توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پاسخ دادن گشتاسپ پسر را

 

 

 

بفرزند پاسخ چنين داد شاه

كه از راستى بگذرى نيست راه‏

ازين بيش كردى كه گفتى تو كار

كه يار تو بادا جهان كردگار

نبينم همى دشمنى در جهان

نه در آشكارا نه اندر نهان‏

كه نام تو يابد نه پيچان شود

چه پيچان همانا كه بى‏جان شود

بگيتى ندارى كسى را همال

مگر بى‏خرد نامور پور زال‏

كه او راست تا هست زاولستان

همان بست و غزنين و كاولستان‏

بمردى همى ز آسمان بگذرد

همى خويشتن كهترى نشمرد

كه بر پيش كاوس كى بنده بود

ز كى‏خسرو اندر جهان زنده بود

بفرزند پاسخ چنين داد شاه

كه از راستى بگذرى نيست راه‏

ازين بيش كردى كه گفتى تو كار

كه يار تو بادا جهان كردگار

نبينم همى دشمنى در جهان

نه در آشكارا نه اندر نهان‏

كه نام تو يابد نه پيچان شود

چه پيچان همانا كه بى‏جان شود

بگيتى ندارى كسى را همال

مگر بى‏خرد نامور پور زال‏

كه او راست تا هست زاولستان

همان بست و غزنين و كاولستان‏

بمردى همى ز آسمان بگذرد

همى خويشتن كهترى نشمرد

كه بر پيش كاوس كى بنده بود

ز كى‏خسرو اندر جهان زنده بود

بشاهى ز گشتاسپ نارد سخن

كه او تاج نو دارد و ما كهن‏

بگيتى مرا نيست كس هم نبرد

ز رومى و تورى و آزاد مرد

سوى سيستان رفت بايد كنون

بكار آورى زور و بند و فسون‏

برهنه كنى تيغ و گوپال را

ببند آورى رستم زال را

زواره فرامرز را همچنين

نمانى كه كس بر نشيند بزين‏

بدادار گيتى كه او داد زور

فروزنده اختر و ماه و هور

كه چون اين سخنها بجاى آورى

ز من نشنوى زين سپس داورى‏

سپارم بتو تاج و تخت و كلاه

نشانم بر تخت بر پيشگاه‏

چنين پاسخ آوردش اسفنديار

كه اى پر هنر نامور شهريار

همى دور مانى ز رسم كهن

بر اندازه بايد كه رانى سخن‏

تو با شاه چين جنگ جوى و نبرد

ازان نامداران برانگيز گرد

چه جويى نبرد يكى مرد پير

كه كاوس خواندى ورا شير گير

ز گاه منوچهر تا كى‏قباد

دل شهرياران بدو بود شاد

نكوكارتر زو بايران كسى

نبودست كاورد نيكى بسى‏

همى خواندندش خداوند رخش

جهانگير و شيراوژن و تاج بخش‏

نه اندر جهان نامدارى نوست

بزرگست و با عهد كى‏خسروست‏

اگر عهد شاهان نباشد درست

نبايد ز گشتاسپ منشور جست‏

چنين داد پاسخ باسفنديار

كه اى شير دل پر هنر نامدار

هرانكس كه از راه يزدان بگشت

همان عهد او گشت چون باد دشت‏

همانا شنيدى كه كاوس شاه

بفرمان ابليس گم كرد راه‏

همى باسمان شد بپرّ عقاب

بزارى بسارى فتاد اندر آب‏

ز هاماوران ديو زادى ببرد

شبستان شاهى مر او را سپرد

سياوش بآزار او كشته شد

همه دوده زير و زبر گشته شد

كسى كو ز عهد جهاندار گشت

بگرد در او نشايد گذشت‏

اگر تخت خواهى ز من با كلاه

ره سيستان گير و بركش سپاه‏

چو آنجا رسى دست رستم ببند

بيارش ببازو فگنده كمند

زواره فرامرز و دستان سام

نبايد كه سازند پيش تو دام‏

پياده دوانش بدين بارگاه

بياور كشان تا ببيند سپاه‏

ازان پس نپيچد سر از ما كسى

اگر كام اگر گنج يابد بسى‏

سپهبد بروها پر از تاب كرد

بشاه جهان گفت زين بازگرد

ترا نيست دستان و رستم بكار

همى راه جويى باسفنديار

دريغ آيدت جاى شاهى همى

مرا از جهان دور خواهى همى‏

ترا باد اين تخت و تاج كيان

مرا گوشه‏يى بس بود زين جهان‏

و ليكن ترا من يكى بنده‏ام

بفرمان و رايت سر افگنده‏ام‏

بدو گفت گشتاسپ تندى مكن

بلندى بيابى نژندى مكن‏

ز لشكر گزين كن فراوان سوار

جهان ديدگان از در كارزار

سليح و سپاه و درم پيش تست

نژندى بجان بد انديش تست‏

چه بايد مرا بى‏تو گنج و سپاه

همان گنج و تخت و سپاه و كلاه‏

چنين داد پاسخ يل اسفنديار

كه لشكر نيايد مرا خود بكار

گر ايدونك آيد زمانم فراز

بلشكر ندارد جهاندار باز

ز پيش پدر بازگشت او بتاب

چه از پادشاهى چه از خشم باب‏

بايوان خويش اندر آمد دژم

لبى پر ز باد و دلى پر ز غم‏

 

 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶ساعت 10:9 PM  توسط ارغوان  |