توچال کوه تهران


 

        شـــــا هـــــنامه

 

 

 

 

پژوهش كردن بزرگان از بار بستن كى‏خسرو

 

 

 

همه پهلوانان ايران سپاه

شگفتى فرو مانده از كار شاه‏

از آن نامداران روز نبرد

همى هر كسى ديگر انديشه كرد

چو بر تخت شد نامور شهريار

بيامد بدرگاه سالار بار

بفرمود تا پرده برداشتند

سپه را ز درگاه بگذاشتند

برفتند با دست كرده بكش

بزرگان پيل افگن شيرفش‏

چو طوس و گودرز و گيو دلير

چو گرگين و بيژن چو رهام شير

چو ديدند بردند پيشش نماز

از آن پس همه برگشادند راز

همه پهلوانان ايران سپاه

شگفتى فرو مانده از كار شاه‏

از آن نامداران روز نبرد

همى هر كسى ديگر انديشه كرد

چو بر تخت شد نامور شهريار

بيامد بدرگاه سالار بار

بفرمود تا پرده برداشتند

سپه را ز درگاه بگذاشتند

برفتند با دست كرده بكش

بزرگان پيل افگن شيرفش‏

چو طوس و گودرز و گيو دلير

چو گرگين و بيژن چو رهام شير

چو ديدند بردند پيشش نماز

از آن پس همه برگشادند راز

كه شاها دليرا گوا داورا

جهاندار و بر مهتران مهترا

چو تو شاه ننشست بر تخت عاج

فروغ از تو گيرد همى مهر و تاج‏

فرازنده نيزه و تيغ و اسب

فروزنده فرخ آذرگشسب‏

نترسى ز رنج و ننازى بگنج

بگيتى ز گنجت فزونست رنج‏

همه پهلوانان ترا بنده‏ايم

سراسر بديدار تو زنده‏ايم‏

همه دشمنان را سپردى بخاك

نماندت بگيتى ز كس بيم و باك‏

بهر كشورى لشكر و گنج تست

بجايى كه پى بر نهى رنج تست‏

ندانيم كانديشه شهريار

چرا تيره شد اندرين روزگار

ترا زين جهان روز برخوردنست

نه هنگام تيمار و پژمردنست‏

گر از ما بچيزى بيازرد شاه

از آزار او نيست ما را گناه‏

بگويد بما تا دلش خوش كنيم

پر از خون دل و رخ بر آتش كنيم‏

و گر دشمنى دارد اندر نهان

بگويد بما شهريار جهان‏

همه تاج داران كه بودند شاه

بدين داشتند ارج گنج و سپاه‏

كه گر سر ستانند و گر سر دهند

چو ترگ دليران بسر بر نهند

نهانى كه دارد بگويد بما

همان چاره آن بجويد ز ما

بديشان چنين گفت پس شهريار

كه با كس نداريد كس كارزار

بگيتى ز دشمن مرا نيست رنج

نشد نيز جايى پراگنده گنج‏

نه آزار دارم ز كار سپاه

نه اندر شما هست مرد گناه‏

ز دشمن چو كين پدر خواستم

بداد و بدين گيتى آراستم‏

بگيتى پئ خاك تيره نماند

كه مهر نگين مرا بر نخواند

شما تيغها در نيام آوريد

مى سرخ و سيمينه جام آوريد

بجاى چرنگ كمان ناى و چنگ

بسازيد با باده و بوى و رنگ‏

بيك هفته من پيش يزدان بپاى

ببودم بانديشه و پاك راى‏

يكى آرزو دارم اندر نهان

همى خواهم از كردگار جهان‏

بگويم گشاده چو پاسخ دهيد

بپاسخ مرا روز فرخ نهيد

شما پيش يزدان نيايش كنيد

برين كام و شادى ستايش كنيد

كه او داد بر نيك و بد دستگاه

ستايش مر او را كه بنمود راه‏

از آن پس بمن شادمانى كنيد

ز بدها روان بى‏گمانى كنيد

بدانيد كين چرخ ناپايدار

نداند همى كهتر از شهريار

همى بِدرَوَد پير و برنا بهم

ازو داد بينيم و زو هم ستم‏

همه پهلوانان ز نزديك شاه

برون آمدند از غمان جان تباه‏

بسالار بار آن زمان گفت شاه

كه بنشين پس پرده بارگاه‏

كسى را مده بار در پيش من

ز بيگانه و مردم خويش من‏

بيامد بجاى پرستش بشب

بدادار دارنده بگشاد لب‏

همى گفت كاى برتر از برترى

فزاينده پاكى و مهترى‏

تو باشى بمينو مرا رهنماى

مگر بگذرم زين سپنجى سراى‏

نكردى دلم هيچ نايافته

روان جاى روشن دلان تافته‏

 

 
+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۶ساعت 11:59 PM  توسط ارغوان  |