسياب

ز خون كرد گيتى چو درياى آب‏

كه نفرين برين تخت و اين تاج باد

برين كشتن و شور و تاراج باد

مده از پى تاج سر را بباد

كه با تاج شاهى ز مادر نزاد

پدر پير سر گشت و برنا توى

بزور و بمردى توانا توى‏

سپه يك سره بر تو دارند چشم

ميفگن تن اندر بلايى بخشم‏

جز از سيستان در جهان جاى هست

دليرى مكن تيز منماى دست‏

مرا خاكسار دو گيتى مكن

ازين مهربان مام بشنو سخن‏

چنين پاسخ آوردش اسفنديار

كه اى مهربان اين سخن ياد دار

همانست رستم كه دانى همى

هنرهاش چون زند خوانى همى‏

نكوكارتر زو بايران كسى

نيابى و گر چند پويى بسى‏

چو او را ببستن نباشد روا

چنين بد نه خوب آيد از پادشا

و ليكن نبايد شكستن دلم

كه چون بشكنى دل ز جان بگسلم‏

چگونه كشم سر ز فرمان شاه

چگونه گذارم چنين دستگاه‏

مرا گر بزاول سر آيد زمان

بدان سو كشد اخترم بى‏گمان‏

چو رستم بيايد بفرمان من

ز من نشنود سرد هرگز سخن‏

بباريد خون از مژه مادرش

همه پاك بر كند موى از سرش‏

بدو گفت كاى ژنده پيل ژيان

همى خوار گيرى ز نيرو روان‏

نباشى بسنده تو با پيل تن

از ايدر مرو بى‏يكى انجمن‏

مبر پيش پيل ژيان هوش خويش

نهاده بدين گونه بر دوش خويش‏

اگر زين نشان راى تو رفتنست

همه كام بد گوهر آهرمنست‏

بدوزخ مبر كودكان را بپاى

كه دانا نخواند ترا پاك راى‏

بمادر چنين گفت پس جنگجوى

كه نابردن كودكان نيست روى‏

چو با زن پس پرده باشد جوان

بماند منش پست و تيره روان‏

بهر رزمگه بايد او را نگاه

گذارد بهر زخم گوپال شاه‏

مرا لشكرى خود نيايد بكار

جز از خويش و پيوند و چندى سوار

ز پيش پسر مادر مهربان

بيامد پر از درد و تيره روان‏

همه شب ز مهر پسر مادرش

ز ديده همى ريخت خون بر برش‏

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:13 PM  توسط ارغوان  |